print
|
ماهنامهی آفتاب شمارهی ٥ - آذر و دی ٨٤ |
«در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نيايد الا به خون»
و اين حروف با نستعليق شکسته، نشسته بود بر ديوار اتاق تو، و تو، هزاران بار اذان اين دو رکعت را شنيده بودی و انگار برای بهجایآوردن همين نماز آمده بودی به جهان.
ساعت هشت بود و بعد نه و بعد ده و ... همينطور اين مسير هموار را بگير تا برسی به انتهای آن که سمت چپش کوچهایست و در آن کوچه دو دستِ بريدهشده پيچيده لای يک چادر نماز ... زير يک درخت.
بارها به هر رهگذری که میرسيدی: «ببخشيد آقا! ... خانوم! ... ساعت چند است؟»
و هر بار تمامی آنها اين پاسخ دراز را میدادند و تو هر بار طوری که انگار پاهات قفل شده باشند، بازمیگشتی و دوباره فردا صبح همين ماجرا ....
هر شب ماجرا همين بود. تجهيزاتمان را برمیداشتيم و به ستون يک راه میافتاديم دنبال حاجی و میرفتيم آنسوی مرز ... و اين تو بودی آن شب تاريک که چشمهای سوزنیات را چرخاندی. چيزی گفتی در گوش حاجی که گفت «بزنيد» و يک ثانيه بعد درخت شعله زد و پاييز شد و چند شبح سياه تلپ ريخت روی خاک ....
داغ بود و درخت دستی بود که اشاره میکرد: «بياين ... بياين ....»
کشيده شديم به آن سمت و حاجی زيرلب غريد و تو روی زانو نشستی و سرنيزه زدی به دل زمين و پيش رفتی و ميخ شدی گوشهای و گفتی: «مين!» آرام دورش را خالی کردی و آمدی که بکشی صدايی گفت: «نه!» و دو دست بريده، خون پاشيد روی چهرههای ما ....
«با دستها چه کار کنيم حاجی؟»
پيچيد لای چفيهاش مثل دو کبوتر مرده کاشت پای درخت.
سبز بود و امام تکيه داده بود در سايهاش و حاج محسن با دستهايش در هوا حرف میزد و ناوها پيش میآمدند به سوی تنگه و خبرنگارها با دوربين زمان را عکس میکردند که امام تکانی به ابروی چپش داد و گفت: «بزنيد».
و ما پيش میرفتيم بر دامن خليج و تو هربار اين قسمت روايت فتح را که میديدی اشک میريختی شور، انگار موج از دو سوی قايق که تند ....
خيز برداشتم به سوی تلفن ...رفته بودی آن صبح ... آن ساعت هشت ... بغض شکستهی تو بود که میريخت در اتاق من ....
«اينجا زير اين درخت امروز خبرهايی هست سعيد»
«بگو هر چه میبينی بگو»
«آذين بستهاند شاخهها را ...صدای پای رقص میآيد ...کسی میخواند ...ماشين سورمهای رنگی را پوشاندهاند با گل ...و يک آقا با پيشانی قلمبيده ...يک چشمش بیروح عينهو دجال ايستاده کنار در ....»
«سعيد ... با گريه ...: آی سعيد ... زود ... برو ميدان انقلاب آن دوروبرها که بگردی درويشی با قفس طوطیاش فال حافظ میگيرد ... از او ....»
ساعت هشت بود و بعد نه و بعد ده و همينطور آن مسير هموار را گرفتم و رفتم تا انتهای آن که سمت چپش کوچهای بود و در آن کوچه يک درخت و زير آن درخت عروس میبردند ....
تو ايستاده بودی ... در ابتدای کوچه ايستاده بودی ... بدون دست ... از پشت روی شانهات زدم ... از پشت ...برگشتی ... انگار زير پات به اندازهی يک نفر باران باريده بود.
«چی شد سعيد؟»
لای چفيه را باز کردم ....
«حاجی گفت: بزنيد» ....