 تاریخ ادبیات ایران (۳) مهران راد
• اگر ادب فارسی - آنطور که گفته شد - شروعی انفجاری داشته است، ناچار باید با ظهور نوابغی در همان ابتدای کار مواجه باشیم. آیا چنین چهرههایی در بامداد ادبیات فارسی وجود دارند؟
اگر چهرههای شاخص قرن چهارم هجری را مسعود مروزی (ف ؟)، شهید بلخی (ف ۵۲۳)، رودکی (ف ۹۲۳)، ابوالمؤید بلخی (ف ؟)، دقیقی (ف ۹۶۳)، کسایی مروزی (ف ۴۹۳) و بلعمی (ف ۳۶۳) در نظر بگیریم، رودکی واجد چنین امتیازی است. پیش از بررسی شخصیت او بجاست بدانیم که چرا هیچیک از نثرنویسان ما در این مقام نیستند. مرحوم بهار در سبکشناسی میگوید: «بنابر آنچه تا امروز تحقیق کردهاند قدیمیترین نثر فارسی چهار کتاب است:
۱- مقدمهی شاهنامهی ابومنصوری (۶۴۳) ۲- ترجمهی تفسیر طبری (۶۵۳) ۳- ترجمهی تاریخ طبری (۶۵۳) ۴- حدودالعالم منالمشرق الیالمغرب (۲۷۳)»
اگر کتاب پنجمی را هم به این لیست اضافه کنیم، یعنی الابنیه فی حقایق الادویه که بهقول ملکالشعرا «در صحت انتساب آن به عهد منصوربننوح تردید است»، و به تمام این آثار توجه نماییم، هیچکدام کار ادبی طراز اولی نیستند!
مقدمهی شاهنامهی ابومنصوری که شاید قدیمیترین نثر فارسی موجود باشد، درواقع ورقپارهای است که از یک کار بسیار بزرگ و باارزش خبر میدهد. ابومنصور معمری نویسندهی آن وزیری است که از طرف سپهسالار خراسان «ابومنصور عبدالرزاق» مأمور به جمعآوری کتابشناسان و تاریخدانان از هر گوشهوکناری شده است مگر حکایت گذشتگان را از «کی نخستین» تا «یزدگرد شهریار» آخر ملوک عجم گردآوری کند. ابومنصور پس از فراهم آمدن این مجموعه مقدمهای بر آن نوشت که قسمتهایی از آن در مقدمهی بعضی از شاهنامههای فردوسی آورده شده و به دست ما رسیده است.
متأسفانه آن کوششها امروز پشت پردههای غبارگرفتهی زمان پنهانند و دسترسی و قضاوت دربارهی آنها مشکل بلکه غیرممکن است.
اما ترجمهی تفسیر طبری که درواقع ترجمه و تفسیر قرآن در هفت جلد است، اگرچه از فارسی بسیار ساده و لطیفی برخوردار است و اگرچه از یک سلسله نزاعهای عقیدتی و بحرانهای معرفتی حکایت میکند ۱، نهایتا از سطح یک ترجمهی خوب تجاوز نمیکند و نمیتوان آنرا یک اثر ادبی نبوغآمیز بهشمار آورد.
تاریخ بلعمی (ترجمهی تاریخ طبری) اما از این حیث با تفسیر طبری فرق میکند. بلعمی در این ترجمه صرفا به یک مرجع نگاه نمیکرده است، دربارهی اخبار مربوط به ایران حساستر بوده و غیر از این بهدنبال خلاصه کردن کل مجلدات چهلگانه. بهمیزان زیادی موفق شده است یک کار مستقل انجام دهد. با اینحال چه در تاریخ بلعمی چه «حدودالعالم» و «الابنیه» هدف خلق یک اثر هنری با صورتهای خیال شاعرانه و نفوذ در پردههای تودرتوی معرفت بشری نبوده است. اگرچه هریک از این آثار برای زبان و ادبیات فارسی بهمثابهی یک گنجینهی بیبدیل هستند اما زبان و کلام آنها بهگونهای است که از یک تحقیق علمی توقع میرود. داستانپردازی، بهرهگیری از حکمتهای عالیه و حکمتهای عامیانه، استفاده از تشبیه و استعاره و سمبل و هرچه به کار خلق آثار ادبی درجهی اول میآید در این دوره به طرف کلام منظوم سوق داده شد و از آن میان رودکی برجستهتر از دیگران چه بهلحاظ تقدم و ابتکار و چه بهلحاظ حجم و کمیت و چه بهلحاظ کیفیت قد برافراشت.
• اکنون که به رودکی برگشتهایم بهتر است بپرسیم که او با کدامیک از شاعران ما قابل مقایسه است؟
نسبت رودکی به کل ادب فارسی کمابیش شبیه است به نسبت نیما به شعر معاصر. اگر به شعر نیما نگاه کنیم، درحالیکه پشت سر او کسانی در اندازههای سعدی ایستادهاند کارهایش ممکن است ناساز، ساده و پیشپاافتاده جلوه کنند. مثلا این قطعهی معروف او را ببینید:
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید یک نفر در آب دارد میسپارد جان یک نفر دارد که دست و پای دایم میزند روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید ....
انصافا کل این قطعه بهلحاظ پختگی و فشردگی یکدهم این بیت حافظ هم نیست
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
بااینحال کار ناپختهی نیما برای مخاطبان روزگارش امتیازی دارد که جواهر تراشخوردهی حافظ ندارد. فرق این است که حافظ خود را در امواج میبیند و نیما خود را در ساحل، حافظ منقلب و پریشان در میان امواج ایستاده و تنهاست. فریاد میزند «از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود». حافظ با آنهمه خون دلی که خورده و آنهمه نکتههای باریکتر از مویی که در «بیتالغزلهای معرفتش» گنجانده به شما میگوید: کلاهتان پس معرکه است و میگوید روزگار نامرد است. «معاشران ز حریف شبانه» یادی نمیکنند شیوهی چشم روزگار فریب جنگ دارد و در گردش خود تا نخواهد کسی را بهمیان ره نمیدهد.
حافظ نهتنها این حرفها را زده بلکه به غایت زیبایی هم گفته است. چندانکه بعد از او هرکس خواسته که بگوید زیر سایهی او مخفی مانده است. حالا نیما میخواهد زیر این سایه نباشد حرفهای تازهای دارد.
در ساحل ایستاده و به مردم نگاه میکند میگوید یک عدهای خوابیدهاند و خواب ایشان آرامش را از چشم من میبرد. من شبپایم و کارم هنوز تمام نشده و هیچوقت تمام نمیشود. باید همه را بپایم. باغچهی خودم را در کنار کشت همسایه و آن میان امواج را که کسی درحال غرق شدن است و با دستهای خستهی خود بر موج میکوبد و سایهها را از دور میبیند ...
این مواضع تازه، بدعت بلکه اختراع میخواهد و نیما در اندازهای بود که این اختراع را انجام دهد و داد. حالا این تسلط و اعتمادبهنفس را از طرفی و آن افکار تازه و ابتکارها را از طرف دیگر و سوم منطبق بودن بر خواست اهل زمانه را بگیرید ده برابر بلکه صدبرابر کنید تا به رودکی برسید. رودکی هم مثل نیما گاه اشعار سبک و بیمزهای دارد. وزنش روان نیست. چیزهایی میگوید که آدم از خواندن آن خندهاش میگیرد. مثلا ظاهرا در حوالی سرخس شانهبهسری دیده بوده، خیلی خوشخط و خال. آنگاه میگوید
پوپک دیدم بهحوالی سرخس بانگک بر برده به ابر اندرا چادرکی دیدم رنگین برو رنگ بسی گونه بر آن چادرا
وی همچنین مثل نیما طبیعتگراست و وصف جزئیات رنگارنگ طبیعت را فریضه میداند و مثل او به کاری که میکند ایمان دارد. همین ایمان باعث شده که در قالبهای مختلف و موضوعات مختلف وارد شود. قصیده در مدح و مرثیه بگوید. مثنوی بسراید، غزل بگوید. پند و حکمت بگوید و کلیله و دمنه را برایش بخوانند و او بهنظم درآورد.
بعضی معتقدند که این بیت حافظ اشاره به رودکی است
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی۲
و این غیر از آنکه منزلت رودکی را در چشم یکی از نوابغ شعر جهان میرساند یادآور آن قدرت سخنوری است که امیر را از جای خود میکند و سراسیمه رهسپار بخارا میکند۳ حجم کار رودکی بهتنهایی از مجموع کارهای مولوی، خیام و حافظ بیشتر است و اگر بعضی روایات را بتوان قبول کرد فردوسی و سعدی را هم میتوان به لیست افزود و اینهمه در حالی است که بهجز چند شاعر معاصرش و اندک ابیاتی از نسلهای قبل راهنما و الگویی دراختیار نداشته است. خود ساخته بود آنچه ساخته بود. اینکه گفتهاند در هفتسالگی قرآن را حفظ بوده و فنون شاعری (ادبیات عرب) میدانسته از چنان ذهنی بعید نیست اما در اشعارش نشانههای چنین دلبستگیهایی دیده نمیشود بلکه کاملا وابستگی به گفتگوهای مردم و آهنگ کلام ایشان آشکار است. مخصوصا در رباعیهای نغزی که به نام او باقی مانده و غایت لطافت و نرمی سخن در آنها آدمی را در صحت انتساب به شک میاندازد
تقدیر که بر کشتنت آزرم نداشت وز قتل تو یک ذره دل نرم نداشت اندر عجبم ز جانستان کز چو تویی جان بستد و از جمال تو شرم نداشت
بیروی تو خورشید جهانسوز مباد هم بیتو چراغ عالمافروز مباد با وصل تو کس چو من بدآموز مباد روزی که تو را نبینم آن روز مباد
آمد بر من که؟ یار کی؟ وقت سحر ترسنده ز که؟ ز خصم خصمش که؟ پدر دادمش دو بوسه بر کجا؟ بر لب تر لب بد؟ نه چه بد؟ عقیق چون بد؟ چو شکر
چون کشته ببینیام دو لب گشته فراز از جان تهی این قالب فرسوده به آز بر بالینم نشین و میگوی به ناز کای من تو بکشته و پشیمان شده باز
• رودکی کیست و نمونهی بارز شعر او کدام است؟
۴ «رودکی احتمال میرود در زمانی که بخارا بهسال ۴۲۲ تازه از صفاریان به سامانیان تعلق گرفته بود، بهدنیا آمده باشد. ولادتگاه او رودک در جایی میان بخارا و سمرقند واقع بود و چنان مینماید که مستقیما در حوالی سمرقند بوده است.
تذکرهنویسان رودکی را کور مادرزاد به ما معرفی میکنند. این گفتار تولید شک کرده است. مخصوصا اگر هنرمندی این شاعر را در وصف کامل تصاویر زندگی و شادی او را نسبت به زندگی و فراوانی شگفت و فوقالعادهی آثار وی را درنظر بگیریم بسیار کم احتمال میرود که کوری که نتواند چیز بنویسد فراهم کرده باشد. از نظر صنعتی گرانبهاترین قسمت آثار رودکی مدایح او نیست. بلکه مغازلات اوست که کاملا مطابق احساسات آدمی است، شاعر شادیپسند بسیار جالب توجه و شاعر غزلسرای نشاطانگیز، بسیار ظریف و پر از احساسات است. چون رودکی با عقاید آزاد و هواخواهی قرمطیان که شاه زمان وی نصر دوم نیز داشت همراه بود در تغزلات او که پر از شادی زندگی و شادخواری است بیمیلی کاملی نسبت به اندیشههای محدود رایج زمان میبینیم. گذشته از مدایح و مضمونهای شادیپسند و نشاطانگیز در آثار رودکی، اندیشهها و پندهایی آمیخته به بدبینی مانند گفتار شهید بلخی دیده میشود. شاید این اندیشهها در نزدیکی پیری و هنگامیکه توانگری او بدل به تنگدستی شده نمو کرده باشد. میتوان فرض کرد که این حوادث در زندگی رودکی بسته به سرگذشت نصر دوم بوده است. پس از آنکه امیر قرمطی را خلع کردند مقام افتخاری که رودکی در دربار به آن شاد بود به پایان رسید. با فرا رسیدن روزهای فقر و تلخ پیری دیگر چیزی برای رودکی نمانده بود جز آنکه بهیاد روزهای خوش گذشته و جوانی سپریشده بنالد و مویه کند.»
اینک چند نمونهی کوتاه بهمقتضای سیاق این نوشته از دیوان او میآوریم
قسمتی از یک قصیده در وصف بهار
خورشید ز ابر تیره دهد روی گاهگاه چو نان حصارئی که گذر دارد از رقیب۵
یک چند روزگار جهان دردمند بود به شد که یافت بوی سمن باد را طبیب۶
باران مشکبوی ببارید نوبنو وز برف برکشید یکی حلهی قصیب
کنجی که برف همی داشت گل گرفت هرجو یکی که خشک همی بود شد رطیب
لاله میان کشت بخندد همی ز دور چون پنجهی عروس بحنا شده خضیب
بلبل همی بخواند در شاخسار بید سار از درخت سرو مر او را شده هجیب۷
صلصل به سرو بن بر با نغمهی کهن بلبل بهشاخ گل بر با لحنک غریب
اکنون خورید باده و اکنون زئید شاد کاکنون برد نصیب حبیب از بر حبیب
دو قطعهی کوتاه
زمانه پندی آزادوار داد مرا زمانه را چو نکو بنگری همه پند است به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری بسا کسا که بروز تو آرزومند است زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه کرا زبان نه بند است پای در بند است
***
نگارینا شنیدستم بهگاه محنت و راحت سه پیراهن سلب بوده است۸ یوسف را بعمر اندر یکی از کید شد پرخون دوم شد چاک از تهمت سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر رخم ماند بدان اول دلم ماند بدان ثانی نصیب من شود در وصل آن پیراهن دیگر۹
ارادتمند مهران واترلو
پاورقیها:
۱ برای نمونه در مقدمهی کتاب اشارهی جذابی است به داستان استفتاء از علمای ماوراءالنهر برای جواز ترجمهی قرآن که یادآور شیوهی نگاه مسلمین به اعجاز قرآن میباشد. همچنین اینکه آیا میتوان با ترجمهی سورهها نماز خواند؟ همچنین این کتاب قدیمیترین سندی است که از ماجرای غرانیق خبر میدهد.
۲ بعضی گمان میکنند اشارهاش به تیمور است. برای تفصیل رجوع شود به حافظنامه ذیل همین بیت
۳ چهارمقالهی نظامی عروضی سمرقندی
۴ کل این پاسخ بهاختصار از بخش رودکی از کتاب «تاریخ ایران و ادبیات و تصوف آن» بهقلم خاورشناس اتحاد شوروی آ - کریمسکی نقل شده است.
۵ خورشید هر از چندگاهی چهرهی خود را از پشت ابر آشکار میکند مثل زندانیای که حواسپرتی نگهبان را میپاید و از زندان به بیرون سر میکشد.
۶ تصحیح میکنم: به شد که یافت «باد سمنبوی» را طبیب
۷ از این بیت معلوم میشود سنت جواب گفتن سازها در موسیقی یا ساز و خواننده از روزگار رودکی معمول بوده است.
۸ سلب بوده است = تنپوش بوده است
۹ اشاره دارد به پیراهنی که برادران یوسف خونآلود برای یعقوب آوردند و پیراهنی که زلیخا پاره کرد و پیراهنی ک در پایان برای یعقوب آوردند و چشم او از بوی آن روشن شد.
|