print
|
ماهنامهی آفتاب شمارهی ٥ - آذر و دی ٨٤ |
«زويا پيرزاد» نويسنده و داستاننويس معاصر در سال ١٣٣٠ در آبادان به دنيا آمد، در همانجا به مدرسه رفت و در تهران ازدواج کرد و دو پسرش ساشا و شروين را به دنيا آورد.
از سال ١٣٧٠ تا ١٣٨٠ سه مجموعه از داستانهای خود را به چاپ رسانيد به اسمهای «مثل همهی عصرها»، «طعم گس خرمالو» (برندهی جايزهی بيست سال ادبيات داستانی سال ١٣٧٦) و «يک روز مانده به عيد پاک». اولين رمان بلند زويا پيرزاد، با نام «چراغها را من خاموش میکنم» (بهترين رمان سال) در سال ١٣٨٠ به چاپ رسيد. «عادت میکنيم» دومين رمان اين نويسنده است. زويا پيرزاد دو کتاب هم ترجمه کرده است. «آليس در سرزمين عجايب» اثر لوييس کارول و «آوای جهيدن غوک» که مجموعهای از شعرهای ژاپنی است.
نوشتهای که برای کتاب «عادت میکنيم» آمده نقد نيست؛ بيشتر يادداشتی است از طرف خوانندهای با تعلق خاطر به کتاب. در چالش نقد و يادداشت، به قول شخصيت کلاريس در رمان چراغها را من خاموش میکنم «ور» احساسی به «ور» منطقی چربيد؛ شايد به علت جملهای که اهداکنندهی کتاب به من در صفحهی اول نوشته بود «به همبازی دورهی کودکیام ...» و حاصل شد آنچه که در زير میخوانيد.
رمان عادت میکنيم يک رمان ساده و کلاسيک است با فضاسازی خوب و شخصيتپردازی واقعی. همه چيز آرام و ملايم میگذرد اما جذاب. اين سادگی و کماتفاقی میتواند هر رمانی را تا مرز ابتذال پيش ببرد اما پرداخت قوی پيرزاد مانع از آن شده است. داستان از اين قرار است که آرزو زن مطلقهای که با دخترش آيه زندگی میکند پس از مرگ پدرش مجبور میشود که مسئوليت بنگاه ملکی او را به عهده بگيرد. آيه دختر ١٩ سالهی آرزو سودای فرانسه رفتن دارد و هميشه از مادرش برای توقعات برآوردهنشدهاش بهانهجويی میکند. ماهمنير مادرش، زنی اشرافیمآب و اهل برگزاری مهمانیهای دورهای است که اصلا توجهی به دخترش ندارد. تنها شيرين دوست مجرد و همکار آرزو هوای او را دارد که وقتی آقای زرجو يکی از مشتريان بنگاه را مناسب آرزو میبيند به او پيشنهاد آسپرين میدهد.
معمولاً دو نوع نوشته خوانندهای مثل من را مجذوب يک داستان میکند، مضمون آن خيلی قريب يا خيلی غريب باشد. کتاب عادت میکنيم از آن داستانهای مضمون قريب برای من بود. داستان روزمرگی آدمهايی که مشکلات لاينحل بشريت دغدغهی آنها نيست، فيلسوف و روشنفکر نيستند. آنها آدمهايی با مصيبتهايی ناشی از تبعيض اجتماعی که در اکثر رمانهای ايرانی ديده میشوند نيز نيستند. خلاصهی کلام آنکه عشق جانگداز و يا درد سينهسوزی ندارند. شايد به لحاظ موضوع و رخدادها، داستان در سطح جهانی پديدهای نو و مفهوم تازهای برای خواننده نداشته باشد اما در بين رمانهای ايرانی بدين جهت که تيپ خاصی از جامعهی شهری که عادات و مراودات مدرن غربزدهی آنها بدون هرگونه نکوهش مطرح میشوند، قابل تأمل و بررسی است. داستان در روستای دورافتاده نمیگذرد که همهی مناسبات آن برای مخاطب طبقهی متوسط شهری، که اکثريت خوانندهی ايرانی را شامل میشود، تازه و بديع باشد.
مثلاً نويسنده پارک کردن يک اتومبيل رنو در جا پارکی کوچک، کنار خيابان را توصيف میکند که برای خواننده آشناست و يا در جايی ديگر که نويسنده ازدعوت wedding planner برای برگزاری مراسم عروسی میگويد و رشد تجملگرايی بين مردم اين دهه از ايران را نشان میدهد، بازهم خواننده خود را در موقعيتی ملموس حس میکند.
مثال ديگر رابطهی احساسی که بين آرزو و سهراب شکل میگيريد رنگ و بويی امروزی دارد. اين رابطه از يک نگاه عميق و حس شاعرانه آغاز نمیشود بلکه ماجرا از يک برخورد معمولی مشتری (سهراب) - بنگاهدار (آرزو) شروع میشود. سپس با رفتن به رستوران و کافیشاپ گفتوگوهای دو نفره، شکل جدیتری به خود میگيرند. عکسالعمل اطرافيان نيز قابلتوجه است. تا زمانی که آشنايی در حد دوستی است شيرين، آيه و ماهمنير راضی هستند اما وقتی صحبت از ازدواج میشود هر کسی بنا به دلايل خودش مخالفت میکند.
به نظر میرسد حتی طراحی جلد کتاب با مضمون داستان همخوانی دارد. گرافيکی ساده و گويا با رنگبندی مناسب. نوشتهی پشت جلد کتاب تعبير موجزی را از داستان ارائه میدهد: «داستان زندگی سه نسل زن در تهران اين روزها».
زن اول، آرزو
اين رمان از همان صفحهی اول شما را درگير روزمرگیهای زندگی يک زن نانآور میکند البته نه آن زن نانآور کليشهای که هميشه تلخترين اتفاقهای سرنوشت يعنی شوهر معتاد و پدر کجخلق و بیبضاعت دچارش شدهاند، بلکه زنی امروزی در موقعيتهای امروزی، با مشکلات جورواجور فکری و معيشتی. در واقع او زنی است پرمشغله و گرفتار نه زنی بیسرپناه و محتاج.
آرزو مستقل و مدير است که از پس همهی مسئوليتهايش بهخوبی برمیآيد. جالب است که پيرزاد هيچ وجه فيمينسيتیای برای آرزو درنظر نگرفته است. درست است که او رياست میکند و يک بنگاه را میگرداند ولی از اين جهت که قربانی خواست خانوادهاش است و خود را متعهد به اجرای خردهفرمايشهای مادر و فراهم کردن وسايل آسايش فرزند میداند به يک زن تمام عيار ايرانی شبيه است. او همچنين در مواجهه با مرد ايدهآلش، سهراب زرجو، گوی و ميدان را به او واگذار میکند.
زن دوم، آيه
شاهد ديگری بر متفاوت بودن اثر استفاده از عناصری است که برای جوانان طبقهی متوسط شهری موضوعيت دارد، نمونه بارز آن وبلاگ است. پيرزاد به طرز جالبی از اين مؤلفه برای شناساندن شخصيت و افکار آيه، دختر آرزو، استفاده میکند. اگر وبگرد باشيد و خوانندهی پروپاقرص وبلاگهای فارسی، نثر اين قسمت از داستان کاملا برای شما مأنوس است و میبينيد که نويسنده با مهارت وبلاگ دختر جوانی را نوشته است.
درست است که آيه بهقول مادرش جوانی است خردهبورژوا از نسلی آرمانگريز، اما اونيز مانند همنسلانش واقعيت دارد، ناشکيب پرتوقع و البته صادق به خود. جوانانی که برای نداشتن لباس اسکی و اجازهی رفتن به مهمانی احساس کمبود میکنند، ولی از رابطهی جديد احساسی پدر يا مادر مجردشان استقبال میکنند. بهعبارتی در پشت ظاهر سطحیگرايشان به تعبير متفاوتی از آرمان رسيدهاند. مثلاً آيه در قمستی از وبلاگش میگويد: «خاله شيرين میگه مامانم فکر کرده بود با انتخاب بابام اوناسيس و آلن دلون و مارکس رو يهجا زده تو رگ. اين سه تا که خاله شيرين میگه مال جوونیهای خودشونه. برای نسل ما میشه مثلاً بيل گيتز و براد پيت و ... جای مارکس هم خودتون يه بابايی رو بذارين ...»
زن سوم، ماهمنير
ماهمنير مادر آرزو خود را از بازماندههای ايل و تبار قاجار میداند و علاقهی زيادی به تظاهر به اشرافيت دارد. در جايی دربارهی تابلوی رنگ و روغن پرترهی خودش اينطور میگويد: «به کازاريان گفتم: استاد! چشمها را آبی بکشيد با رنگآميزی اتاقم جور باشد ...» و يا آيه جايی در وبلاگش میگويد «شازده خانم مادربزرگمه ... میگه نگو بنگاه بگو آژانس! بنگاه شيک نيست.»
شخصيت ماهمنير مادر آرزو در اين ميان کمی گنگ و سردرگم به نظر میآيد. وجود او در اين داستان فقط برای توجيه مشقتهای فکری آرزو ضروری است مثلاً در جايی آرزو میگويد «اگر آجيل مهمانی شازدهخانم از تواضع و شيرينیتر از بیبی و شيرينی خشک خانم از نمیدانم کجا نباشد، آسمان به زمين آمده است.»
و اما مرد اول و آخر
جناب سهراب زرجو مردیست تمام و کمال. هر صفت پسنديده نام ببريد او دارد. عاشق، عارفمسلک، مهربان، پولدار، روشنفکرماب، اصل و نسبدار و خوشزبان است. همه غلام حلقهبهگوش او هستند از رستوراندار و همکار، همه به طرز نامفهومی به او ارادت خاصی نشان میدهند. تحصيلات پزشکیاش را در سويس نصفه رها کرده و به ايران بازگشته و به شغل قفلسازی که همان شغل پدری و آبا و اجدادی است مشغول است. اين شغل پدری و مغازه در توپخانه بيشتر برای نشان دادن اصالت و تهرانی بودن سهراب زرجو است. از نيمههای داستان که حضور سهراب پررنگتر میشود قوت فضاسازی کمرنگتر و حوادث غيرواقعیتر میشوند، مثل مساعدتهای بیدريغ و بدونچشمداشت زرجو برای بستری کردن سهراب برادر تهمينه برای ترک اعتياد. که باور شخصيت از طرف خواننده را سخت میکند و به تأثيرگذاری اثر لطمه میزند.
گرچه که شخصيت زرجو بايد بدون منطق کامل و بینقص توصيف میشد تا قابل زنی همچون آرزو باشد اما شکلگيری رابطهی بين آنها با ظرافت پرداخته شده است. مخصوصاً فراز انتهايی داستان که آرزو چالشهای زندگی خود را، از گذشته تا به حال، در يک اتوبوس شرکت واحد و از مسير جلوی بنگاه خود تا ميدان توپخانه (جلوی مغازهی زرجو) مرور میکند و به اين نتيجه میرسد که ... شايد خودم عادت کنم. بايد عادت کنم ... آرزو راست میگويد آخرش به همه چيز عادت میکنيم.