 شعر شما
يک لحظه فاصله سيد منصور حسينی
يک لحظه فاصله است، يک لحظه فاصله بين جدايی يک برگ از درخت با زندگی تازه گزيدن بهسان باد
يک لحظه فاصله است، يک لحظه فاصله مابين ديدن مرگی به رنگ شب با ديدن سپيدی نوری بهسان صبح
يک لحظه فاصله است، يک لحظه فاصله بين تلاقی رودی در انتها با ... ديدن بزرگی دريای بیکران
يک لحظه فاصله است، يک لحظه فاصله بين تولد سالی نو و جديد با ياد مادری که به فرزند خردسال لبخند کاملی زد و خود گشت ناپديد
به ياد سرباز گمنام مؤمن مختاری
شمع دل در ظلمت تاريک شب میکشاند سوی خود تير از عقب
تر شده از اشک مادر نان خشک میدهد بوی گل و طعم رطب
تکه تکه جان نثار يار کرد گاز در ششها و ترکش در عصب
در زمان جنگ اسيری سهم اوست در زمان صلح، ابروی غضب
جان به کف در کوی يار و سر به زير در دلش غوغايی از شرم و ادب
نونهال خاکی باغ صفا از غم اشغال خاکش در تعب
اجر آنها نيست جز نزد خدا بهتر آن باشد که ما بنديم لب
ساده آمد، جنگ کرد و محو گشت بی نوا و بیصدا و بینسب
سياهچاله الهام طهماسبی
هر بار تکهای از سفينهام جدا سرگردان ميان زمين و آسمان تا درست در دهان مکندهی سياه چالهای ... و تکه تکه تکه .... نمیدانم به کدام ستاره خواهم آويخت تا آخرين تکه اما هرگز هرگز هرگز به زمين بر نمیگردم
موج ياد سيامک ارزانپور
باد میسرايد ز تن آبی دريا آوا
ردپايی که غريب است در اين ساحل دور نقش تنهايی يک عاشق را میبرد تا مهتاب
يادها میشکفد در تن نمدار هوا و قلمموی خيال میکشد طرح تبسم بر شن
موج میآيد موج صورت مبهم و تصويرگر خاطره را میکند محو به خود
ياد میزند شعله به آبادی آسودهی دل
قطره اشکی لرزان میتراشد شبح دخترکی را بر ذهن باد آرام و صبور میدهد موج به آب
دلهرهی مدام حميرا پورمحمدعلی
بر بال کدامين انديشهی ناب بايد نشست؟ از حضيض خاکی زمين به اوج کدامين آسمان عروج بايد کرد؟
از سکون ساکت کدامين مرداب، به جنبش پر هياهوی کدامين رود در بايد آمد؟
سوار بر بلندای کدامين موج رود، در وسعت بینهايت کدامين دريا غرق بايد شد؟
کوچيده از سرزمين کدامين غفلت، در وادی دلنشين کدامين حضور اطراق بايد کرد؟
بابت کدامين حس تهی، از لذت کدامين آرامش لبريز بايد شد؟
ريشه در خاک کدامين اطمينان بايد گستراند؟ شاخ و برگ در هوای کدامين آزادی تکان بايد داد؟
کوله از باد کدامين نياز پر بايد کرد؟ گام بر راه کدامين وصال بايد زد؟
در حريم کدامين امنيت مصون بايد بود؟ يا از حصار کدامين محدوديت رها بايد گشت؟
تکيه بر مسند کدامين قضاوت، از حصول کدامين عدالت سرشار بايد بود؟
در ميان غوغای پر رمز اين همه درد، رنج کدامين دل را مرهم بايد گذارد؟
سکوت پر حرف تنهايی آدمها را، با ارتعاش کدامين صميميت بايد شنيد؟
ناگفتههای سخن کدامين انسان را، با صدق کدامين زبان بيان بايد کرد؟
بر سفيدی کدامين صفحهی زندگی بايد نگاشت؟ يا صفحهی کدامين زندگی را بايد خواند؟
من ماندهام ....
من ماندهام و ... سنگينی سؤال، من ماندهام و ... حجم خالی جواب
من ماندهام و ... درازای جادهی ترديد، من ماندهام و ... پای بیکفش يقين
من ماندهام و ... غبار اين همه وهم، من ماندهام و ... آيينهی پرزنگار اين قلب
من ماندهام و ... پيچ و تاب اين پرسش، من ماندهام و ... آشوب بیتوقف اين دل
من ماندهام و ... انتظار يک پاسخ، من ماندهام و ... دلهرهی مدام يک لحظه!
|