سال سوم
شماره‌ی

فروردین، اردیبهشت و خرداد ٨۶





 

 

   به بهانه نمایش فیلم اخراجی‌ها: نامه‌ای از یک دوست
کامران شاوزی‌پور

پیش درآمد

توجه: متن پیش رو حاوی اصطلاحات و تصویرگر صحنه‌هایی است که ممکن است مناسب افراد زیر ۱۸ سال نباشد.

نامه‌ای از یک دوست

آن شب من به تو نشان دادم كه سرداران جنگیت، كه امروز با افتخار از ثروت غیرقابل شمارش خود و كاخهای غیر قابل دسترسی‌شان می‌گویند، چگونه برای خنثی‌سازی میدان مین از بدن نحیف جوانت استفاده كرده‌اند!

دوست من سلام!

راستش نمی‌دانم كه مرا دوست خود می‌دانی یا دشمن خود! پس بگذار ابتدا خودم را معرفی كنم: من پرده نقره‌ای هستم. همان پرده‌ای كه تو را به دنیای توهم و رویا، دنیای واقعیت و زشتی و دنیای تخیل و داستان می‌برد. من پنجره‌ای هستم كه هر روز رو به نمای تازه‌ای باز می‌شود. یادت می‌آید من یك روز تو را به «خانه دوست» بردم. صداقت كودكانه را یادت می‌آید؟ من تو را به «زیر درختان زیتون» بردم تا سادگی عشق دو جوان را لمس كنی! من تو را بر «گبه» نشاندم تا تلخی ها و شیرینی های زندگی ساده عشایرت را ببینی! من یك روز رو به «آژانس شیشه‌ای» آن طرف خیابان گشوده شدم تا بدانی كه بر سر آنان كه برایت سر داده‌اند، چه آمده است. من تو را به « روز واقعه » بردم تا بدانی كه مظلومیت حسین را نه در شهادتش كه در تنهائیش میان یك میلیارد همكیش باید جست! من پنجره تخیل تو هستم. من روزی تو را به هزاران سال بعد می‌برم، به جایی كه نظام هستی را چنان تغییر داده‌ای كه معدود انسانهای باقیمانده برده میمونها شده‌اند! من تو را گاه به دنیای جادو می‌برم، جایی كه همواره اهریمن بدی بدست خیراندیشان نابود می‌شود. چه زیبا و دوست داشتنی! من به تو آنچه را كه می‌خواهی و بدان دسترسی نداری می‌دهم. من . . . من شاید گاهی مثل افیون تو را از واقعیت دور كرده و به دنیای اوهام می‌برم. من هر چه هستم این همه را نه به خواست خود كه به اراده صاحبان اراده می‌كنم. بگذار برایت اعترافی بكنم! می‌دانی كه اعتراف كردن سخت است ولی من باید ناگفته ها را بگویم تا از سنگینی بار قلبم كاسته شود: من همیشه بازگوی حقایق نیستم! راستش را بخواهی من، پرده نقره ای، برده و بازیچه دست صاحبان زر و زور و قدرت حاكمه هستم. می‌دانم خیلی عصبانی شدی وقتی به جهانیان خشایارشاهت را یك « جانور درنده » معرفی كردم. می‌دانم از درد به خود می‌پیچی وقتی هویتت را، مذهبت را و تاریخت را به سخره می‌گیرم. من هرگز به چیزی پایبند نبوده‌ام ولی می‌توانم تصور كنم توهین به پایبندی‌هایت چقدر برایت گران بوده است. می‌خواهم برایت اعتراف كنم كه من هم به اندازه تو شرم‌زده می‌شوم وقتی نمایانگر هرزه‌گری و هرزه نگاری جماعتی می‌شوم كه برای پول به سراغ پست‌ترین علایق مردم می‌روند.

من قبلا تو را به دنیای «لیلی با من است» برده بودم. به تو نشان داده بودم كه انسانهایی (به ظاهر) با ایمان ضعیف‌تر هم می‌توانند منشأ خیر باشند. به تو جدال فرشته و شیطان درون یك فرد را نشان داده بودم.

همه اینها را گفتم ... ولی من این نامه را برای مرور آنچه بین ما گذشته است، نمی‌نویسم. راستش را بخواهی مدتی است آن شب را از یاد نمی‌برم. چیزهایی بر دلم سنگینی می‌كند. باید اعترافها و گله‌هایم را... همه را بگویم تا شاید دلم سبك شود. آن شب را به خاطر می‌آوری؟ با بیش از یك و نیم میلیون دوست و آشنا و همسایه به دیدن من آمده بودی؟ به دیدن من كه نه! به دیدن « اخراجیها » آمده بودی! به من سپرده بودند كه اخراجیها را به تو نشان بدهم. در حقیقت از خواسته بودندكه اخراجیها را برایت تعریف كنم! سالها بود كه این اقلیت تمامیت‌خواه بسیاری از مفاهیم موجود را برایت دوباره تعریف كرده بود كه بهتر بگویم برایت وارونه تعریف كرده بود. یادم می‌آید وقتی مرز خودی و غیر خودی را بین خودشان و تو كشیدند تنی چند از اطرافیانت اعتراض كردند، ولی بعداً همه این مهم را فراموش كردیم. آن شب من دیدم كه اینان پا را فراتر نهاده و غیرخودی را در دادگاهی كه هرگز تشكیل نشد محاكمه و محكوم به اخراج كردند. آن شب من دیدم كه چطور یك اقلیت زورمدار تو را، خانواده‌ات را، دوستان و همسایگانت را و همه دیگران را اخراجی نامیدند... و تو... هیچ نگفتی! درد من نه از آنچه قدرت‌پرستان با تو كرده و می‌كنند كه از آنست كه تو با خودت می‌كنی ! آن شب من به تو نشان دادم كه سرداران جنگیت، كه امروز با افتخار از ثروت غیرقابل شمارش خود و كاخهای غیرقابل دسترسی‌شان می‌گویند، چگونه برای خنثی‌سازی میدان مین از بدن نحیف جوانت استفاده كردند! آن شب من به تو یادآوری كردم كه آنان كه مسئول زندگی فرزندت در جنگ بوده‌اند چطور اجازه داده‌اند كه تانك دشمن از روی بدن زخمی پسرت بگذرد! آن شب من تو را به سالهای بی‌كفایتی فرماندهان جنگیت بردم و هزینه‌هایی را كه بر گرده‌ات نهادند تا امروز در كاخهای میلیاردی خود «بیزینس» كنند به تو نمایاندم. درد من از پاره پاره شدن برادر كوچكت در زیر زنجیر تانك نیست چرا كه او خود با چشم باز چند پاره شدن را برا ی حفظ تو به جان خرید. درد من از كاخهای شمال شهرت هم نیست چرا كه تو و اجدادت همواره پذیرا و بهتر بگویم خدمتگزار كاخ‌نشینان بوده‌اید. درد من از اینست كه برای تو لطیفه سوخته « لخت شدن سیما » و « پریدن روی مینا » جذاب‌تر و مهیج‌تر از دیدن اجساد خانواده‌ات بود ! مرا ببخش، حال كه برایت می‌نویسم دستم دارد می‌لرزد و گریه امانم نمی‌دهد! مرا ببخش، چرا كه قلب من چنان حساس و احساساتم چنان رقیق است كه بی‌خیالی یك ملت با پیشینه چند هزار ساله را برنمی‌تابد.

من از آن شب تا كنون هنوز در شگفتم كه چرا تو و دوستانت از اجنبی برای تحریف جنگی كه سه هزار سال پیش رخ داده‌است چنان بر آشفتید ولی وقتی در خانه به شعورتان توهین می‌شود هرگز اعتراضی نمی‌كنید. آنهم برای نبردی كه فقط بیست سال از اتمامش گذشته‌است و می‌دانم كه زخمهایش هنوز بر دل و جان پدر و برادر و مادر و فرزندت تازه است!

من قبلا تو را به دنیای «لیلی با من است» برده بودم. به تو نشان داده بودم كه انسانهایی (به ظاهر) با ایمان ضعیف‌تر هم می‌توانند منشأ خیر باشند. به تو جدال فرشته و شیطان درون یك فرد را نشان داده بودم. ما آنجا نبرد بین ایمان و ترس را مرور كرده بودیم. آموخته بودیم كه همه انسانهای پاك سرشت توان ایثار دارند. در « دنیای لیلی با من است » زاهد شیطان‌صفت را به تو نمایانده بودم تا به یاد بیاوری: «زاهدان كه این جلوه در محراب و منبر میكنند...». حال چرا آن زیبایی و عمق را رها كردی و ذائقه‌ات را با اخراجیها تغییر دادی نمی‌دانم.

می‌دانم كه در مقابل از من گله می‌كنی كه خوب: تو چرا مرا به چنان وادی سخیفی بردی؟ قبلا گفته بودم كه من وامدار صاحبان پول و قدرت هستم. ولی هر چه باشم، من دوست تو هم هستم! من آن شب آنچه را كه اربابانم از من خواستند به تو نمایاندم ولی سعی كردم واقعیاتی را به زبان بی زبانی بگویم. اما تو چه؟ آیا تو خوب همه چیز را تماشا كردی؟ آیا شنیدی این نجوای مرا كه: حال كه دریچه ای به دنیای اخراجیها باز شده تو بیا و اخراجیهای خود را تعریف كن! آیا توانستی ببینی كه آن سردار جنگی كه مدعی سالها جنگ با دشمن است و تنها صحنه جنگی كه تو از او به یاد داری لحظه پرت كردن برادر دانشجویت از طبقه چندم خوابگاه به زمین است عاجز است از بازسازی یك صحنه جنگی؟ آیا تو دیدی كه در جبهه مقدست فرماندهان شجاع كاخ نشینت چگونه جوان تو را به كشتن دادند فقط به خاطر اینكه هنوز نحوه بكارگیری آر-پی-جی-هفت را فرا نگرفته بود؟ آیا هرج و مرج اردوگاه جنگی را ندیدی؟ آیا فكر نكردی اخراجی شاید آن كسی باید باشد كه تا لحظه عملیات نیروهای خود را بی‌خبر گذاشته است؟ آیا اخراجی آن كسی نباید باشد كه همواره هاله ای از قداست به دور معممش می‌سازد؟ آیا چنین قداستی را در زندگی روزمره‌ات هم شاهد بوده‌ای؟

من شاید مزدور قدرت‌پرستان باشم ولی در دل ارادتی به تو دارم كه حتی مرا به سرپیچی از وظایفم می‌خواند. آن شب من تلاش كردم تا به تو نشان بدهم قهرمان واقعی آن جوان «دله دزدی» است كه ماسكش را به صورت كودك معصومی می‌گذارد و خود آلوده به گاز شیمیایی می‌شود. آیا هرگز از خود پرسیده‌ای كه امروز آن جوان دله دزد چگونه زندگی می‌كند؟ آیا هیچ فكر كرده ای كه فصل پایانی «آژانس شیشه ای» یك افسانه دوست‌داشتنی بیشتر نبود و در دنیای واقعی رزمندگانت و جانبازانت در كنج عزلت و در فقر و بدبختی، نه تنها بدبختی ناشی از فقر كه بدبختی ناشی از بهت بازمانده از دوگانگی ایدئولوژیك كه هر روز نظاره‌گرند، با مرگ تدریجی مبارزه می‌كنند؟ آیا هرگز به این نكته دقت كردی كه از ابتدای فیلم اخراجیهای زورمداران جان خود را فدای بقای این اقلیت كردند و در انتها این سرداران شجاع با افتخار به خانه برگشتند؟

آیا توانستی ببینی كه آن سردار جنگی كه مدعی سالها جنگ با دشمن است و تنها صحنه جنگی كه تو از او به یاد داری لحظه پرت كردن برادر دانشجویت از طبقه چندم خوابگاه به زمین است عاجز است از بازسازی یك صحنه جنگی؟

من شاید بارها به تو دروغ گفته باشم، شاید بارها سعی در تحمیق تو داشته‌ام، ولی دوست من، ای تنها دوست من، من آن شب تمام توانم را بكار گرفتم تا واقعیات را به تو بنمایانم. بعد از آن شب من بارها خون گریسته‌ام بر این واقعیت تلخ كه برای تو و یك و نیم میلیون دوست و فامیل و همسایه‌ات سرنوشت یك جوان معتاد چنان بی‌اهمیت است كه در مواجهه با وی تو تنها لطیفه های كهنه‌اش را می‌بینی و به آن می‌خندی! من امروز هم خون می‌گریم بر این واقعیت تلخ كه تو را چنان دچار تغییر هویت، اجازه بده این را صریح بگویم، تو را چنان مبتلا به بی هویتی كرده‌اند كه بی‌اختیار گرفتار امواج ساخته دست زورمداران می‌شوی. یك روز به دلالی پول و طلا مبتلا می‌شوی، یك روز دلمشغولیت كمی تغییر لباس است تا با آن احساس آزاد بودن كنی و آن شب... آن شب لعنتی من چند میلیون چشم را دیدم كه نظاره‌گر پاره پاره شدن بدن فرزندانشان بودند و همچنان قهقه مستانه سر می‌دادند! من امروز هم خون می‌گریم وقتی می‌بینم تو دائما یادآور تمدن و تاریخ چند هزار ساله خود هستی و به آن می‌بالی و همزمان از دیدن جسد یك كودك پنج ساله مشعوف می‌شوی.

من آن شب در خود فرو ریختم، در خود شكستم وقتی دیدم تو چه ساده و راحت پذیرفتی كه اخراجی باشی. مدتی است هر لحظه بغض من می‌شكند وقتی به یاد می‌آورم تو به تشویق كس و كسانی پرداخته‌ای كه بزرگترین هنرشان شكستن و زدن و سر به نیست كردن اطرافیان توست! كسانی را تایید كرده‌ای كه اعتقاداتت را به سخره گرفته‌اند و تو را اخراجی نامیده‌اند. من... من... من دیگر نمیدانم چه بگویم وقتی اینهمه ساده‌لوحی و بی‌خیالی تو را می‌بینم كه چه ساده باور كرده‌ای كه هر چماقی ممكن است روزی تبدیل به قلم شود.

بگذار واقعیتی را برایت بگویم: اگر چه هنوز دوستت دارم و دوست دارم هنوز به تو امیدوار باشم، ولی در ته دل از تو سرخورده‌ام! با خود می‌پندارم شاید تو واقعا سزاوار هر آنچه هستی كه بر سرت آمده است یا در آینده خواهد آمد! شاید در دیدار بعدی كه باز ماموریت تحمیق تو را داشته باشم دیگر احساس عذاب وجدان نكنم! شاید راحتتر چشم در چشمت بیندازم و تو را فریب دهم. شاید از اینكه راوی دروغهای دروغگویان هستم و از اینكه می‌بینم تو چه ساده دروغهایم را باور می‌كنی احساس بدی به من دست ندهد. حتی شاید خشمت هم از تحریفهایم دیگر عذابم ندهد چرا كه تو خود هرگز در تغییر شرایط قدمی بر نداشته‌ای.

دیگر نمیدانم چه بگویم! اعترافاتم را گفتم، گله هایم را نیز. اكنون تو مختاری كه مرا دوست خود بدانی یا دشمن خود! ولی بدان از آن رو كه من و تو به هم محتاجیم من، پرده نقره‌ای، همواره تو را دوست خود می‌دانم. اگر چه ناآگاه و ساده‌اندیش اگر چه بی‌خیال و بی‌مسئولیت... اگر چه یك اخراجی!

ارادتمند

پرده نقره‌ای!



نظر شما درباره‌ی اين مطلب

لطفاً پيام خود را از طريق اين فرم ارسال کنيد.

نام:
ايميل:
پيام:


  (اختياری)  



Persian / English
: ارسال :

 
بالای صفحه
Copyright © 2005, Aftab Magazine
Designed by Hamid Zarrabi-Zadeh - Maintained by Mohammad Derakhshani (See Statistics)