سال اول
شماره‌ی

مهر و آبان ٨٤

 

 
  کيميای دعا
محمّد فخارزاده

«و چون بندگانم از تو درباره‌ی من بپرسند بگو من (به شما) نزديکم و به ندای کسی که مرا بخواند پاسخ می‌دهم.»١

آخرين حکايتی که سعدی کتاب بوستان را با آن به پايان می‌برد٢ حکايتی بسيار شيرين و تأثيرگذار در باب رحمت خداست. داستان از اين‌جا شروع می‌شود که مستی، بر اثر افروختگی ناشی از نوشيدن شراب سر از مسجد در می‌آورد و شروع می‌کند به راز و نياز با خداوند:

شنيدم که مستی ز تاب نبيد
به مقصوره‌ی مسجدی در دويد

بناليد بر آستان کرم
که: يارب! به فردوس اعلی برم

مؤذن پير مسجد که می‌بيند انسان گنه‌کار و تردامنی وارد خانه‌ی خدا شده، گريبان مست را می‌گيرد و قصد می‌کند که او را از مسجد بيرون کند.

مؤذن گريبان گرفتش که: هين!
سگ و مسجد! ای فارغ از عقل و دين

مست که اين عتاب را می‌شنود شروع به گريستن می‌کند و می‌گويد مگر من از تو خواسته‌ام که گناه مرا ببخشی. سخن من با پروردگاری است که لطف و رحمت او گسترده است:

بگفت اين سخن پير و بگريست مست
که: مستم بدار از من ای خواجه دست

عجب داری از لطف پروردگار
که باشد گنه‌کاری اميدوار؟

تو را می‌نگويم که عذرم پذير
در توبه بازست و حق دست‌گير

سعدی اشاره می‌کند که باب رحمت الهی هيچ‌گاه بسته نيست و دستی که به قصد نياز بر آستان او بلند شود، تهی باز نمی‌گردد. او در تشبيهی بسيار دل‌نشين دعوت می‌کند که چون درخت تهی‌دست در فصل خزان دست‌ها را به درگاه خداوند، بلند کنيم تا از اين بی‌برگی نجات پيدا کنيم و سفارش می‌کند که انسان در هر حال و با هر سابقه‌ای نبايد از روی آوردن به درگاه خداوند نااميد شود:

به فصل خزان در، نبينی درخت
که بی‌برگ ماند ز سرمای سخت

برآرد تهی دست‌های نياز
ز رحمت نگردد تهی‌دست باز

مپندار از آن در که هرگز نبست
که نوميد گردد برآورده دست

قضا خلعتی نام‌دارش دهد
قدر ميوه در آستينش نهد

همه طاعت آرند و مسکين نياز
بيا تا به درگاه مسکين نواز

چو شاخ برهنه برآريم دست
که بی‌برگ از اين بيش نتوان نشست ...

بضاعت نياوردم الا اميد
خدايا ز عفوم مکن نا اميد

از ديدگاهی ديگر، اهميت دعا در ارتباط مستقيم آن با عبوديت خداوند ريشه دارد. خداوند هدف از خلقت آدمی را عبادت می‌داند و اين عبادت پاداشی است برای بشر؛ کيميايی است که مس وجود او را طلا می‌کند و مقدمه‌ای است برای معرفت و شناسايی خداوند. مولوی گفته است:

چون عبادت بود مقصود از بشر
شد عبادتگاه گردن‌کش سقر٣

آدمی را هست در هر کار دست
ليک از او مقصود اين خدمت بُد است

ما خلقت الانس و الجن را بخوان
جز عبادت نيست مقصود از جهان٤

قلب و مغزِِ عبادت، دعاست٥. دعا در اصل برقراری ارتباط بلاواسطه با خدا و تن سپردن به دريای بی‌کران رحمت اوست و همين که انسان توفيق خواندن خداوند بلند‌مرتبه را پيدا می‌کند، نغمه‌ی اجابت او را هم شنيده است. مولوی می‌گويد عارفی شب‌ها نام خدا را بر زبان می‌آورد و با ياد او کام خود را شيرين می‌کرد:

آن يکی الله می‌گفتی شبی
تا که شيرين می‌شد از ذکرش لبی٦

شيطان به سراغش آمد و گفت تو اين همه خدا را صدا زدی آيا يک لبيک و جواب از او شنيدی؟

گفت شيطان آخر ای بسيارگو
اين همه الله را لبيک کو؟

عارف که ديد شيطان راست می‌گويد، دل‌شکسته شد و از ذکر دست برداشت. در همين حال خوابش برد و در خواب خضر را ديد. خضر گفت چرا از ذکر غافل شده‌ای و ديگر خدا را نمی‌خوانی؟

گفت هين از ذکر چون وامانده‌ای
چون پشيمانی از آن کش خوانده‌ای؟

عارف گفت من بارها خدا را خوانده‌ام و جواب نشنيدم، می‌ترسم خداوند در را به روی من بسته باشد و علاقه‌ای به شنيدن صدای من نداشته باشد. خضر جواب داد:

گفت: آن الله تو لبيک ماست
وآن نياز و درد و سوزت پيک ماست

يعنی همين که خدا فرصت دعا و صدا زدن نام خود را به تو هديه می‌دهد به اين معناست که تو را پذيرفته و پاسخ تو را داده؛ در حالی‌که جاهلان و گنه‌کاران اصلاً فرصت دعا پيدا نمی‌کنند تا لبيکی بشنوند:

ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زير هر يا ربّ تو لبيک‌هاست

جان جاهل زين دعا جز دور نيست
زان‌که يارب گفتنش دستور نيست

بر دهان و بر دلش قفل است و بند
تا ننالد با خدا وقت گزند

از سوی ديگر، اگر چه خداوند درخواست‌ها را از طريق اسباب و علل برآورده می‌کند اما همين اسباب و علل تنها واسطه در ايصال هستند و آفريده‌ی دست او؛ و خداست که سببيّت را به اسباب داده. علامه طباطبائی در تفسير مفهوم توکّل می‌گويد٧: «مجموعه‌ی اسباب و عللی که انسان می‌شناسد در مقايسه با اسباب و عللی که در اختيار خداست به اين می‌ماند که شخصی با چراغ قوه در شبی تاريک راه بيافتد. اين شخص تنها حجم اندکی از نيم کره‌ی تاريک را که با آن پرتو باريک روشن شده می‌بيند و از مابقی فضا بی‌خبر است، حال آن‌که خداوند بر همه‌ی اين فضا اشراف و احاطه دارد و توکل –و با تعبيری مشابه دعا– آن اکثريت ناشناخته را در اختيار انسان قرار می‌دهد»؛ لذا هيچ‌کس بی‌نياز از دعا و توکل نيست. حافظ که شعر او مجموعه‌ای از لطايف حکمی با نکات قرآنی است٨ اين مفهوم را به زيبايی پرورش داده است:

تکيه بر تقوی و دانش در طريقت کافری است
راهرو گر صد هنر دارد توکل بايدش

متأسفانه ريشه‌ی بسياری از شبهات در دين، فراموشی جايگاه خداوند در مقام تشريع و جای‌گزينی کامل درک محدود بشری به جای امر قدسی و رابطه‌ی وحيانی است ... ريشه‌ی بسياری از سرکشی‌ها و نافرمانی‌های بشر در مقابل ذات عزيز خداوند را بايد در همين غفلت و غرور جست‌وجو کرد.

و نيز درباره‌ی دعا می‌گويد:

به صفای دل رندان صبوحی‌زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند

متأسفانه ريشه‌ی بسياری از شبهات در دين، فراموشی جايگاه خداوند در مقام تشريع و جای‌گزينی کامل درک محدود بشری به جای امر قدسی و رابطه‌ی وحيانی است. اگر چه به عقيده‌ی بسياری از متألهين از جمله ابن‌سينا عقل و شرع ملازم يک‌ديگرند و عقل (سليم) جايگاهی رفيع در شرع دارد، چنان‌که سيد حسين نصر می‌گويد «رابطه‌ی حقيقت يا معرفت تعقّلی با امر قدسی دقيقاً به علت تهی شدن از مضمون قدسی‌اش مغفول مانده است.»٩ ريشه‌ی بسياری از سرکشی‌ها و نافرمانی‌های بشر در مقابل ذات عزيز خداوند را بايد در همين غفلت و غرور جست‌وجو کرد.

سرکش مشو که چون شمع از غيرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

وجه ديگر دعا وجه عاشقانه‌ی آن است. دعا بيان درد و اندوه روح شيدا با محبوب بی‌همتاست. زيباترين روح پرستنده١٠ در يکی از نيايش‌های شيرين خويش می‌گويد: «مهربانا! کيست که ساغر محبت از دست تو نوش کرد و حلقه‌ی بندگی ديگری در گوش کرد؟»

هدف از بعثت پيامبران تنها يادآوری بوده و دليل بسياری از واجبات مثل نماز يادآوری و ذکر خدا و گفت‌وگو با اوست.١١ بشر به اين ذکر و يادآوری محتاج است و آنان‌که غنی‌ترند، محتاج‌ترند، خداوند در بيانی عاشقانه می‌فرمايد: «من هم‌نشين کسی هستم که مرا ياد کند.»١٢ و در بيانی بيم‌دهنده می‌فرمايد: «هرکس از ياد من روی‌گردان شود زندگی [سخت و] تنگی خواهد داشت و روز قيامت او را نابينا محشور می‌کنيم. می‌گويد: پروردگارا چرا مرا نابينا محشور کردی؟! من که بينا بودم! می‌فرمايد: آيات من برای تو آمد و تو آن‌ها را فراموش کردی؛ امروز نيز تو فراموش خواهی شد.»١٣

پس هرچه‌قدر ياد خدا شيرين و فرح‌بخش، فراموشی او هراسناک و تلخ است. در تعبير عارفان تمامی جهان تسبيح خداوند را می‌گويد (عبادت تکوينی) و انسان اگر با همه‌ی کاينات هم‌آهنگ نشود دچار خسران و سزاوار سرزنش است. سخن را با شعری از شيخ شيراز آغاز کرديم و با غزلی از او در همين معنا به پايان می‌بريم١٤:

مشنو ای دوست که غير از تو مرا ياری هست
يا شب و روز به جز فکر توام کاری هست

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه‌ی موييت گرفتاری هست

گر بگويم که مرا با تو سر و کاری نيست
در و ديوار گواهی بدهد کاری هست! ...

نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خيل تو بسياری هست

من چه در پای تو ريزم که پسند تو بود
سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست ...

همه را هست همين داغ محبت که مراست
که نه مستم من و در دور تو هشياری هست

عشق سعدی نه حديثی است که پنهان ماند
داستانی‌ست که بر هر سر بازاری هست


پاورقی‌ها:

١ سوره‌ی بقره، آيه‌ی ١٨٦
٢ بوستان سعدی، باب دهم
٣ دوزخ
٤ مثنوی معنوی، دفتر سوم
٥ الدعاء مخ ّ العبادة
٦ مثنوی معنوی، دفتر سوم
٧ تفسير الميزان، آيه‌ی ١٥٩ سوره‌ی آل‌عمران
٨ ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد
لطايف حکمی با نکات قرآنی (ديوان حافظ)
٩ سيدحسين نصر، معرفت و معنويت، ص ١٦٧
١٠ زيباترين روح پرستنده، تعبيری است که دکتر شريعتی برای امام علی‌بن‌الحسين به کار می‌برد. جمله‌ای که در ادامه آمده فرازی از مناجات المحبين به ترجمه‌ی استاد سيد مهدی شجاعی است.
١١ اقم الصلوة لذکری، سوره‌ی طه آيه‌ی ١٤
١٢ انا جليس من ذکرنی
١٣ سوره‌ی طه، آيات ١٢٦–١٢٤
١٤ مرحوم ملک الشعرای بهار اين غزل سعدی را بسيار دوست داشته و آن را در مسمطی تضمين کرده است.


نظر شما درباره‌ی اين مطلب

لطفاً پيام خود را از طريق اين فرم ارسال کنيد.

نام:
ايميل:
پيام:


  (اختياری)  



Persian / English
: ارسال :

 
بالای صفحه
Copyright © 2005, Aftab Magazine
Designed By: Hamid Zarrabi-Zadeh (See Statistics)