print
|
ماهنامهی آفتاب شمارهی ۸ - خرداد، تیر و مرداد ٨۵ |
«هملت در هر حقیقتی به تردید می نگریست مبادا که دست فریبی در کار باشد.»گویی انسان امروز نیز ناباورانه باید چنین کند. در اروپا در آفریقا در آمریکای لاتین و در خاورمیانه انسانها حتی اگر واژه «توتالتیاریسم» را نشنیده باشند ترس در رژیمهای توتالیتر را چشیده اند.
سلطه فراگیر و مطلق بر همه شئون مردمان از اخلاق شخصی تا اخلاق اجتماعی از سیاست و اقتصاد گرفته تا، باورهای عمومی و حتی تاریخ و «حافظه جمعی» چیزی است که بشر امروز اگر در «آلمان هیتلر» در «شوروی استالین» و در«ایتالیای موسیلینی» زیسته باشد آنرا به تمامیت تجربه کرده است.
آن روزهای سیاه، آن روزهای سرشار از تلاطم و حادثه و شاید در جاها یی هنوز همین روزها پس زمینه ساخت سر فصلی نوین در کتابهای فلسفه ی سیاسی اند به نام «توتالیتاریسم» و دستمایه ی رمان ها یی با ارزش که رنگارنگی و تودر تویی وجود آدمی و ابزارهای سلطه بر این وجود تو در تو و رنگارنگ را به تصویر می کشند.
آثار کافکا، کارخانه ی مطلق سازی (کارل چاپک)، قلعه حیوانات و 1984 از اورول، مکتب دیکتاتورها از سیلونه، قطره اشکی در اقیانوس از اشپربر، کلاه کلمنتیس، بار هستی و شوخی از کوندرا از جمله ی این رمان ها هستند که به فارسی برگردانده شده اند. کوندرا خود از کسانی است که توتا لیاریستم را تجربه کرده است. در یک رژیم توتالیتر زیسته است و حتی روزهایی، سخت به آرمانها آن رژیم باور داشته است. و سر انجام آن گاه که رویای آزادی جای خود را به توتالیاریستم داده، به فریاد زدن بر سر اقدام خود پرداخته است تا آن را باز خواند، سرزنش کند، و در پی آن افتد که مهارش کند. کوندرا می خواهد بداند که چگونه و با چه مکانیسمی رؤیای آزادی به توتالیتاریسم بدل شده است. می خواهد بداند که حاکمان با چه ابزاری بر روح و ذهن انسانها سلطه ای اینچنین مطلق و فراگیر یافته اند و می خواهد بداند که چگونه کسانی که روزی برای آزادی به خیابانها ریخته اند امروز تقدیس گر قدرت شده اند.
«مقاومت انسان در برابر قدرت، مقاومت حافظه است در برابر فراموشی» این پاسخی است که کوندرا از زبان میرک قهرمان کلاه کلمنتیس به همه ی این سؤالها می دهد.
انسانها از آنرو تقدیس گر قدرتند و تسلیم در مقابل آن که فراموش کرده اند و یا خواسته اند که فراموش کنند . حافظه ی جمعی آدمها بگونه ای شگفت و باور نکردنی دستکاری شده است. میرک اما این راز را چگونه در می یابد.
در فوریه ی 1948، گوتوالد، رهبر کمونیست، در پراگ بر مهتای قصر باروک قدم گذاشت. تا برای صد هزار مردی که در میدان شهر قدیم ازدحام کرده بودند سخن بگوید. لحظه ای حساس در تاریخ قوم چک بود.
رفقا گوتوالد را دوره کرده بودند، و کلمنتیس در کنارش ایستاده بود . دانه های برف در هوای سرد می چرخید و گوتوالد سر برهنه بود. کامنتیس کلاه پوست خز خود را از سر برداشت و آن را بر سر گوتوالد گذاشت . عکس گوتوالد، کلمنتیس و دیگر رفقا به منزله ی نماد یک لحظه تاریخی در تیرازهای میلیونی چاپ شد و در مدارس، معابر، شهرها و روستاها پخش گردید. رویای آزادی اما چندان دیر نمی یابد. کلمنتیس در دفاع از آن رؤیا جان خود را از دست می دهد. و به یکباره نام او و همه نمادهایی که به نوعی نشان از یاد او دارند حذف می شوند. کتابهای تاریخ بازنویسی می شود، و چهره ی او از همه ی آن عکس ها حذف می گردد. آنجا که زمانی کلمنتیس ایستاده بود فقط دیوار لخت قصر دیده می شود. مردم صبح روزی که از خواب بر می خیزند و آن عکس را می بینند به حافظه ی خود تردید می کنند.
میرک قهرمان داستانی که کوندرا رازش را از زبان او بیان می کند، به دنبال نامه هایی می گردد که روزی برای «زدنا» معشوقه ی دوران جوانیش فرستاده است . معشوقه ای که امروز برایش تحمل ناپذیر و نفرت انگیز شده است. میرک به دروغ می گوید که در آن نامه ها به دنبال بخشی از زندگی گمشده ی خود می گردد. اما حقیقت آن است که میرک بخشی از زندگی خود را در دست زدنا می بیند و بر آنستکه آنرا از دست او برباید. او می خواهد تصویر آن دوره از زندگیش را از آلبوم خاطراتش بکند. بازدودن او از ذهنش، می خواهد عشقش را بزداید . چهره ی او را از عکس محوکند به همان شیوه که بخش تبلیغات حزب، کلمنتیس را از روی آن مهتابی که گوتوالد سخنرانی تاریخی اش را ایراد کرد، محو کرده بود.
میرک به شیوه ی حزب کمونیست به شیوه ی همه ی احزاب سیاسی و شاید به شیوه ی همه مردم، تاریخ را بازنویسی می کند. مردم همیشه فریاد می زنند که می خواهند آینده ی بهتری بسازند. این حقیقت ندارد. آینده، خلئی بی احساس است که به درد هیچ کس نمی خورد. گذشته آکنده از زندگی است، ریشخندمان می کند، به ما اهانت می کند و ما را از کوره در می برد، ما را وسوسه می کند تا آن را نابود کنیم یا رنگ تازه ای بر آن بزنیم. مردم فقط به این دلیل می خواهند اربابان آینده باشند تا گذشته را تغییر دهند. می جنگند تا به تاریکخانه ها یی راه یابند که در آنها عکس ها را دستکاری و زندگینامه ها و تاریخ ها را بازنویسی کنند. میرک اما در عین حال و در همان روزهایی که در جستجوی نامه های گمشده ی خویش است . خاطرات، حوادث و و قایع را ثبت می کند و بدینگونه دست به عملی مخاطره آمیز می زند.عمل مخاطره آمیز او در عین حال تناقض آمیز نیز هست او از یکسو بدنبال محو گذشته ی خویش و فراموشی است و از سوی دیگر برای گریز از فراموشی به ثبت جزئیات می پردازد.این شاید از آنروست که « در پشت سر حقیقت غیر قابل درک و در جلو دروغ غیر قابل فهم وجود دارد.» و میرک بر آن است که حقیقتی را که از درک آن عاجز است فراموش کند و برای گریز از دروغی که انتظا رش را می کشد حقایق را بنگارد و باز شاید بدینگونه میرک مثل همه ی انسانهای واقعی و نه آرمانی میان «نیمه ی سبک» و «نیمه سنگین» هستی نوسان می کند و ایندو همان مضمونهایی هستند که کوندرا در بار هستی به آن می پردازد. آدمهای رمان کوندرا در بار هستی، ترزا پیشخدمت شهرستانی ،همسرش توما دکنر جراح ، سابینا هنرمند نقاش فردگرا و فرانس پروفسور اروپایی، همه در چنین نوسانی هستند.
نوسان میان دو انتخاب«پذیرش بار هستی بر دوش» یا «شانه خالی کردن از زیر این بار»، ترزا این بار را به تمامی می پذیرد. در زندگی ذهنیش پیوسته به دنبال چیزی می گردد. بدنبال همبستگی میان تن و روان در زندگیش با توما، به دنبال عشق. و در زندگی اجتماعیش، به دنبال گریز از همشکلی با جامعه ی همشکل، جامعه ی توتالیتر. اما سابینای هنرمند تنها به دنبال گریز از همشکلی است و این را نه با پذیرش بار که گریز به نیمه ی سبک هستی جستجو می کند. برای سابینا وفاداری به معنی دست کشیدن از تمایلات زیبا و انسانی اش است «کلمه ی وفا پدرش را به یاد او می انداخت، شهرستانی سختگیری که یکشنبه ها از سر تفنن، غروب آفتاب بر فراز جنگل دسته گلهای سرخ گلدان را نقاشی می کرد. به لطف او نقاشی را در سنین جوانی آغاز کرد و در چهارده سالگی عاشق یک پسر همسن و سال خودش شد. از این جریان، پدرش ترسید و یک سال او را از تنها بیرون رفتن منع کرد. یک روز پدرش تابلوهایی را که از پیکاسو تقلید شده بود، به او نشان داد. او که حق دوست داشتن یک پسر همسن و سال خود را نداشت، دست کم توانست به کوبیسم دل خوش کند. پس از گرفتن دیپلم به پراگ رفت، در حالی که احساس تسلی خاطر می کرد که سرانجام می تواند به خانواده اش خیانت کند. از زمان کودکی، پدر و معلم مدرسه برای ما تکرار می کنند که خیانت نفرت انگیزترین چیزی است که می توان تصور کرد. اما خیانت چیست؟ خیانت کردن از صف خارج شدن است. خیانت از صف خارج شدن و به سوی نامعلوم رفتن است و سانبیا هیچ چیز را زیباتر از بسوی نامعلوم رفتن نمی دانست.(صفحه 86)
اما در جوامعی که آدمها را به سوی «خود نبودن» و به سوی «ریا کاری» و «پنهانکاری» می خوانند، این خیانت لازم نیست که از بی صداقتی ناشی شده باشد بلکه بر عکس کاملاٌ می تواند ناشی از صداقت باشد. سابینا صادقانه به این نتیجه می رسد که از صف خارج شدن یا همان چیزی که پدران و آموزگاران خیانت می نامند تنها راه گریز از هماهنگی با جامعه ی توتالیتر و نیز تنها راه فرار از ریا کاری است. همچنین است فرار از مسئولیتهای اجتماعی و حتی از زندگی اجتماعی در جوامع تاتوتالیتر، حکومت آنچنان در زندگی خصوصی افراد دخالت می کند که فرد حقیقت را در دوری از زندگی اجتماعی میبیند . این دوری از یک سو امنیت بخشیدن به زندگی فرد است و ازسوی دیگر گریز از ریاکاری و پنهانکاری به نظر سابینا «در حقیقت زیستن و به خود و دیگران دروغ نگفتن، تنها در صورتی امکان پذیر است که انسان با مردم زندگی نکند. به محض اینکه بدانیم کسی شاهد کارهای ما ست،خواه ناخواه خود را با آن چشمان نظاره گر تطبیق می دهیم و دیگر هیچ یک از کارهایمان صادقانه نیست. با دیگران تماس داشتن و به دیگران اندیشیدن در دروغ زیستن است.» (صفحه 108)
اما ترزا،توما از نیمه های راه به بعد، گاهگاهی فرانس و همیشه دوپچک در پس زمینه داستان همگی در جبهه ی مقابل قرار دارند. جبهه ای که برای گریز از توتالیتاریسم فرار به نیمه ی سبک هستی را انتخاب نمی کند. در زندگی جمعی می ماند مثل ترزا از حمله ی تانکهای روسی برای نشریات عکس میگیرد و مثل دوبچک فریاد می زند و سر انجام به زندان می افتد و زندان آن چنان او را ضعیف می کند که وقتی برای خواندن اعلامیه ی تسلیم به رادیو و تلویزیون می آید به زحمت توان سخن گفتن می یابد، نا مفهوم حرف می زند، نفسش می گیرد و در میان جملاتش، مکث های طولانی، هر بار نزدیک به نیم دقیقه دارد. اما از دوبچک اگر هیچ نماند سکوت های طولانی و وحشتناکش خواهد ماند در طول این سکوت ها دوبچک، توانایی نفس کشیدن نداشت و در برابر ملتی که خاموش به تلویزیون می نگریست از نفس افتاده بود. این سکوت ها،تمامی هول و هراس حاکم بر کشور را نمایان می ساخت و این کاری است که میرک در کلاه کلمنتیس نیز انجام میدهد. میرک دستگیر می شود و در مقابل کسانی که می خواستند صدها هزار زندگی را از خاطره ی بشری بزدایند و چیزی جز از عصری بی خدشه و آرمان خدشه ناپذیر باقی نگذارند میرک و سکوت های دوبچک و عکس های ترزا می خواهد چون لکه ای پر عرض و طول بر آرمان انها چنبر بزند و همانجا بماند چون کلاه کلمنتیس برسر گوتوالت.
اگر بار هستی یک رمان فلسفی و اگر کلاه کلمنتیس یک شبه رمان نیمه فلسفی و اجتماعی است شوخی تماماٌ یک کتاب روانشناختی است. روانشناسی انسان در جامعه بسته.
در شوخی لودویک قهرمان رمان در همان روزهایی که با صداقت به ارمانهای حزب کمونیست وفادار است. و باز در همان روزهایی که مشتاقانه به انتظار انقلابی کمونیستی در اروپای غربی نشسته است.
صرفاٌ از سر شوخی برای یکی از دوستانش که در نامه ای بر او نوشته است «به وقوع انقلاب در غرب چیزی نمانده است» پاسخ می دهد«خوش بینی تریاک توده ها است!جو سالم بوی گند حماقت می دهد! درود بر تروتسکی!»
و همین شوخی همه ی زندگی او را دگرگون میکند. از حزب و دانشگاه اخراج می شود . به عشق پناه می برد اما باز هم چیزی نمی یابد.در شوخی کوندرا به زیبایی چگونگی و چرایی بدبینی، تقدیرگرایی، پناه بردن های مداوم به عشق یا آنچه عشق می پنداریمش، ترس و تنهایی در رژیمهای توتالیتر و جوامع بسته را به تصویر کشیده است .کوندرا این سخن خود را که رمان امروز جانشین روانشناسی و رفتار گرایی است به نیکی با شوخی می تواند به اثبات برساند.
زندگینامه
میلان کوندرا در سال 1929 در برنو پا به جهان گذاشت. پدرش پیانو زن نامداری بود . در سال 1947 به حزب کمونیست چکسواکی پیوست. در سال 1950 اخراج شد،در سال 1956 باز به حزب پیوست،در سال 1970 بار دیگر از آن اخراج شد. تا اجرای سیاست«عادی سازی» پس از اشغال چکسواکی در سال 1969 ، که شغلش را از دست داد، استاد مدرسه ی فیلم پراگ بود. مقامات طی چند سال بعد از آن، زندگی را به طرز فزاینده ای برای او دشوار ساختند.
در سال 1975 دانشگاه رن به او پیشنهاد استادی داد، و از آن تاریخ به بعد با همسرش«ورا» ساکن فرانسه شد.
نخستین رمان او شوخی(The Joke)در سال 1967 منتشر و با اقبال همگانی روبرو شد. مجموعه داستان عشق های خنده دار(Laughable loves) نیز به این دوره تعلق دارد.
طی دوره ی«عادی سازی» آثار او را در کتابفروشی ها و کتابخانه های چکسواکی ممنوع اعلام کردند.
پیش از رفتن به فرانسه دو رمان دیگر مجلس تودیع(The Fare Well Party) و زندگی جای دیگر است
(Life is elsewhere) را نوشت. بسیاری از آثار کوندرا طی سالهای دهه ی 1970 به زبانهای اروپایی ترجمه شد.
کتاب خنده و فراموشی (The Book of Laughter and Forgetting) نخستین کتاب در تبعید نوشته شده ی کوندرا شاهکار او به حساب می آید. رمان سبکی تحمل ناپذیر هستی یا بار هستی (The Unbearable Lightness of Being)در 1984 در فرانسه منتشر و با استقبال روبرو شد.
بقیه ی کتابهای کوندرا نیز در سالهای اخیر با اقبال زیادی بخصوص در کشورهای اروپایی و آمریکایی روبرو بوده اند و جوایز بسیاری را ربوده اند. زندگی جای دیگر است در سال 1973 جایزه«مدیسی» برای بهترین رمان خارجی را در فرانسه برد. مجلس تودیع در سال 1978 جایزه ی «موندلو» را در ایتالیا نصیب او کرد. در 1981 جایزه ی« کامون و لث آوارد» را به خاطر کتاب خنده و فراموشی به دست آورد و در سال 1982 برای مجموعه آثارش جایزه ی«اروپیا لیتراتور» را گرفت. در سال 1983 درجه ی دکتری افتخاری دانشگاه میشیگان به او اعطا گردید.
از کوندرا کتاب های منعددی به فارسی ترجمه شده است.
از هنر رمان،کتابی در نقد ادبی، که بگذریم برخی آثار ترجمه شده ی او به زبان فارسی عبارتند از
-کلاه کلمنتیس
ترجمه ی احمد میر علائی
چاپ اول مهر 1364
ناشر: دماوند
178 صفحه
آنچه در این کتاب فراهم آمده از کتابهای گوناگون کوندرا برگزیده شده است و مجموعه ای است از داستان،خاطره نگاری؛نقد ادبی،اعتراض سیاسی و....
-بار هستی
ترجمه ی پرویز هماینپور
چاپ اول زمستان 1365
نشر گفتار
275 صفحه
که نام حقیقی آن سبکی تحمل ناپذیر هستی است اما در ترجمه ی فارسی بار هستی نام گرفته است
-شوخی
ترجمه ی فروغ پوریاوری
چاپ اول زمستان 1370
انتشارات روشنگران
411 صفحه
این کتاب ترجمه ای است از (The Joke) با این تفاوت که بخش 4 از فصل پنجم به دلیل بی پروایی نویسنده در توصیف لحظه به لحظه یک دیدار به کلی حذف شده است. اما مترجم و ویراستار با بیان خلاصه ی رویداد همراه با نقل مستقیم عبارات و جملات کلیدی از متن حذف شده سعی کرده اند که شیرازه ی داستان از هم گسیخته نشود.