Print print ماهنامه‌ی آفتاب
شماره‌ی ۷ - فروردین و اردیبهشت ٨۵

   حضرات پنجگانه ی الهی – بخش سوم
شووان، ترجمه: دکتر محمود بینای مطلق

با ارائۀ مفاهيمي در ارتباط با صدورهاي کيهان زايشي– يا يادآوري آنها– با اين ايده شروع کرده‌ايم که تمام خطاهاي فلسفي و علمي دنياي متجدد، اساساً از انکار اين دکترينِ مورد بحث ناشي مي‌شوند؛ به عبارت ديگر، آنچه تعابير متجدد از دنيا و از انسان را از پايه باطل مي‌سازد و بدين ترتيب هر گونه اعتبار ممکن را از آنها سلب مي‌کند، جهل يکنواخت۱ و مصرانه ۲ از مراتب فوقِ حسّاني ۳ واقعيت۴ يا «حضرات پنجگانه الهي است». اين نکته‌اي است که خود را بر هر که بيش از صرفاً يک منطق دان محدود به تجربه حسي باشد، تحميل مي‌کند.

براي مثال، نظريه تکامل۵ ، اين نوعي‌ترين فرزندِ روحيۀ متجدد، چيزي بيش از يک جايگزين۶ نيست: اين نظريه مي‌خواهد ابعاد مفقود را « بر روي صفحه»۷ جبران کند؛ چون ابعاد فوق حسّاني را که از بيرون به سمت درون، از ميان مراتب « آتشين» و « نوراني»۸ ، تا مرکز الهي مي‌روند، ديگر درک نمي‌کنند يا نمي‌خواهند درک کنند، حل مسألۀ کيهان زايي را در سطح حسّاني مي‌جويند و علل واقعي را با عللي موهومي جايگزين مي‌کنند عللي که حداقل به ظاهر، هماهنگ با امکانات عالم مادي مي‌باشند. به جاي سلسله مراتب ۹ عوالم نامرئي، و به جاي صدور خلاق– که ضمناً به هيچ وجه با عقيدۀ کلامي ۱۰ خلق از هيچ ۱۱ ، در تضاد نيست بلکه برعکس معني آن را توضيح مي‌دهد– تکامل و تبديل انواع ۱۲ را مي‌نهند و همراه آن پيشرفت انساني را، که تنها پاسخ ممکن به نياز علت جويي ۱۳ ماترياليست هاست؛ با اين کار، فراموش مي‌کنند که انسان کيست و همچنين فراموش مي‌کنند که علمي صرفاًٌ فيزيکي، هنگاميکه وسعت بسيار مي‌يابد، چيزي جز فاجعه ۱۴ به بار نمي‌آورد، خواه توسط تخريبي شديد، خواه توسط انحطاط، آنچه عملاً به يک چيز منجر مي‌شود. ۱۵

انکار عالم نفساني، که در آن مانند بلورهاي شناور در مايع، غوطه وريم – ولي ظواهر به ما مي‌باورانند که اين عالم در بدنهاي ما يا در پس پوستۀ مادي اشياء قرار دارد– تقليل واقعيات نفساني را به علل مادي به همراه مي‌آورد، و در نتيجه يک ارزيابي نادرست از تمام آنچه متعلق به مرتبۀ ذهني۱۶ است؛ اين مرگ هر گونه معنويت۱۷ است. نه تنها هيچ چيز از قلمرو وسيعِ جادو شناخته نمي‌شود، بلکه بالاتر توسط پائينتر توضيح مي‌يابد، و بدين ترتيب به يک انسانيت زدايي کامل از آنچه انساني ۱۸ است، مي‌رسيم.

حتي هنگاميكه وجود قلمرو نفساني پذيرفته مي‌شود، ولي مراتب بالاتر انكار مي‌شوند، انسانيت زدايي كمتر نمي‌باشد، چونكه علل فوق طبيعي طرد مي‌شوند، يعني عللي كه متعلق به تجلي فوق صوري مي‌باشند و در نتيجه نمي‌توان آنها را در محدودۀ عليت طبيعي و « افقي» محصور گرداند؛ از اينجاست كه پسيكولوژيسم نشأت مي‌گيرد، يعني پيش داوريِ مبني بر اينكه بخواهند همه چيز را به علل روان شناختي، و بدين ترتيب كاملاً فردي و دنيايي۱۹ ، برگردانند. در اين حال همه چيز محصول ساخت و پرداختي حادث مي‌گردد: وحي شعر مي‌شود، اديان اختراعات [بشري] ، حكما « متفكرين » و « محققين» هستند، يعني صرفِ منطق دان، اگر هنوز اين اندازه هم به حساب بيايند؛ خطاناپذيري و الهام وجود ندارد، خطا افزايشي۲۰ كمّي و« جالب» بر« فرهنگ» مي‌شود و قس علي هذا؛ در اينجا اگر چه همۀ پديده‌هاي ذهني به علل مادي تقليل داده نمي‌شوند، حداقل هر علت فوق طبيعي يا حتي فوق حسّاني، و همراه با آن هر حقيقت مربوط به اصل انكار مي‌گردد. بر طبق اين نحوه نگرش، انسان بدون شك تنها بدنش نيست، ولي به حيوان انساني تنزل داده مي‌شود، آنچه معنايش اين است كه او ديگر هيچ چيزي نيست؛ چون انسان وقتي به خودش محدود گردد ديگر واقعاً انسان نيست.

بدين ترتيب روانكاوي براي آنانكه به آن معتقدند همان نقش جبران كننده را دارد كه نظريه تكامل: چون نه دركي از علل واقعي دارند و نه مي‌خواهند داشته باشند، علل دروغين اختراع مي‌كنند، يا به عبارتي ديگر، چون عليت را « در عمق» درك نمي‌كنند، آن را « بر روي سطح » تصوير مي‌كنند، كمي بدين مي‌ماند كه به جاي توضيح يك عمل، توسط فكري كه سابق بر آن است، علت آن را در خون يا استخوان جست و جو كنند؛ ولي اين هنوز عيبي نمي‌داشت اگر براي جايگزيني عالي‌ترين علل به دنبال پست‌ترين فرضيه‌ها نمي‌رفتند.

انكار پنج مرتبۀ واقعيت نه تنها مانع درك جادو مي‌شود، بلكه بالاخص مانع درك معجزه نيز مي‌شود؛ حال بي‌جهت نيست كهكليسا هر كه را كه يكي از اين دو را باور ندارد، تكفير مي‌كند. نخستين دليلي كه عليه اين انكار مضاعف بايد اقامه شود اين است: چونكه مرتبۀ لطيف يا نفساني وجود دارد، نمي‌تواند – هنگاميكه برخي شرايط كمابیش استثنايي ارضاء شوند – در سطح پديده‌هاي مادي يا محسوس فَوَران نكند؛ و چون عالم فوق صوري، عالم ذوات و عالم فساد ناپذيري، نيز به نوبۀ خود موجود است، و حتي قبل از عالم صوري، نمي‌تواند «عموداً» – و در تقابل با قوانين به اصطلاح معروف « طبيعي»– در عالم صور و ماده مداخله نكند. براي پرهيز از هر گونه سوء تفاهم بايد قبل از هر چيز دربارۀ معناي كلمۀ « طبيعي» به تفاهم رسيد: آنچه وراي « طبيعت» مي‌رود غير عقلاني يا متناقض نيست بلكه آن چيزي است كه عليتش از چنگ اندازه‌ها و قوانين عالم ماده و احساسها مي‌گريزد. اگر «طبيعي» بر تمام آنچه « منطقي» يا « ممكن» است منطبق مي‌بود، مي‌بايستي گفت كه خداوند نيز «طبيعي» است، و يا اينكه معجزه نيز چنين است، ولي اين يك سوء استفاده از زبان مي‌بود كه هر وسيله را براي كلاماً تمييز گذاشتن بين عليتي به معناي افقي و عليتي ديگر به معناي عمودي از ما سلب مي‌كرد؛ علي ايّحال هنگاميكه دانشمندان مي‌شنوند كه از « فوق طبيعي » سخن مي‌رود، اين تصور را دارند كه انسان به پديده‌هايي فاقد علت معتقد است، يا دقيق‌تر بگوييم به پديده‌هاي فاقد علت واقعي و ممكن. ۲۱

از اين واقعيت كه علم جديد از مراتب واقعيت ناآگاه است، نتيجه مي‌شود كه اين علم در رابطه با تمام آنچه كه تنها توسط آنها [مراتب وجود] توضيح مي‌يابد، پوچ و نامؤثر است، مي‌خواهد پاي جادو در ميان باشد يا معنويت يا هر عقيده يا منسكي متعلق به هر قومي؛ علم جديد بالاخص از توضيح پديده‌هاي انساني يا غيره كه در گذشته تاريخي يا ماقبل تاريخ قرار گرفته‌اند و طبيعت آنها، يا كليد [فهم] آنها، تماماً و علي الاصول از چنگش مي‌گريزد، ناتوان است. بدين ترتيب به سختي مي‌توان وهمي نااميدانه باطل‌تر – و بسيار ساده لوحانه‌تر از آنچه نجوم ارسطويي است – از اين يافت كه پنداشت علم جديد با سير سرگيجه‌آورش به سوي « بي‌نهايت كوچك » و « بي‌نهايت بزرگ » سرانجام به حقايق دكترين‌هاي ديني يا متافيزيكي باز خواهد پيوست.

در اينجا بايد دقيقاً آنچه تحت « صورت» و « ذات » بايد فهميده شود بيان گردد: صورت، ذاتي است انعقاد يافته۲۲ ، يعني رابطۀ بين آن دو تقريباً همانند رابطۀ بين يخ و آب است؛ بدين ترتيب عالم صوري – حالات مادي و نفساني– داراي خاصيت « منجمد كردنِ»۲۳ جوهرهاي روحاني۲۴ است و باعث تفرّد آنها و در نتيجه جدا شدن كمابيش اساسي آنها از يكديگر مي‌شود. اين بدان معنا نيست كه در حوزه‌هاي بالاتروجود، ديگر من۲۵ وجود ندارد، بلكه منِ سعدا۲۶ فوق صوري يا ذاتي است، بدين معنا كه تشكيل حدّي محصور كننده يا پرده‌اي كَدِر در رابطه با جوهرهاي روحاني ديگر نمي‌دهد؛ علاوه بر اين، [فردِ] مسعود مي‌تواند صور مختلف به خود بگيرد، بدون اينكه از آيينه‌اي شفاف براي خداوند و عوالم مَلَكي بودن، باز ايستد. صورت زميني– « كثيف» و « لطيف »– در جوهر ذاتي‌اش جذب شده است؛ « شخصِ ناميرا»۲۷ خيلي دور از اين است كه به اين خاطر انحلال۲۸ يابد بلكه برعكس از شرطي محدود كننده۲۹ رها مي‌شود، هر چند به خاطر تجلي بودنش، محدود باقي مي‌ماند. نسبت صورت با ذات همانند نسبت تجلي– خواه ذاتي خواه نه– با اصل است. در بهشت « شخص »۳۰ بجاي مي‌ماند و به همين خاطر مي‌تواند صورت فردي و زميني‌اش را به خود باز گيرد؛ «"جذب مجدد"»۳۱ ، « نيست شدن »۳۲ نيست، بلكه « اعتلاء صورت » ۳۳ مي‌باشد. آنچه گفته شد، بدواً براي فرشتگان نيز صادق است، فرشتگان كه هرگز داراي فرديت زميني نبوده‌اند، ولي معذلك مي‌توانند صورت و « من » به خود بگيرند، نكته‌اي كه كتب مقدس مثالهاي بسياري از آن به دست مي‌دهند؛ در يك جمله، اين واقعيت كه موجودات آسماني۳۴ وضعيت صوري را پشت سر گذاشته‌اند، نمي‌تواند معنايي سلبي داشته باشد – بلكه كاملاً برعكس– چون آنكه « بيش» را دارد، «كم» را نيز داراست.

هنوز مسأله نسبت‌ها بايد مورد تأمل قرار گيرد. حالت مادي ما را احاطه كرده و در مغاكهاي فضا گم مي‌شود؛ معذلك اين فضا با كهكشان ها و اَبَركهكشان هايش، يا با ميلياردها سال نوريش، در مقايسه با حالت نفساني كه آنرا احاطه مي‌كند و در بر دارد، البته نه مكاني، جز ذره‌اي غبار نيست. حالت نفساني به نوبۀ خود در كنار تجلي فوق صوري يا آسماني ذره‌اي بس ناچيز است، و اين تجلي فوق صوري در مقايسه با اصل هيچ است.

اين « تنازل رياضي » ۳۵ از بالا به پايين توسط يك « تصاعد» در همان جهت نزولي، اگر بتوان گفت – البته اين نحوه بياني بيش نيست – جبران مي‌شود: نواحي به همان اندازه كه از اصل دور مي‌شوند، كوچك مي‌شوند ولي در عين حال تكثر مي‌يابند؛ مشابهِ قطراً مقابلِ۳۶ بي‌نهايت، كميت است. بيروني‌ترين ناحيه، يعني حالت مادي يا كثيف، فقط عالم محسوسي كه ما مي‌شناسيم نيست، چون مرز بيرونيتجليِ كلي چاره‌اي ندارد جز اينكه حادث و تقريبي باشد، و از هيچ مطلقيتي برخوردار نيست؛ ده‌ها هزار تبلورات يا تجسماتي۳۷ مشابه عالم محسوس ما، ولي بدون هيچ ارتباطي با آن و براي قواي حسّاني ما كاملاً غير قابل دسترس، يافت مي‌شوند كه در حالت نفساني يا لطيف محاط مي‌باشند. به نحو مشابه از ديد عالم فوق صوري يا مَلَكي، عوالم بيشماري با طبيعتي لطيف يا « آتشين »۳۸ يافت مي‌شوند؛ و باز هم به نحو مشابه از ديد اصل، اين عوالم نور كه بهشت‌ها هستند، با وفوري غير قابل تصور گسترش يافته‌اند، چونان قطره‌هاي فواره‌اي كه از پرتوي از خورشيد مست شده‌اند. اين قانون تصاعد رياضي به سوي بيرون، در عالم الهي، توسط جنبه‌هاي هستي – اسمآء صفاتي– و همچنين توسط غناي امكانات تجلي كه با « فرو ريزش خود» در رحم طبيعت زايا ۳۹ و يا مادة المواد۴۰ به صورت كثرتي سرگيجه‌آور از آفرينشها و آفريدگان متبلور مي‌شوند، از پيش طرح‌ريزي شده است؛خود فوق شناخت شناسي۴۱ ، يكِ مطلق است ولي « انعكاس درونيِ »۴۲ آن، نخستين گوناگون شدن ۴۳ را شامل است كه با متجلي ساختن خود سلسله‌اي از فرافكني۴۴ ها را ايجاد مي‌كند، كه به نحوي افزاينده گوناگون مي‌شوند ولي هرگز توانايي باز پيوستن به پُريِ۴۵ بي‌نهايت تقسيم‌ناپذير را ندارند.

علم تجربي و پراگماتيك از تمام اين ها بي‌خبر است؛ شهود متفق القول و هزاره‌ايِ عقل انساني برايش هيچ معنا ندارد و دانشمندان آشكارا آماده پذيرفتن اين نكته نيستند كه اگر اسطوره‌ها و معتقدات چنين گوناگون هستند، عليرغم توافقشان در آنچه اساسي است– يعني واقعيتي ترانساندانت۴۶ و مطلق و براي انسان، آخرتي هماهنگ با نحوه نگرشهاي۴۷ زميني‌اش– به اين خاطر است كه فوق حسّاني، غير قابل تصور و توصيف ناپذير است و نحوه‌هاي ديد گوناگون بي‌شماري را مي‌پذيرد كه هر كدام با نياز روحاني متفاوتي در توافق است. حقيقت يكي است ولي رحمت۴۸ گوناگون است.

فلسفۀ علم‌گرا نه تنها از حضرات الهي ناآگاه است، بلكه از ريتمها يا « حيات » آنها نيز: اين فلسفه نه تنها از مراتب واقعيت و اين امر كه ما در عالم حسّاني زنداني هستيم، ناآگاه است، بلكه از ادوار يا حل و عقد۴۹ كلي نيز؛ يعني اينكه هم از فوران عالم ما از درون يك واقعيت نامرئي و برق آسا۵۰ در جهل است و هم از جذب دوبارۀ آن در نور تاريك همين واقعيت. تمامواقع۵۱ درنامرئي است؛ اين است آنچه در درجۀ اول بايد احساس يا فهميده شود، قبل از اينكه بتوان از شناخت و مؤثر بودن صحبت كرد. ولي اين نكته فهميده نخواهد شد و عالم انساني بدون انعطاف مسير خود را دنبال خواهد كرد.


پاورقی‌ها:

monotonous۱
obsessive۲
supra-sensible۳
Reality۴
evolutionism۵
substitute۶
on a plane surface۷
۸ گرما و نور متناظراً سمبول مراتب نفساني و مَلَكي مي‌باشند.
hierarchy۹
theological۱۰
creatio ex nihilo۱۱
transformation of species۱۲
need for causality۱۳
catastrophe۱۴
۱۵ يكي از مهلك ترين سوء استفاده‌هاي زباني اين است كه فيزيك‌دانان دانشمند را « حكما» (sages) بنامند: هوش (intelligence) اين دانشمندان – خارج از نبوغ (genius) ايشان، اگر نبوغي در كار باشد – معمولاً كاملاً متوسط است و به تمام آنچه وراي عالم فيزيكي مي‌رود و لذا تمام آنچه حكمت را تشكيل مي‌دهد، جاهل است. هرگز به اين اندازه از « هوش » و « نبوغ » صحبت نشده كه در دوران شب عقلاني ما، و هرگز به توافق رسيدن دربارۀ معاني اين كلمات [هوش و نبوغ] تا اين اندازه مشكل نبوده است؛ حقیقت امر اين است كه انسانها بدون شك هرگز به زيركي (cunning) و مبتكريِ امروزه نبوده‌اند. هوش بسيار يافت مي‌شود، اما حقيقت چيزي كاملاً دگر است. ( مترجم: در اينجا بد نيست بيت زير از مثنوي مولانا آورده شود؛ روبهان زيرك آخر زمان برفزوده خويش بر پيشينيان )
mental۱۶
spirituality۱۷
complete dehumanization of the human۱۸
profane۱۹
contribution۲۰
۲۱ رنان (Renan) مي‌گويد: « ذات نقد گرايي (criticism) انكار فوق طبيعي است »، آنچه بالغ بر اين است كه بگوييم، اساس دانستن جهل است به آنچه اساسي است.
coagulated۲۲
congealing۲۳
spiritual substances۲۴
ego۲۵
blessed۲۶
immortal person۲۷
dissolved۲۸
limitative condition۲۹
person۳۰
re-absorption۳۱
annihilation۳۲
transfiguration۳۳
celestial beings۳۴
mathematical regression۳۵
analogous antipode۳۶
materialization۳۷
igneous۳۸
Natura naturans۳۹
Materia Prima۴۰
the supra ontological Self۴۱
internal reflection۴۲
diversification۴۳
diversification۴۴
plenitude۴۵
transcendent۴۶
attitudes۴۷
Mercy۴۸
solve et coagula۴۹
fulgurant۵۰
the Real۵۱