سال دوم
شماره‌ی

۷
فروردین و اردیبهشت ٨۵

Print
 

 

   یک سالگی آفتاب
محمد فخارزاده

1- آبان سال 76 بود. دانشجویی بودم در دانشگاه شیراز. اعضای یکی از گروه های دانشجویی برای انتشار یک مجله‌ی دانشجویی دعوت به همکاری کردند. دو سه ماه تمام وقت گذاشتند که اسم مجله را انتخاب کنند. آخر هم یک اسم نه چندان جدی و جذاب را انتخاب کردند. حالا دنبال مطلب می‌گشتند برای شماره‌ی اول. مطلب طنزی نوشتم به نام «تئوری بز و بادکنک» کنایه‌ای بود به دانشجوهایی که سرشان را پایین می‌اندازند و جز درس خواندن کار دیگری نمی‌کنند، به امید این‌که تلنگری بزنم به چینی نازک تنهایی آنها... بعد از چندماه تاخیر شماره‌ی اول مجله چاپ شد اما از مطلب من خبری نبود، به جایش یک شعر طنز چاپ کرده بودند که بیشتر هجو بود و پر از اشکال فنی. گفتند حاج آقا گفته مصلحت نیست مطلب شما چاپ شود، ممکن است به عده‌ای بر بخورد. امر حاج آقا مطاع بود. دو سه شماره از آن مجله چاپ شد و دیگر هیچ.

2- آبان سال 79 بود. دانشجویی بودم در دانشگاه شریف. رفته بودم آنجا برای درس خوان شدن! سرم به کار خودم گرم بود و تحرکی نداشتم. اعضای یکی از گروه های دانشجویی مرا پیدا کردند و برای انتشار یک مجله‌ی دانشجویی دعوت به همکاری کردند. چند جلسه دور هم نشستیم. دیدم بچه ها احساس خوبی دارند، همت‌شان هم بلند است اما قلمشان قوی نیست. قرار شد یک دوره کلاس زیبانویسی در دانشگاه برگزار کنیم. این کلاسها دو ترم ادامه پیدا کرد تا اینکه درگیر نگارش پایان‌نامه شدم. آن مجله‌ی کذایی هیچ وقت چاپ نشد اما بهترین خاطره‌ی من از دانشگاه شریف، همان کلاسهای غروب دوشنبه بود که در میان انبوه آجرهای سرخ، از هر چمنی گلی می‌چیدیم. یک بار شعری از پابلو نرودا را دستکاری کردم و برای بچه ها خواندم:

همه جا
برنج و
نان و
سیب است
در شریف
درس
درس
درس...

3- آبان سال 82 بود. معلم جوانی بودم در دانشگاه اهواز. فرار کرده بودم از غوغا و ترافیک و دود! آمده بودم گرمای 51 درجه و رطوبت 96 درصد را تجربه کنم. اعضای یکی از گروه های دانشجویی می‌خواستند با تازه واردی که قدری متفاوت می‌نمود، مصاحبه کنند و در مجله‌ی دانشجویی‌اشان چاپ کنند. شماره‌ی اول مجله‌شان را هم آورده بودند. مصاحبه مفصلی کردند و دیگر هیچ...

4- آبان سال 83 بود. دانشجویی بودم در دانشگاه واترلو. آمده بودم به سرزمین برف تا سرمای منهای 30 درجه و بادهای سرد استخوان سوز را تجربه کنم. اما شگفت انگیزتر از آب و هوا و پاییز هزار رنگ و آن آبشار پرعظمت -که یک بار دیدنش به همه ی سختیهای سفر و مصایب وزارت علوم و پل چوبی و نظام وظیفه و ... می ارزید- حضور فعال جامعه‌ی ایرانیان واترلو مرا به وجد آورد. دوستان تازه‌ای یافتم و دوستانی را که سالها ندیده بودم بازیافتم... تا اینکه دوست گران‌قدری به سراغم آمد و پیشنهاد داد که از این همه ظرفیت برای انتشار مجله‌ای وزین به زبان شیرین مادری استفاده شود. با آن سابقه‌ی ذهنی و تجربه‌های ناموفق دانشجویی امید چندانی به موفقیت این کار نداشتم. با خودم می گفتم در ایران با آن همه ماده‌ی اولیه و کتابخانه و دانشجوی بیکار دوره‌ی کارشناسی(!) نتوانستیم، اینجا می‌توانیم؟ برای اینکه دلی نرنجد قول همکاری دادم و از همان آغاز یک خط در میان در جلسات حاضر می‌شدم! عده‌ای یکی دو جلسه آمدند و رفتند. پنج شش نفر همچنان ماندند. از یک طرف،

قرار شد مجله در دنیای مجازی منتشر شود تا در دسترس همگان باشد و در نتیجه مخاطبان جهانی داشته باشد، حتی فارسی زبانان دیگر کشورها هم بی‌بهره نمانند. از طرف دیگر چون عمده‌ی نویسندگان مقیم واترلو (کانادا) بودند، این کار یک بعد محلی هم پیدا می‌کرد. بالاخره درصد زیادی از خوانندگان احتمالی ایرانیان کانادا و به صورت خاص‌تر دور و بری‌های خودمان خواهند بود و بیشتر بازخوردها (فیدبک‌ها) از طریق همین دوستان به ما خواهد رسید. جامعه‌ی ایرانیان مهاجر بسیار پیچیده و متنوع است و با هر عصایی که راه بروی، بیم افتادن در چاله‌ای هست. همه‌ی این ملاحظات باعث شد روی اصول و مرام‌نامه بحث‌های سنگینی بکنیم. در نهایت روی چند اصل ساده توافق کلی حاصل شد:

مجله ادبی – فرهنگی باشد، مسولیت مطالب بر عهده‌ی نویسنده باشد، به گونه‌ای ننویسیم که به مذاهب و قومیت‌ها بر بخورد و تا می‌توانیم از افتادن در چاه سیاست حذر کنیم. سیاست تنها چیزی است که هر ایرانی می‌تواند ساعتها درباره‌ی آن بنویسد. پس بهتر است سخن تازه‌ای بگوییم، بادا که دو جهان تازه شود!

اولین شماره‌ی آفتاب پس از 6 ماه بحث و برنامه ریزی در اردیبهشت 84 منتشر شد و این تاریخ از قضا مصادف شد با سفر استاد محمدعلی اسلامی ندوشن به واترلو.

5- حالا یک سال از انتشار اولین شماره گذشته و هفتمین شماره‌ی آفتاب پیش روی شماست. من هنوز هم یک خط در میان در جلسات مجله حاضر می‌شوم اما دوستان دیگری هستند که زحماتشان را می بینم و فداکاری شان را ارج می‌نهم. خودمان هم می‌دانیم که مجله ایرادهای زیادی دارد و هنوز همه‌ی آن چیزی نیست که در توان ما و در شان شماست؛ اما شما هم می‌دانید که : عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها. تا به حال به رغم همه‌ی مشکل‌ها شش گام برداشته‌ایم و تنها خدا می‌داند که تا کجا خواهیم رفت و در کجا خواهیم ایستاد. از صمیم قلب از همه‌ی خوانندگان عزیز تشکر می‌کنیم به ویژه دوستانی که نوشته‌های گران‌سنگشان را برای ما فرستادند و یا درباره مطالب نوشته شده اظهار نظر کردند. همین‌طور از همه‌ی سایت‌ها (تارنماها) و وبلاگ‌ها که به ما لینک (پیوند) دادند، سپاسگزاریم. از دوستانی که رفتند و دوستانی که ماندند نیز...

6- هفتمین شماره با بوی بهار و ساختاری تازه تقدیم شما می‌شود. « برای تازه شدن / بهار / فصل قشنگی است» . اکنون، هفت ستون ثابتِ شماره‌های پیشین در سه گروه؛ اندیشه، ادب و فرهنگ ادغام شده اند تا فضای مناسب برای ارائه‌ی مطالب متنوع‌تر فراهم شود ودیگر نام ستون، ریسمانی بر بال نویسندگان نباشد. امیدواریم شما خوانندگان ارجمند، آفتاب را از مطالب و دیدگاه‌های خودتان بی‌نصیب نگذارید:

روان تشنه برآساید از وجود فرات
مرا فرات ز سر برگذشت و تشنه ترم
چو می‌ندیدم‌ات از شوق بی‌خبر بودم
کنون که با تو نشستم ز ذوق بی‌خبرم



نظر شما درباره‌ی اين مطلب

لطفاً پيام خود را از طريق اين فرم ارسال کنيد.

نام:
ايميل:
پيام:


  (اختياری)  



Persian / English
: ارسال :

 
بالای صفحه
Copyright © 2005, Aftab Magazine
Designed by Hamid Zarrabi-Zadeh - Maintained by Ehsan Chiniforooshan (See Statistics)

Parse error: syntax error, unexpected $end in /home3/uwpartov/public_html/aftabmagazine/statistics/var/last.php on line 385