 کلام بزرگان تنظیم: امیرهوشنگ ناظریان
بر بالین تربت یحیی پیغامبر علیه السلام معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی انصافی منسوب بود اتفاقاً بزیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست
درویش و غنی بنده این خاک درند آنان که غنی ترند محتاج ترند
آنگه مرا گفت از آنجا که همت درویشانست و صدق معاملت ایشان خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب اندیشناکم گفتمش بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی
ببازوان توانا و قوت سر دست خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست
نترسد آنکه بر افتادگان نبخشاید که گر ز پای درآید کسش نگیرد دست
هر آنکه تخم بدی کشت وچشم نیکی داشت دماغ بیهده پخت و خیال باطل داشت
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده وگر تو می ندهی داد روز دادی هست
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
سعدی، گلستان، باب اول، در سیرت پادشاهان
|