print
|
ماهنامهی آفتاب شمارهی ٤ - مهر و آبان ٨٤ |
من مردی بیشناسنامهام که بيست و پنج سال است دارم در خيابان يانگ راه میروم و هنوز به انتهای آن نرسيدهام و نمیدانم قرار است کی به انتهای آن برسم.
خيابان يانگ طولانیترين خيابان دنياست، خيابانی به طول ١٩٠٠ کيلومتر که آمريکا را به کانادا وصل میکند و از بسياری از شهرها مثل نيويورک و تورنتو –بزرگترين شهرهای شمالی– و درياچهی زيبای اُنتاريو –بیکران آبی رنگی که هميشه رؤيای چند ساعت پارو زدن روی آن را دارم– میگذرد. هميشه دورترين جای اين خيابان مستقيم که میتوانم ببينم شب است، تاريک است و هرچه راه میروم و حتی به شبی که خيال میکردم پايان اين راه است میرسم، بازهم در نهايت نگاه من شب است. بايد آخر اين خيابان قطب باشد که نيمی از سال شب است و نيم ديگر ...؟
در خيابان يانگ، انسانها، ارابهها و ماشينها همه به جلو حرکت میکنند و هيچکدام هيچوقت متوقف نمیشوند. انگار اين خيابان را طوری ساختهاند که برآيند همهی نيروها صفر باشد، آن وقت هر کسی را با يک سرعت اوليه به حرکت مستقيمالخط يکنواخت واداشتهاند.
اگر از حرکت بايستی، هرآن، انسانی، ارابهای، ماشينی از روی تو رد میشود، پس بايد مدام راه بروی و حتی نمیتوانی چهرهی کسانی را که از کنارت رد میشوند يا تو از آنها سبقت میگيری، ببينی، کسی سر بر نمیگرداند، دستی تکان نمیدهد، تو را صدا نمیزند ... و همينطور روزها و شبها میگذرند و تو راه میروی و راه میروی و راه میروی بیآنکه دريای آبی چشمی را سير تماشا کنی.
حالا پيکرهی جوانی را میبينم که از من سبقت میگيرد، لاغراندام و ميانهقد، کيف سفيدی روی شانهی چپش انداخته و بیاعتنا به هرچه پيرامون اوست از کنار من رد میشود. تنها سهمی که از زيبايیاش به من میرسد، ديدن موهای بلند و بلوند اوست که در هبوطی آبشارگونه نيمدايرهای طلايی روی گودی کمرش شکل داده. آفتاب که به موهايش میرسد از طلای کلکته درخشانتر میزند. نمیدانم چرا موهای بلندش را نبسته؟ شايد میخواهد باد لابهلای موهايش بازيگوشی کند و تارهايش را به هوا بياندازد. باد هم مثل آب، مثل خاک، کودک بازيگوشی است که در مقابل تو با سروصدای زياد توپبازی میکند و تا گل میخورد گريه و زاری راه میاندازد و تو مجبوری او را تحمل کنی. با اين همه، حس میکنم اگر اين باد نبود چيزی از شکوه موهايش کم میشد.
هرچه تلاش میکنم آهنگ يکنواخت قدمهايم را بشکنم نمیتوانم. بيست و پنج سال است که پاهايم مثل پاندول ساعت با ضربآهنگی ثابت در حرکتی که هيچ اختياری برای شتاب بخشيدن به آنها ندارم، رفت و آمد میکنند. زن ذرهذره دور میشود، من ذرهذره عقب میافتم و سعی میکنم در خيالم چهرهی او را ترسيم کنم ....
حتماً پيشانی بلندی دارد، سفيد و بلند با دو ابروی کشيده که انتهای آن متوجه بالاست. چشمهايش بايد از آن چشمهای آبی روشن باشند که وقتی در تابش آفتاب قرار میگيرند حتی صدفهای ته دريا را نمايان میکنند. مردمکهايش دو جزيرهی خالی در آن دريای آبی هستند که در نيمکرهای سفيد شناورند و وقتی به چپ و راست نگاه میکند دو کودک بازيگوشند که تابسواری میکنند .... همانجا در چشمهايش متوقف میشوم و پايينتر نمیآيم. میترسم که او را با بالهای سپيد و تاجی از برگهای زيتون بر فراز معبد آکروپوليس مجسم کنم.
هنوز در تبسم ترسيم چشمهای او هستم که میبينم چند روز و چند شب گذشته و البته چند تار ديگر از موهايم سفيد شده و خوشحالم از اينکه اين دوروبرها آينهای نيست تا خودم را در آن ببينم، اگرچه او حتماً در کيف سفيدش آينهای دارد که گهگاه خودش را در آن میبيند، دستی به سر و رويش میکشد، موهايش را مرتب میکند و از آن همه زيبايی که دارد لذت میبرد. شايد بد نبود اگر من هم اينقدر دست خالی نبودم، کيفی داشتم يا لااقل آينهای که خودم را در آن مرتب کنم. دلم میخواهد دستهايم را بالا بياورم و با فشار انگشتانم موهای احتمالاً آشفتهام را مرتب کنم، اما نمیتوانم ....
دستهايم –اين دو تکه گوشت آويزان– در نوسانی تقديری و همآهنگ با پاهايم مثل پاندول ساعت جلو و عقب میروند. از دست اين دستها که هيچوقت کمکم نکردهاند عصبانی میشوم، اما خودم را دلداری میدهم و با خودم میگويم حالا آينه هم که نباشد وقتی به او برسم يک لحظه در چشمهايش نگاه میکنم و در آن آينه آبی صيقلی خودم را میبينم و تا بيايد حرفی بزند يا سر صحبت را باز کند، خودم را مرتب میکنم ... و بعد خودم را میبينم که موهايی بلند و بلوند دارم با موجهايی همآهنگ ... و پيشانی سفيد و بلند ... و چشمهای آبی روشن که مثل آسمان تهران پس از بارش بارانهای بهاری روشن و درخشان است ... بدون کودکان بازيگوش ... با بالهايی سپيد و تاجی از برگهای زيتون، بر فراز معبدِ ....
هنوز در ترسيم امواج آبی چشمهای خودم هستم که میبينم چند روز و چند شب گذشته و نمیفهمم چند تار ديگر از موهايم سفيد شده. با خودم میگويم بالاخره او خسته میشود يک جا میايستد و من به او میرسم و اگر سر صحبت را باز نکرد حتی به او نگاه نمیکنم، بیاعتنا از کنارش رد میشوم و آنوقت او که کيفی ندارد يا اگر داشته باشد در آن آينهای ندارد وقتی وسوسهی موهای بلوند و چشمان آبی مرا ببيند خودش را به آب و آتش میزند و دنبال سرم راه میافتد، اما من سريعتر از او حرکت میکنم، آنقدر سريع که نتواند به من برسد و بعد روزی صدبار پشيمان میشود از اينکه چرا وقتی از کنارش گذشتم سر صحبت را باز نکرد و با من حرف نزد ... و دوباره نمیفهمم که چند روز و چند شب ديگر گذشته و چقدر از موهايم سفيد شده.
هنوز خيابان يانگ دارد راه میرود و من شبح لاغراندام زنی را میبينم که روی زمين افتاده و حتماً کيف سفيدی روی شانه چپش بوده. نزديکتر که میرسم میبينم نيمی از موهايش ريخته و نيم ديگر سفيد شده و صورتش مثل کويرهای بیباران پر از چين و چروک است، انگار که هفتاد و پنج ساله باشد و چشمهايش ... هيچ چيزی نمیبينم جز دو کاسهی گودشده دو حدقهی خشک که انگار هيچوقت در آنها چشمی نبوده ....
اهواز - بهمن ١٣٨٢