print
|
ماهنامهی آفتاب شمارهی ٤ - مهر و آبان ٨٤ |
درآمد
سه گونه روان، سه گونه نيايش:
يک – خداواندگارا! کمانی در دستان توام. مرا میکش، مهل تا بپوسم.
دو – خداوندگارا! چندانم مکش اما، که بشکنم.
سه – خداوندگارا! چندانم بکش تا بشکنم. باری، چه باک از شکستنم!
نيکوس کازانتزاکيس
يک نام بلند يونانی! يا با دقت بيشتر، کرتی! که اوائل به آسانی تلفظش نمیکردم و برايم يادآور چهرهی استخوانی مردی تا اندازهای تنومند بود –همان تصورات و ذهنياتی که هر کس در بارهی غايب آشنايی که او را نديده بال و پر میدهد. بعدها صورتش را که ديدم، تصوير صورتش را، استخوانی بود نه آنگونه که میپنداشتم و هيبتش نه چندان تنومند. بگذريم! فقط بگويم با همهی آن حيرانیها که محصول مطالعهی ريزبهريز «گزارش به خاک يونان» اش در اولين مواجهه بود، او همچنان بزرگ و بلندبالا ماند و مانده است. اين والايی به خاطر درک روزافزون از مزهمزهکردن هر چه بيشتر اولين تجربهی من از روبهرو با «پرده بر انداختن» است. ياد فصل «دختر ايرلندی» از آن کتاب که میافتم، تمام تنم باز میلرزد.
آخرين وسوسهی مسيح
در يک رويارويی عاميانه، پيش از اين که متنی از کازانتزاکيس خوانده باشم –با وجود اينکه يکی چند کتاب ناميش را از روزگار کودکی در کتابخانههای عموهايم میديدم– به خاطر اخبار جنجال مسيحيان دوآتشه در واکنش به ساخت و اکران فيلمی که اغواشدن مسيح را تصور و تصوير میکرد، به شدت در هوس ديدن «آخرين وسوسهی مسيحِ ِ» اسکورسيسی بودم. اين فرصت پيش نيامد تا بعد از سالها که از خواندن «آخرين وسوسهی مسيح ِ» کازانتزاکيس گذشته بود. خواندنی که ... بهتر است ناب بودن آن تجربهی غرق در متن شدن را به کلمات سردستيم لوث نکنم. خلاصه اينکه بعد از آن تماشا، ارج کلمه کلمهی آخرين وسوسهی مسيح برايم بالاتر شد که استاد آمريکايی سخت کم آورده بود مقابل رند کرتی! فقط يک اشاره: چشمتان را بر فيلم ببنديد و فصل احيای ايلعاذر و مهمانی خواهرانش مسيح را خودتان بعد از خواندن تصوير کنيد.
صالح حسينی
کازانتزاکيس را به فارسی کسان بسياری ترجمه کردهاند، از مرحوم قاضی و محمود سلطانيه و محمد دهقانی گرفته تا ...، تا «صالح حسينی». نمیدانم چهطور است که برگردانهای صالح حسينی را عجيب دوستتر میدارم و حيف که اينک «آخرين وسوسهی مسيح» اش در اختيارم نيست تا به شهادت بياورم آن خطوط روايت تنهايی مسيح را در صحرا. باری، بهجاش چه خوب که به روايت فصل ديدار کودکانه با «آمنه»، نعل به نعل، تن به لذت دهيم.
خلاصه همينقدر که صالح حسينی را به خاطر هيچ، به خاطر ترجمههاش از کازانتزاکيس چنان پرشور و حال بايد گرامی و بزرگ داشت.
دختر ايرلندی
شبانه عازم شديم. از ماه، عسل میتراويد. ديگر به عمرم ماه را چنان نديدم. آن چهره، که برايم همواره حزنآلود مینمود، اکنون میخنديد و در همان حال که با ما از مشرق به مغرب پيش میآمد، رندانه تماشامان میکرد، از يقهی باز پيراهنمان تا گلو و از آنجا تا سينه و شکممان به پايين میسريد. مهر سکوت بر لب زده بوديم. هراسان بوديم مبادا کلمات، تفاهم کامل بدنهامان را که کنار هم گام برمیداشتند، برهم زند. همچنان که در امتداد راهی باريک پيش میرفتيم، گاهی رانمان به هم میخورد، اما ناگهان هر يک از ما خود را کنار میزد. چنين مینمود که نمیخواهيم آرزوی طاقتفرسامان را در لذتهای حقير صرف کنيم. آن را دستنخورده برای لحظهی بزرگ نگه میداشتيم. شتابان راه میبريديم نه مثل دو دوست که چون دو دشمن کينهتوز. به سوی معرکهای میشتافتيم که در آن پنجه در پنجه و سينه به سينه با هم در میافتاديم.
هر چند تا اين لحظه کلام عاشقانهای به هم نگفته بوديم و در اين گلگشت هم قرار و مداری با هم نگذاشته بوديم، هر دو به خوبی میدانستيم که کجا میرويم و چرا میرويم. دلواپس رسيدن بوديم. احساس میکردم که دلواپسی او بيشتر از من بود ....
نمازخانه از سنگ، بدون ملاط سيمان، بنا شده بود. من و دختر ايرلندی تنها مانديم. مسيح و عذرا در محراب محقر به ما خيره شده بودند، اما ما به ايشان خيره نشده بوديم. شياطين مخالف مسيح و عذرا، ضدمسيحها، ضدباکرهها در درونمان سر برداشته بودند ...
آمنه
دختربچهی چهار سالهای به نام آمنه داشت (فکر میکنم من سه ساله بودم). دخترک بوی غريبی میداد که ترکی يا يونانی نبود و آن را شامهنواز میيافتم. آمنه سفيد و تپلمپل بود با کف دست و پای حناکرده. از بافههای گيسويش صدف يا منجوق نظرقربانی آويزان بود. بوی مشک میداد.
میدانستم چه وقت مادرش در خانه نيست. بيرون میرفتم و آمنه را میديدم که بر آستانهی در نشسته و سقز میجود. رفتنم را علامت میدادم، اما خانه سه پله داشت که به نظرم خيلی بلند میآمدند. چگونه میتوانستم از آنها بالا بروم؟ با تقلا و عرق ريختن از اولين پله بالا میرفتم. بعد تقلا میکردم از پلهی دوم بالا بروم. لحظهای میايستادم تا نفسی تازه کنم. سر بالا میکردم تا نگاهش کنم. میديدم همچنان بیاعتنا بر آستانهی در نشسته است. بهجای آن که دستی برای کمک دراز کند، نگاهم میکرد و بیحرکت در انتظار میماند. گفتی میگفت: «بر موانع که چيره شوی، همه چيز بر وفق مراد خواهد بود. به من میرسی و با هم بازی خواهيم کرد. اگر نمیتوانی، برگرد!» اما من پس از تلاش بسيار بر موانع پيروز میشدم و به جايگاهش میرسيدم. برمیخاست، دستم را میگرفت و به داخل اتاقم میبرد.
مادرش تمام صبح را نمیآمد، رختشوری میکرد. بیآنکه لحظهای را از دست بدهيم، جورابهامان را در میآورديم و دمرو دراز میکشيديم و کف پايمان را به هم میچسبانديم. لب از لب باز نمیکرديم. چشمانم را میبستم و احساس میکردم که گرمای تن آمنه از کف پايش به کف پايم عبور میکند، آهسته آهسته از زانوانم، شکمم، سينهام بالا میآيد و تمام وجودم را فرا میگيرد. لذتی که میبرديم چنان عميق بود که فکر میکردم بیهوش میشوم. در تمام عمرم هيچگاه زنی لذتی ترسناکتر از آن به من نداده است و راز گرمای تن زن را با چنان عمق احساس نکردهام. و حالا، پس از هفتاد سال نيز چشمانم را میبندم و گرمای تن آمنه را که از کف پايم برمیخيزد و در تمام تن و جانم پخش میشود، احساس میکنم.
سفرنامه يا زندگینامه يا ...
کازانتزاکيس مرد سفر است. گويا فقط معدودی کشور در سفرهای آسيايی اروپاييش از مسير چشمانش بازماندند. بههرحال، حالا قصد محاجه در بارهی گسترهی مرزهايی که درنورديده ندارم و اين اشاره معطوف به دستآوردهای قلميش از اين سفرهاست.
سفرنامههای او يادداشتهايیاند، مجموعهای از يادداشتها، که گويی خرد خرد و در دَم و زنده از آنچه پيش رو دارد به آوايی غنايی سروده است. و اين چه عجيب که حتی در لحظهی گذران، شور نوشتن رهاش نمیکرده و ذوق درونش فروکش! پس حاصل پارههايیست پراکنده که هر يک گرچه برای خود دنيايی دارند و جهانی، اما تسمهی پيوستنشان به هم مسير سفر است و بس. البته در اوقات فراغت حين يا بعد از سفر انگار با يادداشتهايی از جنس ديگر که گزارش تغزلی سفر و ديدهها نيست، به آن بندهای وحشی افزوده است تا پيکرهی سفرنامه استوار گردد.
اما ... اما «گزارش به خاک يونان» چهطور؟ سفرنامه است يا زندگینامه يا ...؟
به هر روی، زندگینامه است حتی اگر فقط برشهايی از فراز و فرود زندگیاش را، آنها را که به قول خودش میارزيدهاند، آورده در آن. از سويی، عطف به روايتش، بيشتر به سفرنامهای میماند که حکايت سلوک است. سفری در طول زندگی! و اين نوشته میشود گزارش اين سفر دور و دراز. اين گزارش يک کل يکپارچه است از اجزائی سخت درهم تنيده که گويی همه در فراغت بعد از سفر تنظيم شدهاند و البته با همان شور و جذبهی تحرکی که در خود سفر است.
اگر «چين و ژاپن» او خرد خرد از مسير حرکت رو به شرق دور میگويد و ديدههاش را تکه تکه نمايش میدهد و چندان در بند چفت و بست پارهها به هم نيست، اما اين گزارش فرقی که با آن سفرنامه دارد و امثالش، در وسعت و بازهایست که میپوشد: از تولد تا همان دم که قلم هنوز مینويسد، تا لحظهی حال! همين است که میشود کتاب زندگی و با آن هوشياری، تغزل و طبع بلند است که رد سالکی در اين هستی نمايان میشود.
پیگفتار
پدربزرگ محبوب! دستت را میبوسم. شانهی راستت را میبوسم، شانهی چپت را نيز. اعترافم تمام شد، اکنون بايد داوری کنی. جزئيات روزمره را بازگو نکردم. تفالههايی بيش نبودند. آنها را به زبالهدانی مغاک افکندی و من نيز چنين کردم. زندگی با غمهای کوچک و بزرگش، با شادیهای کوچک و بزرگش، با شادیهای کوچک و بزرگش، گاهی زخميم کرد و زمانی نوازشم. اين روزمرگیها ترکمان کردند، ما هم ترکشان گفتيم. به زحمتاش نمیارزيد تا آنها را از مغاک بالا بکشيم. اگر آدمهايی را که میشناختم در بوتهی فراموشی بمانند، دنيا چيزی را از دست نمیدهد.
تماس با معاصرانم تأثير بسيار اندک بر زندگيم نهاد. آدمهای زيادی را دوست نمیداشتم. يا نمیتوانستم آنها را درک کنم يا با حقارت به ايشان نگريستم. شايد هم با کسی ديدار نکردم که سزاوار محبت باشد. با اين همه، به هيچ کس کينه نورزيدم. چند نفری را نيز، بیآنکه بخواهم، رنجه کردم. آنان پرستو بودند و میخواستم عقابشان سازم. عزم کردم تا از روزمرگی رهايیشان دهم. قدرت تحملشان را برنسختم، آنان را به پيش راندم و نقش بر زمين شدند. تنها مردگانی جاودانی بودند که مفتونم کردند: سايرنهای بزرگ! مسيح و بودا و لنين! از همان آغاز زندگيم، کنار پاشان نشستم و به غزلوارهی سرشار از عشقشان گوش سپردم. همهی عمر را کوشيدم تا بیآنکه هيچ يک از اين سايرنها را انکار کنم، خود را از ايشان رها سازم. تلاش کردم تا اين سه آوای خصمآلود را يگانه سازم و به همآهنگی تبديل کنم.
... پدربزرگ! آنچه میتوانستم کردم، بيشتر از توانم، همانگونه که تو راهنمايیام کردی. نمیخواستم مايهی سرافکندهگیات گردم. اکنون که نبرد پايان يافته، میآيم تا در کنارت بيارمم، تا در کنارت خاک شوم، تا هر دو، چشمبهراه روز محشر باشيم.
پدربزرگ! دستت را میبوسم. شانهی راستت را میبوسم. شانهی چپت را میبوسم. پدربزگ، سلام!
اشارت آخر
اگر اين نوشته به شدت نشان از شيفتگی دارد، بيراه نپنداشتهايد و رفتارم به گزاف نبوده که دوست داشتنش بیاندازه منصفانهترين واکنش است! کاش به جای آن خطوط اضافی خودخواهانه، باز از خودش شاهد میآوردم و بس!
توضيح: بندهای يک، پنج، شش و هشت اين نوشته عيناً برگرفته از «گزارش به خاک يونان» هستند. نام نوشته نيز از اشارهی خود کازانتزاکيس به اين کتاب برگرفته شده است.