سال سوم
شماره‌ی

فروردین، اردیبهشت و خرداد ٨۶





 

 

   تاریخ ادبیات ۵
مهران راد

آیا می‌توان آن‌چه گذشت (یعنی پیدایش ادبیات دری را تا روزگار رودکی و بلعمی) به‌نحوی یک مرحله دانست؟

این دوره به‌درستی یک مرحله بود که می‌توان آن‌ را مرحله‌ی سنجش و شناسایی نامید. توگویی یک درون‌مایه‌ی نهفته اما جان‌دار و پرتوان فرصت ظهور می‌جست. خاطری پر از اندیشه و دلی پر از حکایت که زبانی می‌خواست. رسیدن به این زبان و باور کردن آن البته زمان و تجربه می‌طلبید که این زمان و این تجربه در همین مرحله طی شد.

پرسشی که این‌جا پیش می‌آید این که اگر به هر دلیلی زبان فارسی دری گزینه‌ی نهایی نمی‌شد، آیا فردوسی یا کسی مثل او، کار را در زبان یا حداقل لهجه‌ی دیگری صورت می‌بخشید؟

پاسخ به این پرسش هم مشکل و هم از حوزه‌ی تاریخ ادبیات خارج است. اما به نظر می‌رسد که این هم از آن دست کنجکاوی‌هایی است که دیر یا زود به سراغ ذهن هر جستجوگری می‌آید و پاسخ به آن از سویی آشکار و مثبت است و از سویی دیگر مه‌آلود و منفی. مثبت است از این رو که:

پری‌رو تاب مستوری ندارد
در ار بندی سر از روزن برآرد

یعنی نمی‌توان قبول کرد که آن‌همه حرف و حکایت‌ها، میراث دودمان‌ها، سپه‌کشی و سپه‌سالاری‌ها، عشق‌ها و بزم‌ها، نیایش‌ها و حکمت‌ها، تدبیرها و کشورداری‌ها را ایرانیان بتوانند به خاک بسپارند و فراموش کنند. مخصوصاً این‌که در آن روزها دست‌به‌گریبان بازسازی هویت خدشه‌دارشده‌ی خود بودند. درنتیجه هم این که اندک‌مایه حمایتی پیدا می‌شد، این همه میراث ارزش‌مند از سینه‌ها جاری می‌شد و به‌نحوی و با زبانی تبدیل به ادبیات می‌گردید. حالا پهلوی باشد یا عربی باشد یا هرکدام از لهجه‌های فارسی و هیچ‌کدام که نمی‌شد، زبانی اختراع بشود و این کار را بکند. کمااین‌که این‌گونه تلاش‌ها هم صورت گرفت و سرانجام شاهنامه و دیگر آثار بزرگ بر بستر زبان فارسی قرار گرفت.

این که فردوسی می‌گوید:‌ «عجم زنده کردم بدین پارسی»، مانع از آن نیست که فی‌المثل می‌گفت عجم زنده کردم به این ترکی یا حتی عجم زنده کردم به این عربی. این‌ها هم اگر شرایطش فراهم می‌شد ممکن بود. فردوسی وقتی می‌گوید «عجم» واقعاً منظورش عجم است. یعنی آدم‌های گنگ خواب‌دیده‌ای که قادر به تعریف خواب خود نبودند. و خواب این‌ گنگ‌ها همان میراث بزرگ و شکوه‌مندی بود که از قضا تعبیر هم داشت. یعنی توهم و خیال هم نبود. فردوسی و حامیانش این گنگ را شفا بخشیدند. یعنی آن زبانی را که می‌جست و نمی‌شناخت به او شناساندند.

بعضی‌ها خرده می‌گیرند که فردوسی اگر شعوبی بود و ایران و ایرانی را بزرگ می‌داشت چرا واژه‌ی تحقیر‌آمیز عجم را به‌کار برده است؟ دقیقاً به همین دلیل که فردوسی فربهی حکایت را در مقابل لاغری زبان دیده و با عمق جان خویش لمس کرده بود. لاغری زبان را اینک آماده بود تا شفا دهد. در شاهنامه هم از تلاش‌های رودکی و هم از کوشش دقیقی به نام یاد شده است. اینک فردوسی می‌خواست آن کارهای پراکنده و نیمه‌تمام را تمام کند و باروری و توانایی زبان را در یک آزمون بزرگ به نمایش درآورد. اما فربهی حکایت را هم می‌شد از لابه‌لای آثار باقی‌مانده‌ی پهلوی بیرون کشید و هم در سینه‌های مردم انباشته بود. گواه‌های زیادی داریم که یک نوع ادبیات شفاهی گسترده‌ای در این دوره وجود داشته است. متأسفانه از زبان و توان و نواخت این ادبیات اطلاع کافی در اختیار نیست که در هر گوشه‌ای این بیانات چگونه صورت می‌گرفته، اما محتوای همه کمابیش یکی بوده است و احتمالاً دل‌شوره‌ی همگانی برای پیدا شدن شکل تثبیت‌شده و نهایی آن محسوس بوده است.

در تاریخ گزیده‌‌ حکایتی از ملاقات فردوسی با سه تن از شعرای بزرگ دربار محمود غزنوی آمده است. این حکایت صرف‌نظر از ساختگی بودن یا نبودنش دربردارنده‌ی نکته‌های سودمندی است:

(عنصری) در حضرت سلطان محمود بن سبکتکین .... امیرالشعرا بود. چون فردوسی از طوس گریخته به غزنین آمد، عنصری و فرخی و عسجدی به‌تفرّج صحرا بیرون رفته بودند و بر کنار آبی نشسته. چون فردوسی را از دور دیدند که آهنگ ایشان داشت، هر یک مصراعی گفتند که قافیه‌ی چهارم۱ نداشت و از فردوسی مصراع چهارم خواستند که تا چون نداند گرانی ببرد.

عنصری گفت: چون روی تو خورشید نباشد روشن
فرخی گفت: هم‌رنگ رخت گل نبود در گلشن
عسجدی گفت: مژگانْت همی گذر کند از جوشن
فردوسی گفت: مانند سنان گیو در جنگ پشن

و این حکایت مشهور است .... ۱

این حاضر جوابی از آن‌رو غافل‌گیرکننده است که ضمن رعایت وزن و قافیه تلمیح به داستان‌های کهن دارد و بدین وسیله قدرت تأثیر مژگانِ محبوب را به شکل مبالغه‌آمیزی زیاد می‌کند. منوط به این‌که افراد این داستان را بدانند. اگر گیو سردار محمود غزنوی بود و جنگ پشن در همان اوان روی داده بود، طبیعی می‌بود که همه نام او را شنیده باشند و قصه‌ی او را بدانند و این مصرع فردوسی به دلشان بچسبد و آن‌را در یادها حفظ کنند. اما این‌طور به نظر می‌رسد که حسن تشبیه فردوسی با وجود کهن بودن داستان هم‌چنان بر هم‌عصران او آشکار بوده است و این نیست مگر تأثیر همان ادبیات شفاهی که بدان اشاره کردیم. بدین ترتیب اگرچه شاهنامه‌ی فردوسی یک شاهکار بزرگ ادبی بوده و هست، اما تمنای همگانی برای فراروییدن چنین شاهکاری چه‌بسی که از آن هم بزرگ‌تر بوده باشد. اما گفتیم پاسخ به این پرسش در جای خود مه‌آلود و منفی است. به عبارت دیگر می‌خواهیم به این پرسش که آیا عجم را (در حوزه‌ی سرزمین‌های ایرانی)‌ می‌شد به زبان دیگری زنده کرد؟ پاسخ منفی بدهیم. گفتیم که هر زبانی ممکن بود تاریخ و اسطوره‌های ایرانی را بر خود حمل کند. اما شرط موفقیت آن را اوضاع زمان تعیین می‌کرد. در بخش‌های نخستین این رشته پرسش‌ها نشان دادیم که زبان فارسی چگونه رقبای خود را از میدان بدر کرد و در ادامه‌ی این بحث‌ها خواهیم دید که چگونه در سرزمین‌های دوردست پیش‌روی نمود. این‌جا همین‌قدر عرض می‌کنیم که فکر استقلال فرهنگی با زبان فارسی یکی شد. انگار که ایرانیان ترجیح می‌دادند با کلمات فارسی این افکار را در سر خود بپرورانند و این نمی‌توانست تصمیم فردوسی و یا هر تولیدکننده‌ی دیگری باشد. این تصمیمی بود که مصرف‌کننده‌ها گرفته بودند.

گفته می‌شود که در آن زمان ایرانی وجود نداشت. مرزها نامعلوم بود و قدرت‌های محلی حکومت و امنیت حدود خود را رقم می‌زدند. مصرف‌کنندگان این ادبیات چه کسانی بودند؟ استقلال فرهنگی در چنین محیطی چه معنی می‌دهد؟

آن‌چه ادبیات فارسی به ما می‌گوید، ایران در آن روزگار وجود داشت. اصلاً‌ از خود شاهنامه معلوم می‌شود که ایران در رگ و پوست و استخوان همه‌ی ایرانیان زنده مانده بود. شاید وطن در معنی امروزی آن نبود. یعنی زادگاهی با حدود و مرزهای مشخص اما وطن در معنی آرمانی آن بود یعنی حوزه‌ی بدون مرزی از قدرت که امنیت می‌آورد. این‌که فردوسی می‌گوید

چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

نشان می‌دهد که «در آن بوم و بر» مفهوم ایران و آرزوی یکپارچگی اقوام ایرانی وجود داشته است. نباید گمان کنیم زندگی فکری مردم آن‌روز در منافع قوم و قبیله‌ی خودشان و دار و درخت و گله و علوفه خلاصه می‌شده است. حجت بر این ادعا ظهور غزنویان است و هوش‌مندی سلطان محمود۲ که خود را از غلام‌زادگی۳ به سپه‌سالاری برکشید و مقتدرترین پادشاه زمان خویش شد و در پی لشکرکشی‌های مکرر به هند ثروت‌های انبوهی را به غزنین منتقل کرد. حالا ببینیم این هوش‌مندی چیست؟ و چه ارتباطی با آرزوی یکپارچگی اقوام ایرانی دارد؟

محمود هر دو طرف را می‌خواست، هم خطبه و ردای خلیفه و هم حمایت معنوی ایرانیان و این هر دو را به دست آورد، درحالی‌که نه عرب بود و نه فارس. وی به یاری ثروت‌های هندوستان به توسعه‌ی ادبیات فارسی و پرورش شاعران پارسی‌گوی همت گماشت. شاعرانی که با پیل صله می‌گرفتند و از طلا و نقره اسباب آشپزخانه و مهمان‌خانه می‌ساختند.

شنیدم که از نقره زد دیگ‌دان
ز زر ساخت آلات خوان عنصری

اندیشیدن به این که چرا محمود این ولخرجی‌ها را در راه اعتلای زبان فارسی می‌کرد ما را به مقصود نزدیک‌تر می‌کند. مشهورترین پاسخی که بر سر زبان‌ها افتاده است شعر فارسی را به یک وسیله‌ی تبلیغاتی تشبیه می‌کند که در خدمت ماشین نظامی غزنوی قرار دارد و شوکت و اقتدار محمود را با خود به دنیای آن‌روز حمل می‌کند مثل سینمای هالیوود که امروزه می‌تواند زندگی آمریکایی، تفکر آمریکایی و خواه‌ناخواه قدرت آمریکا را به همه‌جای دنیا ببرد. در این نگاه این‌طور به نظر می‌رسد که شعر فارسی نخست آوازه‌ی عظمت محمود را به شهرها می‌بُرد و پس از آن سپاهیان غزنوی رسیده یا نارسیده عملاً فاتح می‌شدند. در این تصویر ابهام‌های زیادی وجود دارد. مهم‌تر از همه این که بسیاری از کشورگشایی‌های غزنویان در هندوستان بود که زبان فارسی وجود نداشت. این زبان تازه پس از لشکرکشی‌ها آرام‌آرام جای خود را در این سرزمین‌ها باز کرد.

به نظر می‌رسد محمود این سرمایه را برای این می‌گذاشت که از خود در میان ایرانیان فریدونی بسازد چندان‌که فردوسی گفته بود:

بدان‌گه که بُد سال پنجاه و هشت
جوان بودم و چون جوانی گذشت
خروشی شنیدم ز گیتی بلند
که اندیشه شد پیر و من بر گزند
که ای نام‌داران و گردن‌کشان
که جُست از فریدون فرخ نشان
فریدون بیداردل زنده شد
زمین و زمان پیش او بنده شد

کسب این اعتبار باعث می‌شد که محمود عملاً نماینده‌ی ایرانیان و فرهنگ و زبان فارسی و استقلال فرهنگی شرق تمدن اسلامی باشد. محمود می‌دانست که فلان قصیده‌ی فرخی و منوچهری در چارچوب دربارها باقی نمی‌ماند. خواه‌ناخواه در میان مردم سرایت می‌کند و برای او حشمت و احترام می‌آورد که هم از رقبای ترک‌نژاد خود بی‌نیاز باشد و هم خود را به دستگاه خلافت تحمیل کند.

اگر این گفته‌ها را بپذیریم خودبه‌خود باور می‌کنیم که نه‌تنها روح و روحیه‌ی ملی و احساس استقلال فکری و فرهنگی وجود داشت بلکه آن‌قدر هم مهم و مؤثر بود که به عنوان حربه‌ی سیاسی به‌کار گرفته شود. با این مقدمه فردوسی و شاهنامه‌ی او را در دستور کار ادامه‌ی این گفتارها می‌گذاریم. اکنون قسمتی از قصیده‌ی نفس‌گیر فرخی را حسن‌ختام این قسمت قرار می‌دهیم.

در ذکر سفر سومنات و فتح آن‌جا و شکستن منات و رجعت سلطان گوید:

فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر
سخن نو آر که نو را حلاوتیست دگر
فسانه‌ی کهن و کارنامه‌ی بدروغ
به‌کار ناید رو در دروغ رنج مبر
حدیث آن‌که سکندر کجا رسید و چه کرد
ز بس شنیدن گشته‌ست خلق را از بر
شنیده‌ام که حدیثی که آن دوباره شود
چو صبر گردد تلخ، ار چه خوش بود چو شکر
اگر حدیث خوش و دل‌پذیر خواهی کرد
حدیث شاه‌جهان پیش گیر و زین مگذر
یمین دولتْ محمود شهریار جهان
خدایگان نکومنظر و نکومخبر
شهی که روز و شب او را جز این تمنا نیست
که چون زند بت و بت‌خانه بر سر بت‌گر
گهی ز جیحون لشکر کشد سوی سیحون
گهی سپه برد از باختر سوی خاور
ز کارنامه‌ی او گر دو داستان خوانی
به‌خندر یاد کنی کارهای اسکندر
....

گمان که برد که هرگز کسی ز راه طراز
بسومنات برد لشکر و چنین لشکر
....

به لشکر گُشَن و بی‌کران نظر چه کنی
تو دوری ره صعب و کمی آب نگر
رهی که دیو درو گم شدی به‌وقت زوال
چو مرد کم‌بین در تنگ‌بیشه وقت سحر
درازتر ز غم مستمند سوخته‌دل
کشیده‌تر ز شب دردمند خسته‌جگر
به ‌صد پی اندر، ده جای ریگ چونْ، سرمه
به ده پی اندر، صد جای، سنگ چون نشتر
چو چشم شوخ همه چشمه‌های او بی‌آب
چو قول سفله همه کشت‌های او بی‌بر
هوای او دژم و باد او چو دود جحیم۴
زمین او سیه و خاک او چو خاکستر
همه درخت و میان درخت خار گشن
نه خار بلکه سنان خلنده و خنجر
نه مرد را سر آن کاندر آن نهادی پی
نه مرغ را دل آن کاندر آن گشادی پر
....

بدین درشتی و زشتی رهی که کردم یاد
گذاره کرد به‌توفیق خالق اکبر
پیادگان را یک‌یک بخواند و اشتر داد
به‌توشه کرد سفر بر مسافران چو حضر
جمازه‌‌ها را در بادیه دُمادُم کرد
به‌ آب کرد همه ریگ آن بیابان تر
بساخت از پی پس‌ماندگان و گم‌شدگان
میان بادیه‌ها حوض‌های چون کوثر
همه سپه را زان بادیه برون آورد
شکفته چون گل سیراب و هم‌چو نیلوفر
....

و این قصیده ۱۸۰ بیت است.

ارادت‌مند مهران - واترلو

‌‌


پاورقی‌ها:

۱ قافیه‌ی چهارم نداشت یعنی روشن، گلشن و جوشن تنها سه کلمه‌ای هستند که چنین قافیه‌ای دارند و چهارمی وجود ندارد. همان‌طور که می‌گویند عشق و دمشق تنها دو کلمه‌ای هستند که چنین قافیه‌ای دارند و سعدی آن دو را در بیتی به کار برده است:

یکی خشک‌سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق

۲ امروزه عادت بر این است که محمود بن سبکتکین را سلطان محمود بگویند. اما لقب سلطان، نخستین بار در ضرب سکه برای محمودی دیگر از همین سلسله به‌کار رفته ‌است.
۳ غلام‌زادگی صفتی است که گویا فردوسی به محمود داده است و این‌جا تنها به‌اعتبار همین روایت آورده شده است وگرنه به نظر می‌رسد که پدر محمود در دوره‌ی خود از موقعیت ممتازی برخوردار بوده است.
۴ جحیم = جهنم


منابع:

۱ تاریخ گزیده، حمدالله مستوفی



نظر شما درباره‌ی اين مطلب

لطفاً پيام خود را از طريق اين فرم ارسال کنيد.

نام:
ايميل:
پيام:


  (اختياری)  



Persian / English
: ارسال :

 
بالای صفحه
Copyright © 2005, Aftab Magazine
Designed by Hamid Zarrabi-Zadeh - Maintained by Mohammad Derakhshani (See Statistics)