سال اول
شماره‌ی

۶
بهمن و اسفند ٨٤

Print
 

 

   حضرات پنج‌گانه‌ی الهی - بخش دوم
شووان، ترجمه: دکتر محمود بينای مطلق

دکتر محمود بینای مطلق

 شايد يادآوري نظريه‌ي صدور۱ افلوطين در اين‌جا بي‌فايده نباشد: يكِ نخستين۲ كه خير۳ مطلق است و شناخت استدلالي۴ به آن نمي‌رسد، توسط صدور، تصويري از خود توليد مي‌كند كه اين تصوير آن را نظاره۵ مي‌كند؛ اين تصوير – روح كلي۶ (Nous) – دربردارنده‌ي ايده‌ها يا آركه تيپ‌ها۷ مي‌باشد. روح ، نفس۸ (psyche)، يا دقيق‌تر بگوييم مرتبه‌ي نفساني۹ يا لطيف را توليد مي‌كند و اين مرتبه به نوبه‌ي خود ماده‌ي۱۰ (soma)، "ناموجود"۱۱ يا شَر۱۲ را توليد مي‌كند؛ اين شر نفيِ خيرِ يگانه است، حداقل به نحو خودش يا از نظرگاهي؛ در نتيجه روح، نفس و ماده قياساً با سه‌گان ودانتاييِ سَتْوَ، رَجَس و تَمَسْ متناظر مي‌گردند.۵۴ ژامبليك۱۳ به واحد۱۴ افلوطيني وراء هستي را مي‌افزايد، حال آن كه افلوطين تفاوت بين هستي و مطلقِ فوق وجود شناختي۱۵ را – بدون انكار آن– مسكوت گذاشته، چون در هر دو حال البته اصل است كه مطرح است؛ و اگر چنين مي‌نمايد كه افلوطين آركه تيپ‌ها را تنها در مرتبه‌ي تجلي فوق صوري در نظر مي‌گيرد و نه در مرتبه‌ي هستي – آن‌چه خود نظرگاهي معتبر است چون كه عليّت وجود شناختي با وجود اساسي‌تر بودنش، كمتر مستقيم است تا عليّت كيهاني – "عالم معقول"۱۶ ژامبليك به نظر مي‌رسد با هستي تفرق يافته، يعني دربردارنده‌ي صفات الهي كه ذوات فرشته‌اي همراه با آركه تيپ‌هاي وجودي از آن ناشي مي‌شوند، منطبق مي‌گردد.

ولي به صوفيان برگرديم؛ از پنج مرتبه صحبت كرديم، برخي از آن‌ها كيهاني و برخي وراء كيهاني۱۷، حال با در نظر گرفتن تقسيمات يا مراتب مياني و يا نظرگاه‌هاي متفاوت كه مثلاً متمركز بر قطب "شناختن" (شهود) يا قطب "بودن" (وجود) مي‌باشند، تعداد بيشتري به دست مي‌آيد. مي‌توان بين جسم و نفس – يا در كون كبير بين عالم مادي و عالم نفساني– بدن زنده يا جان‌دار را تصور كرد، كه بي‌ترديد با جسم صرفاً مادي و به نوعي لاشه‌گونه فرق دارد؛ مي‌توان اين مياني را "حالت حياتي" يا "حسّاني"۱۸ ناميد؛ بر حسب برخي كيهان‌شناسي‌هايي كه از سمبوليسم نجومي استفاده مي‌كنند، اين حالت يا اين بدن متناظر با "عالم افلاك"۱۹ مي‌باشد. و به نحوي مشابه بين نفس و عقل – در كون كبير بين تجلي صوري و تجلي فوق صوري– يك مرتبه‌ي شهود۲۰ در نظر گرفته مي‌شود كه مي‌توان گفت متناظر با تعقل استدلالي۲۱ است كه ديگر خَيال۲۲ نيست و هنوز تعقل۲۳ هم نيست؛ اين مرتبه در كون كبير، مرتبه‌ي فرشتگان معمولي است كه برتر از اجنه و پايين‌تر از چهار فرشته‌ي اصلي۲۴ يا "روح" هستند، در اين‌گونه نظرگاه‌ها سمبوليسم مراتب "جسم" و "نفس" هنگامي كه كون كبير مطرح است، تصاويرش را از نجوم قرض مي‌گيرد: از "افلاك" و "عالم تحت القمر"۲۵ سخن مي‌رود، يعني عالم ماده (hyle) و بدن.

در اين راستا به ويژه يادآور شويم كه اصل وجود شناختي شامل قلم و لوح مي‌باشد. تجلي فوق صوري يا آسماني همان‌گونه كه ديديم، با عرش يكي مي‌شود كه در سمبوليسم نجومي فلك الافلاك است؛ تجلي صوري لطيف، كرسي يا فلك ثوابت است؛ سرانجام تجلي صوري كثيف۲۶ دو مرتبه دارد، يعني حسّاني و مادي: مرتبه‌ي حسّاني متناظر با هفت فلك سيارات و مرتبه‌ي مادي متناظر با چهار عنصر محسوس مي‌باشد.

در بالا "حضرات پنج گانه‌ي الهي" با عبارات ناسوت، ملكوت، جبروت، لاهوت و هاهوت بر شمرده شدند. بر طبق عبارت شناسي‌اي اندكي متفاوت، به همان ترتيب صعودي مراتب زير تمييز داده مي‌شوند: "عالم المُلك"، "عالم الملكوت"، "عالم الجبروت" و "عالم العزه". ابن عربي در "اصطلاحات الصوفيه"‌اش، الملك را "عالم الشهاده" و الملكوت را "عالم الغيب" تعريف مي‌كند؛ بر حسب وي الغيب "تمام آن چيزي است كه خداوند (الحق) از تو پنهان مي‌دارد، و نه از خودش". عبارات ملكوت و جبروت مي‌توانند به جاي يك‌ديگر بنشينند؛ بدين ترتيب بنابر ابوطالب مكي به نقل از ابن عربي، الجبروت "عالم العظمه" است – آن‌چه بر حسب جرجاني معنايش "عالم الاسماء و الصفات الالهيه"۵۵ مي‌باشد– حال آن‌كه براي بيش‌تر نويسندگان الجبروت "عالم الوسط" مي‌باشد؛ بنا بر غزالي الجبروت بين الملك و الملكوت قرار دارد، به گفته‌ي وي طبيعت في‌مابينيِِ۲۷ الجبروت در مقايسه با ثبات محضِ الملك و حركت محضِ الملكوت مي‌تواند به حركتي تشبيه شود كه انسان بر روي قايق احساس مي‌كند، آن‌چه به وضوح به قلمرو لطيف يا نفساني ارجاع مي‌دهد؛ ولي سرانجام عبارت شناسي مكي است كه غالب گرديده است. از جيلي هم نقل شود كه چنين مي‌آموزد: "همه چيز در وجود به سه بخش تقسيم مي‌شود، يكي بيروني موسوم به الملك، يكي دروني موسوم به الملكوت و بخش سوم موسوم به "القسم الجبروتي الالهي" كه وراء آن دو مي‌رود؛" و اضافه مي‌كند كه منظورش از "بخش بيروني"، "صورة" است و از "بخش دروني"، "نفس"؛ بخش سوم "حقيقةِ" شيء مورد نظر است، يعني اتصال شيء از طرفي با هستي كماهو۲۸ ، و از طرفي ديگر با جنبه‌اي خاص از هستي يا با جنبه‌اي خاص از عقل الهي يا اراده‌ي خلاق۲۹ .

فریتهیوف شووان

دكترين حضرات پنجگانه‌ي الهي بعضي مواقع – خصوصاً نزد برخي مفسرين ابن عربي– با عبارات زير بيان مي‌شوند: حضرت اول عالم "جسم" است؛ دومين آنِ "خيال"۳۰ ، لذا قلمرو نفساني۳۱؛ سومين آنِ "عقل" يعني عالم فرشتگان؛ چهارم "واحديه"۳۲، لذا هستي يا عالم امكانات وجود شناختي؛ و پنجم "احديه"۳۳ يا وراء هستي. برخي ديگر "ذات" را نيز به عنوان ششمين حضرت اضافه مي‌كنند: در اين صورت ذات بالاي حضرات ديگر و در عين حال ايمنانت۳۴ در آن‌ها در نظر گرفته مي‌شود؛ در اين حالت واحديه و احديه چون دو جنبه‌ي هستي تعبير مي‌شوند، اولين يگانگي بيروني يا "شريك ناپذيري" است و دومين يگانگي دروني يا "تقسيم ناپذيري". در اين راستا مي‌توان خاطرنشان ساخت كه اگر هاهوت با هُوَ و هويه متناظر است، لاهوت (هستي) معذلك دقيقاً با الله يا الوهيت متناظر نمي‌باشد، به خاطر اين دليل ساده كه دو عبارت اخير چيزي انحصاري۳۵ يا محدود كننده ندارند، حال آن كه لاهوت تنها جنبه‌ي وجود شناختيِ اصل را نشان مي‌دهد.

از طرف ديگر دکترين حضرات الهي برخي اوقات چهارگانه تقسيم مي‌شوند: ناسوت، ملکوت، جبروت، لاهوت؛ در اين حالت عبارت نخستين بيانگر تجلي صوري است – بدون تمايز دروني– و عبارت دوم تجلي فوق صوري را بيان مي‌کند؛ جبروت اين بار عالم قواي مَلَکي نيست، بلکه عالم قوا۳۶ يا صفات الهي و در نتيجه عالم اصل وجود شناختي است، حال آن که لاهوت، اصل مطلق يا خود اعلا۳۷ خواهد بود. شکل ديگري از دکترين حضرات به صورت زير مي‌باشد: حضرة الغيب المطلق، اصل است؛ حضرﺓ الغيب المضافي، حوز‌ه‌ي بين خدا و ماده است و اين حوزه به دو مرتبه تقسيم مي‌شود، يعني الجبروت (تجلي فوق صوري) و عالم المثال که همان تجلي صوري لطيف يا نفساني مي‌باشد؛ سپس حضرﺓ الشهادﺓ المطلقه مي‌آيد، يعني عالم مادي؛ سرانجام تمام اين عوالم روي هم حضرﺓ الجامعه را تشکيل مي‌دهند.

فریتهیوف شووان

* * *

دکترين حضرات پنجگانه روابط بين اصل و تجلي را توضيح مي‌دهد، روابطي که مي‌توانند به شيوه‌هاي گوناگون در نظر گرفته شوند. قبل از هر چيز – با استفاده از سمبوليسم هندسي– رابطه‌ي "نقطه- پيرامون" را داريم: هيچ تماسي بين مرکز و پيرامون يا بين وسط و دواير متحدالمرکز وجود ندارد؛ تجلي مطلقاً از اصل جداست، همان‌گونه که در درون خودِ تجلي، طبيعي۳۸ مطلقاً از فوق طبيعي۳۹ جدا مي‌باشد. ولي رابطه‌ي "مرکز- شعاع‌ها" نيز وجود دارد: شعاع‌ها مي‌توانند بي‌حد از مرکز دور شوند، ولي مع‌ذلک مرکزِ امتداد يافته مي‌مانند؛ آب "سمبول" جوهر کلّي است و بنابراين به نحوي خودِ اين جوهر "است"؛ قطعه قطعه شدنِ وجودي۴۰ فقط موهومي است، نکته‌اي که يادآور "قرباني شدنِ پوروشه"۴۱ مي‌باشد. فرق بين روابطِ "نقطه- پيرامون" و "مرکز- شعاع‌ها" فرق بين تشابه وجودي۴۲ و اتحاد ذاتي۴۳ است.

با جاي‌گزيني دواير متحدالمرکز توسط مارپيچ، تصويري از "بازگشودگي"۴۴ کيهان زايشي۴۵ – يا "صدور"– و در عين حال تصويري از "به خود پيچيدگي"۴۶ رازآموزانه۴۷ حاصل مي‌گردد؛ در اين‌جا شباهت و اتحاد را همزمان داريم. و اگر نقطه‌ي مرکزي را نه با شعاع‌ها که يک ستاره مي‌سازند، بلکه صرفاً با نقاطي ديگر که جهات فضا را نشان مي‌دهند، احاطه کنيم، تصويري از تکثير خلاقانه۴۸ به دست مي‌آوريم: اصل توسط شماري از انعکاس‌ها که هر کدام واحدي هستند که يک را سمبوليزه مي‌کنند، ولي هيچ کدام آن نيستند، خود را تکرار مي‌کند؛ در اين‌جا بيش‌تر "انعکاس" است تا "صدور".

اما مراتب واقعيت۴۹ نه تنها داراي جنبه‌اي ايستا يا جنبه‌اي از همزماني مي‌باشند، بلکه داراي جنبه‌اي پويا يا جنبه‌اي از توالي نيز هستند، آن‌چه دکترين ادوار کلي را به خاطر مي‌خواند: هر يک از مراتب کل، ريتم دوري متفاوتي دارد، بدين معنا که اين ريتمِ ظهور يا تجلي – يا ريتم "تبلور" اصلي۵۰ يا وجودي بر حسب مورد۵۶ – هر چه فاصله از مرکز لايتغير دورتر مي‌شود، بيش‌تر و بيش‌تر "سريع" يا "متعدد" مي‌گردد؛ و اين مطلب به زبان هندسي توسط افزايش سطح با نزديک شدن به پيرامون بيان مي‌شود. تمام دکترين "روزها"، "سال‌ها" و "زندگي‌ها"ي برهما در اين نهفته است.

تبصره‌اي در رابطه با هستي يا ماياي پاک۵۷ ضروري است، چون به وضوح غير ممکن است "ريتمي" به اصل وجود شناختي نسبت داده شود، زيرا اين اصل وراءِ زمان است. پاسخ ما به اين سؤال که آيا در عالم الهي مي‌تواند چيزي شبيه به آن‌چه ما "حرکت" مي‌ناميم، وجود داشته باشد، همزمان آري و نه است، آن هم به دليل زير: چون هيچ چيزي سلبي نمي‌تواند در خداوند وجود داشته باشد، نزد او نه "اينرسي" يافت مي‌شود و نه "دگرگوني"۵۱ ؛ خدا نه مي‌تواند از ضرورت محروم باشد و نه از آزادي– يا نه از ثبات۵۲ و نه از حيات– و بدين معنا مي‌توان گفت که اگر خداوند از طرفي چون مطلق است، مالک کمال ثبات است، از طرف ديگر چون بي‌نهايت است، کمال "حرکت" را داراست؛ ولي اين حرکت حرکتي حادث و تعين‌يافته توسط تغيير نمي‌باشد و لذا به هيچ وجه متناقض نيست. از آن لحاظ که حرکت يک کيفيت است– و تنها از اين لحاظ– نمونه‌ي اوليه۵۳ و منشأاش نمي‌تواند در عالم الهي نباشد؛ يعني اين که مجاز است از هستي به وراء هستي "تنفسي" تصور کرد که مدل و علت تمام حرکات و تمام ادوار باشد.۵۸

ادامه دارد...


پاورقی ها:

emanationism۱
The primordial One۲
Good۳
rational knowledge۴
contemplates۵
a universal Spirit۶
the ideas or the archetypes۷
soul۸
animistic state۹
matter۱۰
inexistent۱۱
evil۱۲
Iamblicus۱۳
Unity۱۴
ontological۱۵
intelligible world۱۶
metacosmic۱۷
vital or sensorial state۱۸
world of the spheres۱۹
intuition۲۰
t reasoning۲۱
imagination۲۲
intellection۲۳
Archangels۲۴
sublunary world۲۵
the gross formal manifestation۲۶
intermediary۲۷
as such۲۸
Creative Will۲۹
imagination۳۰
psychic۳۱
Unicity۳۲
Unity۳۳
immanent۳۴
exclusive۳۵
Powers۳۶
supreme Self۳۷
l natural۳۸
supernatural۳۹
existential segmentation۴۰
purusha۴۱
existential analogy۴۲
essential identity۴۳
unfolding۴۴
cosmogonic۴۵
folding up۴۶
initiatic۴۷
creative multiplication۴۸
Reality۴۹
principial۵۰
modification۵۱
immutability۵۲
prototype۵۳
۵۴ مترجم: پركريتي (prakriti) – ماده المواد- داراي سه "گونه" (gunas‌) يا كيفيت است كه در وضعيت افتراق نيافته‌ي اوليه كاملاً در تعادل مي‌باشند؛ هر تجلي جوهر بالاجبار اين تعادل را بر هم مي‌زند. موجودات همگي در حالات مختلف تجليشان در اين سه "گونه" به درجات متفاوت و با نسبت‌هاي گوناگون بي‌شمار مشاركت دارند. بدين ترتيب اين گونه‌ها مراتب وجود كلي نيستند بلكه شرايط آن هستند كه هر موجود متجلي تابع آن‌هاست، و بايد اين شرايط را از شرايطي كه مرتبه‌اي خاص از تجلي را تشكيل مي‌دهد به دقت جدا ساخت. اين سه "گونه" عبارتند از ستوه (sattva) كه هماهنگي با ذات هستي است و با نور معقول يكي گرفته مي‌شود، رجس (rajas) يا كشش به گسترش كه توسط آن موجود در مرتبه‌ي داده شده‌اي گسترش وجودي خود را مي‌يابد، و سرانجام تمس (tamas) يا تاريكي كه با جهل متناظر ساخته مي‌شود و نماينده‌ي كشش به سوي پايين است. براي مثال در نفس جنبه‌هاي مطمئنه و لوامه و اماره با اين سه "گونه" متناظر است. در عالم صوري كثيف، مثلاً در بين فلزات، طلا داراي طبيعت ستوه‌اي، مس رجسي و سرب تمسي مي‌باشد.
۵۵ "صفات" توسط اين واقعيت از "اسماء" متمايز مي‌شوند – اگر تمايزي وجود داشته باشد- كه در سطح نسبيت قرار دارند، حال آن كه اسماء مي‌توانند نمايشگر جنبه‌هاي مطلق كماهو باشند؛ يعني اين كه بين "اسماء الذاتيه" و "اسماء الصفاتيه" فرق گذاشته مي‌شود.
۵۶ مترجم: منظور از "تبلور" اصلي، "تبلور" عالم لاهوت از درون هاهوت است و "تبلور" وجودي، "تبلور" هر يك از عوالم سه‌گانه‌ي (ناسوت، ملكوت، جبروت) از درون مافوق خود مي‌باشد.
۵۷ ودانتيست‌ها بين ماياي "پاك" – هستي يا ايشوَرَه – و ماياي "ناپاك" كه عبارت از نفوس يا تجلي به طور عام مي‌باشد، تمييز قائل‌اند.
۵۸ در اين جا رابطه‌اي با تثليث مسيحيت يا با "حيات تثليثي" در عميق‌ترين معنايش كه فوق وجود شناختي است، يافت مي‌شود.



نظر شما درباره‌ی اين مطلب

لطفاً پيام خود را از طريق اين فرم ارسال کنيد.

نام:
ايميل:
پيام:


  (اختياری)  



Persian / English
: ارسال :

 
بالای صفحه
Copyright © 2005, Aftab Magazine
Designed by Hamid Zarrabi-Zadeh - Maintained by Ehsan Chiniforooshan (See Statistics)

Parse error: syntax error, unexpected $end in /home3/uwpartov/public_html/aftabmagazine/statistics/var/last.php on line 385