سال دوم
شماره‌ی

۹
شهریور، مهر، و آبان ٨۵

Print
 

 

   سرکشي در عشق از نگاه خواجه شيراز
محمد فخارزاده

حافظ عاشق شدن را خارج از اراده خود و موهبتی می‌داند که در فطرت او نهاده شده است:

می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار         این موهبت رسید ز میراث فطرتم

حافظ پیوند عشق را به ریسمانی تشبیه می‌کند که یک سر آن در دست معشوق و سر دیگر آن در دستان عاشق است. پس برای پایداری و استواری این پیوند عاشق باید به سهم خویش بکوشد و کاری نکند که این رشته گسسته شود.

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

حافظ هشدار مي دهد اگر در عشق سرکشي کني معشوق که سنگ خارا را به موم تبديل مي کند تو را که مثل شمع از موم نرم ساخته شده اي به راحتي آتش مي زند و مي سوزاند.

 سرکش مشو که چون شمع از غيرتت بسوزد  
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

حافظ که معمولا زباني نرم و بياني ملايم دارد در اين شعر پرخاشگرانه سخن مي گويد. حال اين سوال مطرح مي شود که سرکشي يعني چه و شمع بيچاره  چه گناهي کرده که بايد بسوزد؟ جواب اين سوال را حافظ مي دهد :

 افشاي راز خلوتيان خواست کرد شمع
 شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت

شمع مي خواست با شعله خود راز خلوت نشينان را آشکار کند پس خدا را شکر که اين راز تا به زبانش رسيد آتشي شد و خودش را سوزاند. در مکتب عرفان عاشق بايد رازدار باشد و در دنيايي که پر از بيگانه و اغيار و راهزن است گنجي را که با خود دارد پنهان کند. اگر گاهي حسي به او دست داد يا حُسني بر او آشکار شد بايد خويشتن دار باشد نبايد هيجان زده شود و اين احوال و اسرار را با هر بي خبري در ميان بگذارد. گناه منصور حلاج اين بود که جانش آنقدر در آتش عشق بي تاب شده بود که اسراري را که براي عوام قابل فهم نبود در کوچه و بازار فرياد مي زد:

 گفت آن يار کز او گشت سر دار بلند  
جرمش اين بود که اسرار هويدا مي‌کرد

پس آشکار کردن راز يک نماد سرکشي است. بهای افشای برخی از رازها جان انسان است اما بالاخره بايد يکی دست از جان بشويد تا معرفت بشری را افزون کند. انسان هر وقت داستان زندگي بزرگاني چون جناب ملاصدرا عين القضات همداني و شيخ اشراق را مي خواند اشک در چشمانش حلقه مي زند که ناداني مردم و تعصب جاهلان متمسک با اين جانهاي عاشق و روانهاي بيدار چه کرد! نگهداشتن راز در سينه مثل نگهداشتن آتش دشوار است:

زین آتش نهفته که در سینه من است  
خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت 
می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست  
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت 

نوع دیگر از سرکشی غرور و نخوت است. غرور فقط در یک جا جایز است و آن هم نزد انسان متکبر. در ادبیات فارسی حباب نماد غرور است زيرا باد در سر دارد. بيدل از این تصویر بسیار استفاده کرده البته پيش از او حافظ هم فنای زودرس حباب را تاوان نخوت او می‌داند که جاه و حشمت و کلاهداری‌اش را از او می‌گیرد:

حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر
کلاهداریش اندر سر شراب رود

در همین راستا ادعا داشتن یا به تعبیر حافظ لاف زدن هم خطای بزرگی است که عاشق باید از آن احتراز کند:

شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد  
پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست

چندان که زدم لاف کرامات و مقامات  
هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

دلا طمع مبر از لطف بی‌نهایت دوست  
چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست 



نظر شما درباره‌ی اين مطلب

لطفاً پيام خود را از طريق اين فرم ارسال کنيد.

نام:
ايميل:
پيام:


  (اختياری)  



Persian / English
: ارسال :

 
بالای صفحه
Copyright © 2005, Aftab Magazine
Designed by Hamid Zarrabi-Zadeh - Maintained by Ehsan Chiniforooshan (See Statistics)

Parse error: syntax error, unexpected $end in /home3/uwpartov/public_html/aftabmagazine/statistics/var/last.php on line 385