سال دوم
شماره‌ی

آذر، دی و بهمن ٨۵





 

 

   قصه‌ی بط بچگان کی مرغ خانگی پروردشان
علی قدسی

مولانا که دلش شراب‌خانه‌‌ی عالم بود و باده‌های جهان مست از او، قرن‌ها قبل روزی که در جمع محدود اصحاب خود مثنوی را می‌سرود، بصیرانه می‌دید که متاع آن جهانیش عالم‌گیر خواهد شد و می‌گفت

هین بگو که ناطقه جو می‌کند
تا به قرنی بعد ما آبی رسد

جوی‌باری که مولانا جاری ساخت از پس غبار هفت قرن هم‌چنان پرطراوت ماند و امروز نه جویی که بحری است. هم‌عصران ما اما غوطه‌وری در بحر اندیشه‌های آن رستخیز ناگهان و آن رحمت بی‌منتها را چندان سهل نمی‌یابند. نه فقط از آن‌رو که غوطه‌وری در آن بحر جسارتی می‌طلبد که با آموزه‌های حقیرپرور و جسارت‌ستان عصر ما سازگار نیست. چنان که مولانا خود ميگفت:

تخم بطی گر چه مرغ خانه‌ات
کرد زیر پر چو دایه تربیت
مادر تو بط آن دریا بدست
دایه‌ات خاکی بد و خشکی‌پرست
میل دریا که دل تو اندرست
آن طبیعت جانت را از مادرست
میل خشکی مر ترا زین دایه است
دایه را بگذار کو بدرایه است
دایه را بگذار در خشک و بران
اندر آ در بحر معنی چون بطان
گر ترا مادر بترساند ز آب
تو مترس و سوی دریا ران شتاب

این هست، اما آنان که خطر می‌کنند و دل به دریا می‌زنند نیز گاهی خود را در ميانه گردابی می‌بینند که رهایی از آن سهل نیست. مثنوی در همان نگاه اول پر است از قضاوت‌هایی در باب زنان که با قضاوت امروز ما سازگار نیست.

فضل مردان بر زن ای حالی‌پرست
زان بود که مرد پایان بین‌ترست
مرد کاندر عاقبت‌بینی خمست
او ز اهل عاقبت چون زن کمست
***
اصل صد یوسف جمال ذوالجلال
ای کم از زن شو فدای آن جمال
***
نفس می‌خواهد که تا ویران کند
خلق را گمراه و سرگردان کند
گفت امت مشورت با کی کنیم
انبیا گفتند با عقل امام
گفت گر کودک در آید یا زنی
کو ندارد عقل و رای روشنی
گفت با او مشورت کن وانچ گفت
تو خلاف آن کن و در راه افت
نفس خود را زن شناس از زن بتر
زانک زن جزویست نفست کل شر

و باز برعکس آموزه‌های حقوق بشری امروز که آدمی را برتر از اندیشه می‌نشانند و انسان را صرف‌نظر از افکار و اندیشه‌هایش مستوجب حرمت می‌شمارند، مولانا اندیشه را برتر از آدمی می‌بیند و کسانی را به‌سبب باورهایشان از دایره‌ی انسانیت خارج می‌داند.

خر نشاید کشت از بهر صلاح
چون شود وحشی شود خونش مباح
پس چو وحشی شد از آن دم آدمی
کی بُود معذور ای يارِ سمی
لاجرم کفار را خون شد مباح
همچو وحشی پيش نشاب و رماح

بر این فهرست باز هم می‌توان افزود. اما این‌ها هیچ‌کدام اصل سخن ما نیست. از هر آن‌چه مولانا در تحفیف زنان، و در برتر شمردن اندیشه نسبت به انسان، و خرد شمردن علوم تجربی گفته است می‌توان قرا‌ٰئت متفاوتی ارائه کرد که با باورهای بشر امروز چندان در تناقض نیفتد. در هیچ‌یک از این موارد راه تفسیر و تأویل بسته نیست. از آن گذشته، هیچ‌کدام از این موارد از مقومات اصلی جهان مدرن نیستند. این فهرست را اما اگر ادامه دهیم به موردی بر خواهیم خورد که رستن از آن دست‌گم با تفسیر و تأویل‌های ساده امکان‌پذیر نیست.

عقل‌مداری از ارکان جهان مدرن است، چنان‌که کسانی مدرنیسم را عصر حاکمیت خدای عقل خوانده‌اند. می‌توان جهان مدرنی را تصور کرد که حقوق بشری متفاوت با حقوق بشر رايج در آن جاری باشد. اما نمی‌توان جهان مدرنی را در نظر آورد که عقل انتقادی را به ‌رسمیت نشناسد.

حال نگاهی به مفهوم عقل در مثنوی بیفکنید تا سهمگینی گردابی که انسان مدرن را از غوطه‌وری در اندیشه‌های مولانا به هراس می‌افکند آشکار شود. مولانا البته عقل را به عقل جزوی و کلی (عقل عقل) تقسیم می‌کند و با عقل کلی بی‌مهر که نیست هیچ، این جهان را فکرتی از آن می‌داند.

این جهان یک فکرت است از عقل کل
عقل شاهنشاه و صورت‌ها رسل

و

کل عالم صورت عقل کلست
کوست بابای هر آنک اهل قل است

اما گفتن ندارد عقلی که محور جهان جدیدست نسبتی با این عقل کلی ندارد و بلکه بیشتر به همان عقل جزوی شباهت دارد که ظاهراً مولانا با آن بر سر مهر نیست.

عقل جزوی آفتش وهمست و ظن
زانک در ظلمات شد او را وطن
***
آن خطا دیدن ز ضعف عقل اوست
عقل کل مغزست و عقل جزو پوست
***
عقل جزوی گاه چیره گه نگون
عقل کلی آمن از ریب المنون
عقل بفروش و هنر حیرت بخر
رو به خواری نه بخارا ای پسر

عقل جزوی با عشق بر سر جنگ است و مولانا البته که در نزاع عقل و عشق، جانب عشق را می‌گیرد.

عاشق از خود چون غذا یابد رحیق
عقل آن‌جا گم شود گم ای رفیق
عقل جزوی عشق را منکر بود
گرچه بنماید که صاحب‌سر بود

مقام عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است و عقل را یارای فهم و شرح عشق نیست.

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

و چنین است که مولانا فتوی به قربان عقل در پای عشق می‌دهد.

عقل را قربان کن اندر عشق دوست
عقلها باری از آن سویست کوست

عشق اما یگانه معبدی نیست که باید عقل را در آستانش قربان کرد. وقتی که پای امر مقدسی در میان است مولانا گویی کمترین حجیتی را برای عقل به ‌رسمیت نمی‌شناسد.

عقل قربان کن به شرع مصطفی
حسبی الله گو که الله‌ام کفی

و باز

مصطفی اندر جهان آنگه کسی گويد ز عقل

یا

نقل آمد عقل او آواره شد
صبح آمد شمع او بیچاره شد
عقل چون شحنه‌ست چون سلطان رسید
شحنه‌ی بیچاره در کنجی خزید
عقل سایه‌ی حق بود حق آفتاب
سایه را با آفتاب او چه تاب

از این برتر گویی حتی اگر از امر مقدس هم گذر کنیم و به عرصه‌ی امور کاملاً عرفی و این‌جهانی هم برسیم، باز عقل بسته و وابسته‌ی امر مقدس است و فارغ و آزاد از آن ره به هیچ گجا ندارد

این نجوم و طب ز وحی انبیاست
عقل و حس را سوی بی‌سو ره کجاست
عقل جزوی عقل استخراج نیست
جز پذیرای فن و محتاج نیست
قابل تعلیم و فهمست این خرد
لیک صاحب وحی تعلیمش دهد
***
این خرد از گور و خاکی نگذرد
وین قدم عرصه‌ی عجایب نسپرد
زین قدم وین عقل رو بیزار شو
چشم غیبی جوی و برخوردار شو

تجربه‌ی تاریخی تلخ ما در این دیار گواه است که آن‌گاه که فتوای قربان کردن عقل درمی‌رسد قلیلی عقل را به‌پای عشق قربان می‌کنند و کثیری عقل را به‌پای جهل. مثنوی‌شناسان جهل‌ستیزی که سودای غوطه‌وری در بحر اندیشه‌های ژرف مولانا را دارند باید قرائتی از مفهوم عقل در مثنوی ارائه کنند که به کار همان کثیری بیاید که اهل عشق نیستند. برای اهل عشق اما بحر اندیشه‌های مولانا خود خون‌بهای عقل قربان‌شده را ضمانت کرده است.

پای در دریا بنه کم گوی از آن
بر لب دریا خمش کن لب گزان
گرچه صد چون من ندارد تاب بحر
لیک می‌نشکیبم از غرقاب بحر
جان و عقل من فدای بحر باد
خون‌بهای عقل و جان این بحر داد
تا که پایم می‌رود رانم درو
چون نماند پا چو بطانم درو



نظر شما درباره‌ی اين مطلب

لطفاً پيام خود را از طريق اين فرم ارسال کنيد.

نام:
ايميل:
پيام:


  (اختياری)  



Persian / English
: ارسال :

 
بالای صفحه
Copyright © 2005, Aftab Magazine
Designed by Hamid Zarrabi-Zadeh - Maintained by Ehsan Chiniforooshan and Mohammad Derakhshani (See Statistics)