print
|
ماهنامهی آفتاب شمارهی ۷ - فروردین و اردیبهشت ٨۵ |
دارم به سمت ميدان انقلاب میروم. بعد از ديدن فيلم «گاوخونی». در ميدان انقلاب به خاطر ضعفی كه دارم ميلام میكشد كه يكی از اين پيتزاهای كوچك را بخرم و بخورم. مغازهی اولی را از مقابلاش میگذرم، وارد آن يكی میشوم كه كمی بالاتر، اول كارگر شمالیست. همين كه میخواهم سفارش دهم میبينم انگشت سركارگری كه غذای آماده شده را به مشتری تحويل میدهد تا دو بند در دماغاش است. پشيمان میشوم. سركارگر ازم میپرسد: "آقا! چی میخوای؟" ناخودآگاه میگويم: "میخواستم دستامُ بشورم. اجازه هست؟" با اشارهی سر راهنمايیام كرد به سمت روشويی. همين كه شير آب را باز میكنم و چشمام خط ريختن آب را دنبال میكند و صدايش روی چينی روشويی با تصوير آن منطبق میشود، به خاطر كثافت همه چيز آنجا از دست شستنام هم پشيمان میشوم. "حالا چهطور با دست خيس اين پيچ چرك را ببندم؟"
حالا كه «انقلاب» را رد كردهام، ابتدای «آزادی» ايستادهام. به خاطر راهبندانی كه اين وقت غروب هست، ترجيح میدهم اين مسير را پياده بروم و همين طور ...
اصلا نمیدانم چرا اين اراجيف مربوط به روزمره را كه ربطی به كسی ندارد دارم مینويسم. آن هم اراجيفی كه چه بسا مايهی حرف و حديث شود و به بازخواست شدن واداردم. به هر حال، همين است كه هست. اين هوس گاه به گاه نوشتن بدجوری به تنام افتاده است و نمیگذارد كه به هيچ كار ديگری برسم. بايد بنويسم. ...
صدای سوت پاسبان سر چهارراه از جا میپراندم. به خود میآيم و میبينم كه خوشبختانه همهی اينها كه مثلا داشتم مینوشتم، چيزی جز خيالاتام نبوده، تصوراتی كه واقعا حين يكی ديگر از پيادهرویهايم داشتهام.
اه! چرا اين پاسبان دست بردار نيست؟ همين طور دارد يك بند سوت میزند. به سمتاش يكباره میچرخم و میخواهم بگويم ديگر ايستادهام و حواسام سر جاش است كه حس میكنم دستام در هوا به چيزی برخورد میكند. يك لحظه نه اين كه دردم آمد، اما انگار چيزی به دستام خورد و ضربت دستام كه در حال چرخيدن بود، ناغافل پرتاش كرد.
صدای شكستن چيزی میآيد و از خواب میپرم. به دستام كه نگاه میكنم، میبينم كه خراشيده، اما خونی نيست و كنار ميزم خردههای شكستهی ليوان نسكافهام ريخته است. مثل اين كه جلوی مانيتور به خواب رفته بودم و صدای نامفهوم موسيقی در حال پخش هم شده بوده ما به ازای سر و صدای ماشينهای در حال گذر در خيابان. بعد از اين كه به خراش روی دستام دوباره نگاه میكنم، به سمت صفحهی مانيتور میچرخم و میبينم كه صفحهای پيش روم باز است و اولاش نوشته شده: "دارم به سمت ميدان انقلاب میروم ..." و در ادامهاش جايی رسيده به اين كه: " چشمام خط ريختن آب را دنبال میكند و صدايش ..."
اين بار جدا به خودم میآيم و میبينم كه زير دوش ايستادهام و همين طور غرق خيالبافی بودهام. از آن خيالپردازیهای بی حد و حصر وقت حمام كردن! آن هم چه خيالی! خيال نوشتن و خواب رفتن حين نوشتن و خواب همان چيزی را ديدن كه مینوشتهام و همان جا هم خيال میكردهام كه دارم مینويسم. اصلا خودم هم نفهميدم چه شد! اين هم از ماليخوليای يك آدم غيرحرفهيیست در نوشتن كه داستان «گاوخونی» را نخوانده تصويرش را بر پرده سينما ديده. بهتر است از خيال بيايم بيرون. اصلا نوشتن به من نيامده است. از حمام هم بيرون میآيم.
بعد از چنين دوش حسابیای كه گرفتهام يك ليوان نسكافهی داغ میچسبد. آب را میگذارم جوش بيايد. در همين فاصله می روم ليوانام را از روی ميز كارم بردارم، اما نيست! تعجب میكنم. آخر، قبل از اين كه بروم حمام همين جا گذاشته بودماش. همين جور كه نگاهی به دور و بر میاندازم، تكه های شكستهاش را در سطل كنار ميز میبينم. جا میخورم. دو لا میشوم تا ببينم كه واقعا ليوان شكسته يا اشتباه میكنم كه میبينم برگهی نوشتهای هم سالم و پاره نشده در سطل افتاده. بيروناش میآورم و نگاهی بهاش میاندازم. اولاش نوشته شده: "دارم به سمت ميدان انقلاب میروم ..."