پاسخ مولانا به این پرسش که چرا انسانها از برای کمال خود نمیکوشند؟
گفتنِ مهمانِ یوسف - علیهالسَّلام - کی آینهای آوردمت کی تا هر باری کی در وی نگری رویِ خوبُِ خویش را بینی مرا یاد کنی
گفت یوسف هین بیاور ارمغان
او ز شرمِ این تقاضا زد فغان
گفت من چند ارمغان جُستم ترا
ارمغانی در نظر نامد مرا
حَبّهای را جانبِ کان چون برم
قطرهای را سویِ عَمّان چون برم؟
زیره را من سویِ کرمان آورم
گر به پیشِ تو دل و جان آورم
نیست تخمی کاندرین انبار نیست
غیرِ حُسنِ تو که آن را یار نیست
لایق آن دیدم که من آیینهای
پیشِ تو آرم چو نورِ سینهای
تا ببینی رویِ خوبِ خود در آن
ای تو چون خورشیدْ شمعِ آسمان
آینه آوردمت ای روشنی
تا چو بینی رویِ خود، یادم کنی
آینه بیرون کشید او از بغل
خوب را آیینه باشد مُشتغَل
۱
آینهی هستی چه باشد؟ نیستی
نیستی بر، گر تو ابله نیستی
هستی اندر نیستی بتوان نمود
مالْداران بر فقیر آرند جود
آینهی صافیِّ نان خود گرسنهست
سوخته هم آینهی آتشزنهست
نیستی و نقص هر جایی که خاست
آینهی خوبیِّ جمله پیشههاست
چونک جامه چُست و دوزیده بود
مظهرِ فرهنگِ درزی چون شود؟
ناتراشیده همی باید جُذوع
۲
تا دروگر اصل سازد یا فروع
خواجهی اِشکستهبند آنجا رود
کاندر آنجا پایِ اشکسته بود
کی شود چون نیست رنجورِ نزار
آن جمالِ صنعتِ طبّ آشکار؟
خواری و دونیِّ مِسها بر مَلا
گر نباشد، کی نماید کیمیا؟
نقصها آیینهی وصفِ کمال
و آن حقارت آینهی عزّ و جلال
زانک ضد را ضد کند پیدا یقین
زانک با سِرکه پدیدست انگبین
هر که نقصِ خویش را دید و شناخت
اندر استکمالِ
۳ خود دَه اسپه تاخت
زان نمیپرّد به سویِ ذوالجلال
کو گمانی میبرد خود را کمال
علّتی بتّر ز پندارِ کمال
نیست اندر جانِ تو ای ذو دَلال
۴
از دل و از دیدهات بس خون رود
تا ز تو این معجبی
۵ بیرون شود
علّتِ ابلیس اَنَا خَیْری بُدست
وین مرض در نَفْسِ هر مخلوق هست
گرچه خود را بس شکسته بیند او
آبِ صافی دان و سرگین زیرِ جو
چون بشوراند ترا در امتحان
آب سرگین رنگ گردد در زمان
در تگِ جو هست سرگین ای فتی
گرچه جو صافی نماید مر ترا
هست پیرِ راهدانِ پُر فِطَن
۶
باغهایِ نَفْس کُلّ را جوی کَن
جویْ خود را کی تواند پاک کرد؟
نافع از علمِ خدا شد علمِ مرد
کی تَراشَد تیغ دستهی خویش را؟
رَو به جرّاحی سپار این ریش را
بر سَرِ هر ریش جمع آمد مگس
تا نبیند قُبحِ ریشِ خویش کس
آن مگس اندیشهها وان مالِ تو
ریشِ تو آن ظلمتِ احوالِ تو
ور نهد مرهم بر آن ریشِ تو پیر
آن زمان ساکن شود درد و نفیر
تا که پندارد که صحّت یافتست
پرتوِ مرهم بر آنجا تافتست
هین ز مرهم سر مکش ای پشتْریش
۷
و آن ز پرتو دان، مدان از اصلِ خویش
مرتد شدنِ کاتب وحی به سببِ آنک پرتوِ وحی برو زد آن آیت را پیش از پیغامبر - صلی الله علیه و سلم - بخواند گفت پس من هم محلِّ وَحْیَم
مولانا جلال الدّین محمّد بلخیِ رومی، مثنوی معنوی، دفتر اول
پیشْ از عثمان یکی نَسّاخ بود
کو به نسخِ وَحْی جِدُّی مینمود
چون نبی از وحی فرمودی سبق
او همان را وا نبشتی بر ورق
پرتوِ آن وحی بر وی تافتی
او درونِ خویش حکمت یافتی
عینِ آن حکمت بفرمودی رسول
زین قَدَر گمراه شد آن بوٱلفضول
کانچه میگوید رسولِ مُستنیر
مر مرا هست آن حقیقت در ضمیر
پرتوِ اندیشهاش زد بر رسول
قهرِ حقّ آورد بر جانش نزول
هم ز نَسّاخی بر آمد هم ز دین
شد عدوِّ مصطفی و دین بکین
مصطفی فرمود کای گبرِ عَنود
چون سیه گشتی اگر نور از تو بود؟
گر تو ینبوعِ الهی بودیی
این چنین آب سیه نگشودیی
تا که ناموسش به پیشِ این و آن
نشکند، بر بست این او را دهان
اندرون میسوختش هم زین سبب
توبه کردن مینیارست این عجب
آه میکرد و نبودش آهْ سود
چون در آمد تیغ و سر را در رُبود
کرده حق ناموس را صد من حدید
ای بسا بسته به بندِ ناپدید
کبر و کفر آن سان بُبَست آن راه را
که نیارد کرد ظاهر آه را
گفت اَغْلاٰلاً فَهُم بِهْ مُقْمَحُون
نیست آن اغلال بر ما از برون
خَلْفَهُم سَدّاً فَاَغْشَیْنٰاهُمُ
مینبیند بند را پیش و پس او
رنگ صحرا دارد آن سدّی که خاست
او نمیداند که آن سدِّ قضاست
شاهدِ تو سدِّ رویِ شاهدست
مرشدِ تو سدِّ گفتِ مرشدست
ای بسا کفّار را سودایِ دین
بندشان ناموس و کبرِ آن و این
بندِ پنهان لیک از آهن بتر
بندِ آهن را کند پاره تبر
بندِ آهن را توان کردن جدا
بندِ غیبی را نداند کس دوا
مرد را زنبور اگر نیشی زند
طبعِ او آن لحظه بر دفعی تند
زخمِ نیش امّا چو از هستیِّ تست
غم قوی باشد، نگردد درد سست
شرحِ این از سینه بیرون میجهد
لیک میترسم که نومیدی دهد
نی مشو نومید و خود را شاد کن
پیشِ آن فریادرسْ فریاد کن
کای محبِّ عفو از ما عفو کن
ای طبیبِ رنجِ ِ کهن
عکسُِ حکمت آن شقی را یاوه کرد
خود مبین تا بر نیارد از تو گرد
ای برادر بر تو حکمت جاریهست
آن ز ابدالست و بر تو عاریهست
گرچه در خود خانه نوری یافتست
آن ز همسایهی مُنوَّر تافتست
شکر کن، غرّه مشو، بینی مَکُن
گوش دار و هیچ خودبینی مکن
صد دریغ و درد کین عاریّتی
امّتان را دور کرد از امّتی
من غلام آن که او در هر رِباط
خویش را واصل نداند بر سِماط
بس رباطی که بباید ترک کرد
تا به مسکن در رسد یک روز مرد
گرچه آهن سرخ شد، او سرخ نیست
پرتوِ عاریّتِ آتشزنیست
گر شود پر نور روزن یا سرا
تو مدان روشن مگر خورشید را
هر در و دیوار گوید روشنم
پرتوِ غیری ندارم، این منم
پس بگوید آفتاب ای نارشید
چونک من غارب شوم، آید پدید
سبزهها گویند ما سبز از خَودیم
شاد و خندانیم و بس زیبا خدیم
فصلِ تابستان بگوید ای اُمَم
خویش را بینید چون من بگذرم
تن همینازد به خوبی و جمال
روحْ پنهان کرده فرّ و پرّ و بال
گویدش ای مزبله تو کیستی؟
یک دو روز از پرتوِ من زیستی
غُنج و نازت مینگنجد در جهان
باش تا که من شوم از تو جَهان
گرمدارانت ترا گوری کَنند
طعمهی ماران و مورانت کُنند
بینی از گندِ تو گیرد آن کسی
کو به پیشِ تو همی مُردی بسی
پرتوِ روحست نطق و چشم و گوش
پرتوِ آتش بود در آبْ جوش
آنچنانک پرتوِ جان بر تنست
پرتوِ ابدال بر جانِ منست