 داستان طنز سوریالستی: تعطیلات سال نو میلادی خود را چگونه گذراندید؟ محمد شاوزیپور
پیش درآمد
توجه: کلیه شخصیتهای این داستان واقعی میباشند و هرگونه تشابه اسمی تعمدی است!
به سبک برنامههای تلویزیون کانادا:
The following article contains violence, coarse language and adult situation! Readers discretion is advised.
تعطیلات آخر سال میلادی است. خسته از یک سال کار و درس خوندن و به اصطلاح تحقیق (همون "Research" خودمون) تصمیم گرفتم به خودم استراحت مطلق بدم! بشینم تو خونه و هیچکاری نکنم. یک وقت فکر نکنین از زور بیپولی مسافرت نرفتم! نه! همین جوری میخوام بمونم خونه. خوب پس از این چند روز رو می خوام چیکار کنم؟ هیچی! می خوام تعطیلات آخر سال رو با عضوی از خانواده بگذرونم که در طول سال کمتر مجال پرداختن بهش هست، تلویزیون رو میگم! می خوام این چند روز بیشتر تلویزیون نگاه کنم. خوب مگه چه اشکالی داره؟ تلویزیون هم عضوی از خانواده است و تحقیقات نشون داده مردم این روزا بیشتر به صفحه تلویزیون نگاه میکنند تا به صورت همدیگه و بیشتر به حرف اون گوش میدن تا به حرف هم. تازه تاثیرپذیری نسل جدید (و حتی قدیم) از تلویزیون هزار برابر بیشتر از تاثیرپذیریشون از پدر و مادر و معلم و ایناست. نمونهاش هم زبان شیرین بررهای که درزمانی کوتاه تبدیل شد به زبان رسمی و ملی ما ایرانیان!
تنها بدشانسی من اینه که تمام لیگهای فوتبال اروپا تو تعطیلات هستند و تلویزیون فوتبال زنده نشون نمیده! بقیه برنامههای تلویزیونی شبکههای امریکایی (و حالا کانادایی ...! خوب بهتون برنخوره همه برنامهها از اون پایین مرز مییاد) روهم که همه میشناسیم. یا صحبت از ازدواج و طلاق و خیانت جنسی زوجهای هالیوودیه، یا یک مشت بیکار دنبال عکس گرفتن از بچه تازه به دنیا اومدهی تام کروز و آنجلیا جولی هستن! یا باید سریالهای جنایی رو نگاه کنیم که البته بصورت رایگان بهمون یاد میده اگه کسی را کشتیم چطوری اثرات جرم را از بین ببریم! برنامههای طنزش هم که این سریالهای کمدی با دستمایه سکس و حماقت امریکاییها و سستی ارتباطات خانوادگی است. فقط من موندم اونهایی که وسط سریال هی می خندن که یعنی این تیکه بامزه بود، دستمزدشون چقدرباید باشه! الحق که شغل سختی دارن! اخبار هم که اینور دنیا همیشه جاده یک طرفه است: غرب متمدن داره شرق وحشی رو آدم می کنه و صادرات دمکراسی و از این حرفا. حالا این وسط یک عده کشته میشن که البته ملالی نیست جز گرونی نفت خام! تک و توکی هم خبر هست که مثلا یک انگلیسی ۴۵ روز خودشو از هوا آویزون کرده یا یکی تو خونه اش با ۴۰۰۰ مار و مارمولک زندگی میکنه. اخبار علمی کانادا هم که منحصر به تحقیقات درزمینه سرطان سینه زنان، چاقی مردم و آمار مرگ و میر در بیمارستانها به خاطر اشتباهات پزشکیه! خوب به من چه مربوطه! توهرخونهای یک عضو ناجور ممکنه پیدا بشه، این عضو خانواده ما هم (تلویزیون رو میگم) یک کمی مشکل اخلاقی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی ، تاریخی و غیره داره. تازه آخر شبها هم نمیشه سراغش رفت، بلا به دور خیلی اخلاقش خراب میشه!
سرتون رو درد نیاورم، روز دوم تعطیلات به این نتیجه میرسم که همون چند ساعت در روز که در طی سال تلویزیون میبینم کافیه! میخوام یک کم فکر کنم! به زمانی که تلویزیون اینجوری به فضای خونهها چنگ نینداخته بود. خوب قدیما مردم چیکار میکردن؟ آدمهای مهم جامعه ۱۰۰ سال پیش کیا بودن؟ وقتی ماجرای فضاحت جنسی پاریس هیلتون (Paris Hilton وارث هتلهای زنجیرهای هیلتون – با هتل هیلتون پاریس اشتباه نگیرین!) اتفاق نیفتاده بود مردم راجع به چی حرف میزدن؟ آدمهای مهم و معروف کیا بودن؟ کی؟ مارتین لوترکینگ؟ این بابا که سیاه پوست – ببخشید، افریکن/امریکن- بوده و امروز هم از رودربایستی و بخاطر تظاهر به عدم نژادپرست بودن (عجب اصطلاحی شد!) ازش یاد می کنن. چی! یک کم بلندتر لطفا! آلبرت انیشتین؟ اون بیچاره که خلاف کوچیکش بمب اتم بوده. تازه اون تئوریش توی درس فیزیک پدر ما رو درآورد! پس موتزارت و بتهوون چی؟ باباگفتم ۱۰۰ سال پیش! اینا که مال خیلی اونورترهان (سالشو نمی دونم! خودتون اگه پای کامپیوتر هستین بزنین تو گوگل پیدا کنین! برای من هم ایمیل بزنین! آخه یادتون نره که من تو تعطیلات هستم و "research" از هر نوعش فعلا تعطیله!)
همین جور دارم مخم روشخم می زنم و در ذهنم دنبال یک آدم حسابی می گردم، حالا حالاها هالیوودی میزنه بیرون! خیلی کنجکاو شدم که بتونم یک کسی روپیدا کنم که با احترام بهش فکر کنم و بخاطر اون از انسان بودنم خوشم بیاد. آخه نمیدونین چقدر از این پاریس هیلتون بدم می یاد. هروقت به یادم می یاد تا چند وقت از انسان بودنم احساس شرم می کنم. یک دفعه یاد مادر ترزا میافتم ولی فکرکردن به اون یک حال و هوای معنوی میخواد. بعد یاد مهاتما گاندی می افتم. به ابهت و پایداری این مرد که فکر میکنم همچین در خودم احساس حقارت میکنم. وقتی خودم رو باهاش مقایسه میکنم میبینم خیلی صرف نمیکنه بهش فکرکنم. حالا چه اصراریه شب سال نو خودمونو ضایع کنیم.
فکر کنم مخم رو تا نصفه شخم زدم چون اون زیرها یک عالمه آدم حسابی هست! همین جوری دارم کانالهای تلویزیون روعوض میکنم (خوب مگه چیه! من هم فکر میکنم هم تلویزیون نگاه میکنم ولی موقع فکر کردن خیلی رو تلویزیون تمرکز نمیکنم فقط همینجوری نگاه میکنم). می رسم به کانال 314، کانال "Action". یک فیلم جنگی- تخیلی- فضایی با حال داره که توش یک جونورهایی شبیه به ملخ و به اندازه بلدوزر هستن. با شلیک تیر و اینا هم نمیمیرن مگراینکه اون قهرمان فیلم بهشون شلیک کنه! خیلی باحاله ولی باشه برای بعد، بعدا دوباره نشون میدن! فعلا میخوام رو فکرکردن تمرکز کنم! میزنم کانال بعدی "Diva"، داره فیلم دونده ماراتون رونشون میده، داستین هافمن توش بازی می کنه، اوه ... چقدر جوون بوده، ولی اینو تو ایران دوبله شده دیدم! میزنم کانال 317، کانال "Scream". این کانال خیلی باحاله فیلمهای ترسناک و اینا نشون میده. الآن هم فیلم جنگیر رو گذاشته، مال سال ١٩٧٣! این رو هم دوبله شده تو ایران دیدم. خیلی سال پیش! میرسم به کانال 320، کانال "Silver". ای بابا این کانال هم که فیلمهای کلاسیک سیاه و سفید و نخنما شده نشون میده. باید به جای فیلم سینمایی اسمشون رو بذارن فیلم نخنمایی! یک دفعه خشکم میزنه، کمدی کلاسیک چارلی چاپلین رو گذاشته. تازه یادم میافته که داشتم دنبال یک آدم حسابی در قرن بیستم می گشتم. خودشه: چارلی چاپلین! فیلمی رو که تلویزیون داره نشون میده من قبلا ندیده بودم.
احتمالا از اون فیلمهای معروفش نیست ولی من دیگه حواسم به تلویزیون نیست. میرم توی یک حال و هوای دیگه. روی مبل صاف مینشینم و یک احساس رسمی پیدا کنم، انگار میخوام برای یک عده سخنرانی کنم. لحن فکرکردنم هم رسمی می شود. یاد درخواست دوستی میافتم که قبل ازتعطیلات ازمن خواسته بود یک مقاله راجع به کاریکاتور بنویسم. یه هو حالم گرفته میشه! لحنم برمیگرده! نمیدونم چرا این یهو اومد تو ذهنم ، داشتیم حالشو میبردیم به قول یارو! بابا به خدا من اینکاره نیستم. من نه نوشتن بلدم نه از کاریکاتور خیلی سرم در مییاد! من فقط چند تا کاریکاتور کشیدم، اونم هزار و سوت سال پیش! تنها کاربرد اونها هم اینه که هر وقت جلوی آدمهای با فرهنگ و باکلاس و کاردرست کم مییارم، یا میگم من بلدم سازدهنی بزنم یا راجع به این کاریکاتورها و نمایشگاه کاریکاتورهام در دانشگاه شریف صحبت میکنم. همین! فقط برای اینکه بگم یعنی ما هم بعله! باورکنید راست میگم! اصلا ولش کن، بگذار به همان حس دوست داشتنی و رسمی تفکر در مورد چارلی چاپلین برویم! ولی این مقاله هه روچیکارش کنم؟ بهتره مدتی جلوی این یارو رفیقمون آفتابی نشم! ُبعدهم هروقت دیدمش یا میگم یادم رفت یا میگم تعطیلات رفته بودم کوبا! یا میگم دفاع تزم نزدیکه نمیرسم! آره این بهتره. خوب کجا بودیم؟ آهان! همین جور که در ناخودآگاه ضمیر درونیام یک نسیم "مقاله کاریکاتور را چکنم؟" میوزد! به کارهای چاپلین فکر میکنم. لحنم هم باز جدی و رسمی شده است. احساس احترام عجیبی نسبت به چارلی چاپلین پیدا میکنم. خوب که دقت میکنم میبینم خودش است! این نسیم در ناخودآگاه ضمیر درونی کار خودش را میکند! این نابغه سینمای صامت در جای جای فیلمهایش انواع کاریکاتورهای بدون شرح، طنز و طنزتلخ را به تصویر در آورده است. چرا تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم؟ به تلویزیون نگاه میکنم.
فیلم چارلی تمام شده است. کانال تلویزیون را میگذارم روی 428، "GolTV" . هیچ چیز مثل مسابقه فوتبال تکراری و غیرمستقیم ذهن مرا باز نمیکند! چند برگ کاغذ برمیدارم و شروع به نوشتن یک مقاله برای دوستم میکنم (توروبه خدا به بزرگی خودتون ببخشین! گفتم که من نوشتن درست و حسابی بلد نیستم، اونم ازنوع رسمیش ولی برای نوشتن این مقاله مجبورم!)
"چارلی چاپلین بزرگترین کاریکاتوریست عالم سینما"
ازآنجایی که من متخصص امورسینمایی نیستم، قصد ندارم فیلمهای چارلی چاپلین را نقد کنم و تنها میخواهم به چاپلین و آثارش از زاویه هنر کاریکاتور نگاه کنم. ارتباط بین هنر کاریکاتور و آثار چاپلین از دو زاویه مختلف قابل بررسی است . نخست اینکه چارلی چاپلین در بسیاری از آثارش صحنههایی را خلق نموده که در آن مطلب به زبان کاریکاتور و با استفاده از تکنیکهایی که یک کاریکاتوریست مورد استفاده قرار میدهد بیان شده است. مثلا صحنهای از فیلم جویندگان طلا (The Gold Rush-1925) را به خاطر بیاورید که دو جوینده طلا در کلبهای محبوس شده اند و از شدت گرسنگی همدیگر را به صورت غذا میبینند. چارلی در این صحنه حس خودخواهی و استیصال انسان را با همان ایجاز کارتونی به نمایش در آورده است تا نشان دهد انسان برای نجات خویش از قربانی نمودن دیگران ابایی ندارد.
مورد بسیار معروف دیگر رقص چارلی با بادکنکی به شکل کره زمین در فیلم دیکتاتور بزرگ (The Great Dictator-1940) است که در این سکانس جنون و توهم هیتلر به زیبایی تمام و در قالب طنز بیان شده است. سکانسی که با ترکیدن بادکنک خاتمه می یابد و گویی فرجام شوم رویاهای هیتلر را پیش بینی میکند. کافی است این صحنه را در قالب یک کاریکاتور بدون شرح در ذهن تجسم کنیم تا در بیابیم خالق اثر تا چه اندازه در استفاده از ابزار کاریکاتور موفق بوده است.
شاید هیچ کاریکاتوری نتواند به سادگی فیلم عصر جدید (Modern Times-1936) نفوذ تکنولوژی را در زندگی روزمره به تصویر در آورد. آنجا که چارلی به عنوان یک کارگر مونتاژ خط تولید مشغول سفت کردن پیچهای محصول است و فشار کار وی را تا مرز جنون پیش میبرد چنانچه وی هر عنصر خارجی را به شکل پیچی برای سفت کردن میبیند.
در همین فیلم چارلی خرد شدن بشر امروزی را در لابلای چرخدندههای ماشینیزم و تکنولوژی به سادگی به تصویر میکشد. تصویری که بعد از گذشت هفتاد سال هنوز تازه و پر معناست.
راستی اگر شما یک کاریکاتوریست بودید و میخواستید این مطلب را در قالب یک کاریکانور بیان کنید، تصویر بهتری را پیشنهاد مینمودید؟
در آثار چاپلین نه تنها صحنههایی شبیه کاریکاتورهای انتقادی و یا طنز سیاه به وفور قابل مشاهده است، بلکه از خلق لحظاتی (بخوانید کاریکاتورهایی) صرفا طنز که خنده را بر لب می فشاند هم فراوان میتوان نام برد. مثلا در فیلم دیکتاتور بزرگ، در صحنه اصلاح صورت مشتری، چارلی چنان حرکات دست را با موسیقی «رقصهای مجار» اثر یوهان برامس (Hungarian Dance-Brahms) تلفیق میکند که بنظر میرسد این قطعه برای حرکات چارلی ساخته شده است! در اینجا یک طنز ناب بسان آنچه در آثار کاریکاتوریستهایی چون موردیلو (Gilermo Mordillo) یا کینو (Quino) متجلی است در معرض دید بیننده قرار میگیرد.
همچنین صحنهای از فیلم جویندگان طلا که در آن چارلی در سر میز شام با استفاده از دو چنگال و دو تکه نان شروع به رقص پا بر روی میز شام میکند که از لحظلات فراموش نشدنی طنز انتزاعی-کاریکاتوری چاپلین است. چنانچه آثار چاپلین را با دیگر کمدینهای نظیر هارولد لوید (Harold Lioyd) و لورل و هاردی (Lorel & Hardi) یا کمدینهای نسلهای بعدی مثل جری لویس (Jerry Lewis)، نورمن ویزدم (Norman Wisdom) و وودی آلن (Woody Allen) مقایسه کنیم، عناصر طنز انتقادی، ایجاز و صامت بودن اثر، کار چارلی را از دیگران متمایز میکند. دو عنصری که شالوده و زیربنای هنر کاریکاتور هستند.
زمانی که در آمریکا به چارلی برچسب کمونیست بودن زدند، وی این طرز برخورد را به زیبایی و سادگی تمام به سخره گرفت. آنجا در صحنهای چارلی بیکار در خیابان پرسه میزند که متوجه میشود پرچم قرمز رنگ از پشت یک کامیون حامل بار میافتد (رنگ قرمز که سمبل کمونیسم است –علیرغم سیاه و سفید بودن- از آنجا قابل تشخیص است که کامیونهای حامل بار طویل باید انتهای بار خارج از کامیون را با پارچه قرمز مشخص کنند). چارلی پرچم قرمز را بر میدارد و دنبال کامیون به راه میافتد و با تکان دادن پرچم قصد دارد راننده را متوجه کند که جماعتی معترض دنبال چارلی و پرچم قرمز به راه میافتند و وی را سردمدار خویش میبینند. نکته جالب اینجاست که در انتها چارلی به جرم اغتشاش توسط پلیس بازداشت میشود و جماعت متفرق میشوند. این صحنه فراموش نشدنی پاسخی کاملا کاریکاتورگونه به اعتراض جامعه آمریکایی است. نکته دیگری که چاپلین را به یک کاریکاتوریست شبیه میسازد، استفاده از یک کاراکتر ثابت در آثار وی میباشد. چنانچه بسیاری از اساتید کاریکاتور نظیر: موردیلو، کوزوبوکین (Yurij Kosobukin) و درم بخش (کامبیز درم بخش کاریکاتوریست بنام ایرانی) از یک کاراکتر مشخص در آثار خویش استفاده میکنند که به مثابه امضای هنرمند اثر را از آثار دیگران متمایز میکند، چارلی هم از زمان خلق کاراکتر معروف خود که همه آنرا میشناسیم ، به این شخصیت وفادار مانده و تقریبا در تمام آثار خود (به جز موارد استثناء) در نقش مرد فقیرژنده پوش با یک کت تنگ و کوتاه، شلوار بسیار گشاد و بلند و عصا و کلاه معروفش ظاهر میشود . شخصیتی که خود مانند یک «کاریکاتور چهره» از چارلی چاپلین به جا مانده است.
|
Charles Chaplin and Albert Einstein
|
شاید خالی از لطف نباشد که اضافه کنم چاپلین عمده فیلمهایش را با یک ذهنیت کلی شروع کرده و به صورت بداهه فیلمنامه را در سر صحنه واز یک سکانس به سکانس دیگر کامل میکند. روشی بسیار شبیه به آنچه اغلب کاریکاتوریستها در خلق آثارشان استفاده میکنند: خلق بداهه اثر از درون یک تصویر ذهنی کلی . برای اینکه قدرت طنز بداهه چارلی را درک کنیم، ذکر این خاطره کافی است، آنجا که در یکی از منحصر بفردترین ملاقاتهای تاریخ معاصر، چارلی چاپلین از انیشتن برای شرکت در نمایش خصوصی فیلم روشناییهای شهر (City Lights-1931) دعوت میکند. انیشتن به چاپلین می گوید: «شما مرد بزرگی هستید چون همه مردم دنیا سخن شما را میفهمند و به شما احترام میگذارند.» چارلی بلافاصله پاسخ می دهد:« ولی شما شخصیت بسیار بزرگتری هستید. چون تمام مردم دنیا بدون اینکه کلمهای از حرفهای شما را بفهمند به شما احترام میگذارند!»
برای اینکه مشابهتهای آشکار چارلی را با یک کاریکاتوریست کامل کنم به ذکر این نکته بسنده می کنم که وی همچون غالب اساتید کاریکاتور بدون شرح به سینمای صامت وفادار ماند و از کلام و نوشته حداقل استفاده را نموده شاید چارلی تنها کمدینی باشد که در عین دسترسی به صدا، تنها از تصویر برای ارائه طنز خود استفاده نمود . همانطور که یک کاریکاتور بدون شرح مشمول گذر زمان نشده، مرز جغرافیایی نمیشناسد و نیازمند ترجمه نیست، اثار چارلی با گذشت سالها همچنان زیبا و تازه بوده و برای طالبان طنز منتقد و موجز در تمام نقاط جهان قابل درک است.
آنچه تا کنون گفته شد تنها بیان مشابهت های چارلی و یک کاریکاتوریست چیره دست است. نزدیکی چاپلین و آثارش با کاریکاتور ازیک زاویه دیگر نیز قابل بررسی است و آن جایگاه چاپلین درنزد کاریکاتوریستهاست. شاید آثار و شخصیت هیچ هنرمندی به اندازه چارلی دستمایه خلق کارتون نشده باشد. جدا از چهره و کاراکتر چارلی در فیلمهایش که بارها در قالب کاریکاتور چهره به تصویر کشیده شده، بسیاری از کارتونیستها از صحنههای فیلم چارلی در خلق اثر الهام گرفتهاند. اینکه یک فرد نیازمند فرد دیگری را در قالب موجودی میبیند که به آن نیاز دارد بارها از صحنه تبدیل شدن چارلی به مرغ در فیلم جویندگان طلا (که پیشتر سخن آن رفت) به عاریه گرفته شده است. دیکتاتورهای معاصر به کرات در همان صحنه رقص دیکتاتور بزرگ با بادکنک کره زمین به تصویر درآمدهاند. طراحان مختلفی برای به نقد کشیدن زندگی ماشینی امروز از ماشین صرف غذا که در فیلم عصر جدید معرفی شد ایده گرفتهاند. شاید بسیاری از ما با شنیدن کلمه "زندگی سگی" ناخودآگاه به یاد فیلم زندگی سگی چارلی (A Dog’s Life – 1917) بیفتیم. چارلی کلیشههای بسیاری را به هنر کاریکاتور معرفی کرده است. کلیشههایی که درکنار آثاری چون تابلوی مونالیزا و نقاشی خلقت (creation) اثر داوینچی بارها در طرح کاریکاتورهای بدون شرح به عاریه گرفته شدهاند.
اگر شما تمام این نکات را در کنار هم بگذارید و به آن سیاه و سفید بودن آثار چارلی را هم اضافه کنید (با توجه به اینکه غالب کارتونیستهای بنام غالبا طرحهای خود را بصورت سیاه و سفید خلق میکنند) شاید به همان نتیجهای برسید که من رسیدهام: چارلی چاپلین نه تنها یکی از بزرگترین نوابغ عالم سینما است، بلکه یک کاریکاتوریست بسیار توانا نیز هست. کاریکاتوریستی که سبک خلق اثرش با تمام همکارانش تفاوت دارد، او اثارش را بصورت تصاویر متحرک خلق کرده است.
به اینجا که می رسم حس می کنم جوهر مدادم! و فسفر مغزم با هم ته کشیده است. هنوز احساس رسمی بودن دارم، خوب شما که تا اینجای نوشته را خوندین حتما فهمیدین که رسمی یا غیر رسمی، نوشتن من افتضاحه! خوب پس چرا خودم رو زجر بدم و رسمی بنویسم!.
فکر کردنم که تموم میشه تقریبا تعطیلات هم تموم شده. تنها کار مفیدم همین طبقهبندی کردن کارهای چارلی چاپلین از زاویه هنر کاریکاتور بوده. راستی یادم رفت بهتون بگم آخر تعطیلات فهمیدم که کانال 415 (Fox Sport) هفته آخر دسامبر کلی فوتبال مستقیم از لیگ برتر باشگاههای انگلیس نشون داده! همش از جیبم رفت. آخه ما تازه شبکه ورزش رو گرفتیم و من نمیدونستم که این انگلیسیها تا شب سال نو فوتبال بازی میکنن. فدای سرتون، اصلا فدای سر چارلی چاپلین!
|