سال اول
شماره‌ی

مرداد و شهريور ٨٤

 

 
  مسافر تنها و درخت ليل
سيد منصور حسينی

داستان اين شماره آفريده‌ی آقای سيد منصور حسينی يکی از خوانندگان عزيز آفتاب است. سيد منصور حسينی در سال ١٣٤٨ در آشيان شعر و ادب، شيراز متولد شد و دل از اين ديار برنکند، چنان‌که تحصيلات خود را به تمامی در اين شهر گذراند. او فارغ‌التحصيل رشته‌ی مهندسی شيمی از دانشگاه شيراز و مهندس طراح صنايع پتروشيمی است.
آفتاب با اشتياق و افتخار چشم‌به‌راه آثار ديگر خوانندگان هنرمند است.

*****

دل مسافر، تنها زمانی آرام گرفت که خود را در مقابل درخت تناور ليل، ايستاده ديد و دانست که به سفری هميشگی خوانده شده است.

درخت هيبتی عجيب داشت. بسياری از ريشه‌های آن در ساقه تنيده شده بودند و ديدن تنه را دشوار می‌نمودند. حتی بعضی از ريشه‌ها از درخت آويزان شده و در هوا معلق بودند. گويی ريشه‌ها نيز در حال بالا رفتن بودند. رنگ خاکستری پايين درخت به رنگ سبزی که کمی به آبی مانده بدل می‌شد. مسافر لحظه‌ای غرق در تماشای برگ‌های شفاف درخت شد که نور خورشيد را از خود عبور می‌دادند. درخت پر از پرندگان بود و پر از صدای آن‌ها. تعدادی از روی شاخه‌ها به آسمان می‌پريدند و تعدادی نيز از آسمان به روی شاخه‌ها می‌نشستند.

بوی درخت که به مشام مسافر رسيد حسی غريب را در او برانگيخت. چيزی شبيه به بوی علف و چمن تازه چيده شده.

مسافر هم‌چنان غرق در حيرت ديدار با درخت بود که باد وزيدن گرفت. از شنيدن صدای باد که از گردش در ميان ريشه‌های درخت پديد آمده بود و طنينی آسمانی داشت صبحگاهی را به ياد آورد که پرهای پرنده‌اش را خاک کرد و تصميم گرفت سفر خود را آغاز کند.

مسافر و پرنده تن و جان يکديگر بودند. هر روز که او با تنی خسته پرنده‌اش را می‌ديد، آوازش را به تن خود می‌دميد و تن خسته‌اش را طراوات می‌بخشيد. مسافر خود را زمينی می‌ديد که با آوازهای پرنده سيراب می‌شد. در حقيقت آواز پرنده همه چيز او بود.

يک غروب وقتی که به خانه بازگشت پرنده‌اش را نديد و تنها چند دانه پر بر روی زمين يافت. نمی‌توانست باور کند و نمی‌دانست که چرا اين گونه شده. غربتی غريب بر دل او سنگينی کرد. سنگين‌ترين و طولانی‌ترين شب خود را بدون پرنده‌اش سپری کرد و در صبحگاه تصميم گرفت تا پرهای پرنده‌اش را به خاک بسپارد. هم‌چنان نشنيدن آواز بر او سنگينی می‌کرد. پرها را با خود به بيرون از خانه برد و تنها به بيابان رفت. وقتی از همه جا دور شد ايستاد و شروع کرد به کندن زمين. زمين نرم بود و انگار آمادگی پذيرفتن هر چيزی را داشت، گويا می‌خواست دهان باز کند تا هر چيزی را ببلعد.

مسافر دوست داشت که زمين را هر چه بيشتر بکند تا خاک بهتر بداند که در دل خود چه چيزی را پنهان کرده است. هم‌چنان که با دست زمين را حفر می‌کرد متوجه شد که چيزی شبيه فلز و به رنگ مس در خاک نهفته شده است با کنجکاوی هر چه تمام‌تر خاک را از اطراف فلز به کنار زد. ساعتی بعد در برابر او ناقوس بزرگی به چشم می‌خورد. ناقوس را وارسی کرد به نظرش رسيد که روزی آن‌را خاک نموده‌اند تا حامل پيامی برای او باشد. ناقوس شمايلی کهن و مقدس داشت. لحظه‌ای خود را راهبی ديد که ناقوسی را به صدا در می‌آورد. از طنين صدای ناقوس تن او لبريز شد و اين‌گونه بود که مسافر تصميم گرفت تا سفر خود را آغاز کند.

*****

مسافر اکنون می‌دانست که به خودی خود راهی اين سفر نشده و راه را بدون جهت طی نکرده. روزی از روزها با کودکی روبه‌رو شد که صداقت و اميد در چشمان او برق می‌زد. کودک صورت خود را در مقابل باد گرفته و با پای برهنه در مسير باد عقب‌عقب می‌رفت. مسافر به او گفت: «چرا خودت را بر نمی‌گردانی تا به راحتی در مسير باد حرکت کنی؟» کودک گفت: «می‌خواهم هميشه صورتم خنکی باد را حس کند و نيز لحظه‌ای در خلاف جهت باد حرکت نکنم.»

روزی ديگر که مسافر سرگشته و حيران در کنار جوی آبی نشسته بود و نمی‌دانست که به کدام طرف برود به درون آب خيره شد. از ديدن خزه‌های درون آب لذتی عميق همراه با اميد به او دست داد. دسته‌های خزه همراه با جريان آب گردشی مواج و رويايی داشتند و امتداد خزه‌ها به سمت خورشيد در حال تکان خوردن بود و او به آن طرف رفته بود. و بالاخره مسافر روزی را ياد آورد که سخت تشنه‌ی آب بود و از خورشيد نيز که تشنگی او را تشديد می‌کرد دلش گرفته بود، دسته‌ای پرنده را ديد که در حال پرواز هستند به دنبال آن‌ها رفت و به آب‌گيری رسيد. پيرمردی را ديد که آن‌جا نشسته است. شايد پيرمرد همان‌جا زندگی می‌کرد. مسافر از ديدن صورت او متوجه شد که چيزی می‌خواهد و به او گفت: «چيزی می‌خواهی؟» و جواب شنيد: «آرزويم اين است که روزی صدايی بشنوم.» و او در سفر خود جدی‌تر شده بود.

*****

نشست و به درخت تکيه داد و خود را در ميان ريشه‌ها گم نمود و استراحت کرد. آرامشی عجيب او را فرا گرفت. اکنون از سفر راضی به نظر می‌رسيد. شايد درخت به خيلی از سؤال‌ها و دلتنگی‌های او پاسخ می‌داد. چشمانش را بست و دوباره باز نمود.

پرنده‌های سياه رنگی را ديد که از بالای درخت به پايين می‌آمدند تا چيزی پيدا کنند و بخورند. حشره‌های نقره‌ای رنگ را می‌ديد که خانه‌ی خود را درون ريشه‌ها و تنه‌ی درخت ساخته‌اند و همان‌جا زندگی می‌کنند. شايد وقتی می‌مردند جزيی از درخت می‌شدند. دوباره چشمش را بست. صدای باد را دوباره شنيد. انگار باد به او می‌گفت که ديگر در اين سفر تنها نخواهی بود. چند روز گذشت و مسافر خود را با درخت و ريشه‌ها نزديک‌تر حس می‌کرد. حس می‌کرد خوابی که در کنار اين درخت دارد لذت‌بخش‌ترين چيزی است که کسی می‌تواند داشته باشد. شبی درخت را به خواب ديد. آن دو در کنار هم نشسته بودند. چنان به هم نزديک بودند که نفسشان در هم گره می‌خورد.

درخت به او گفت: «ای کاش مثل تو بودم و می‌توانستم همه‌جا بروم و هرجا که دوست دارم سر بکشم تا شايد جايی بهتر برای زندگی پيدا کنم» و مسافر گفت: «من جاهای زيادی را پشت سر گذاشته و ديده‌ام. حال فهميده‌ام که هر کجا صدای آوازی از آسمان به ما برسد همان‌جا بهترين سرزمين است» و درخت گفت: «اما ممکن است سرزمين‌های ديگر باشند تا اين صدا بيشتر شنيده شود» و جواب شنيد: «مهم اين نيست که کجا باشيم، مهم اين است که هر کجا که هستيم سر در آسمان داشته باشيم. در آسمان می‌توان بهتر صداها را شنيد و تو اکنون اين‌گونه هستی پس ارزش خودت را بيشتر بدان.» درخت گفت: «آيا اکنون آرزويی داری؟» مسافر گفت: «دوست دارم در کنار تو آرام‌ترين و طولانی‌ترين خواب جهان را داشته باشم.»

مدت‌ها بعد ريشه‌ای زيبا به رنگ آسمان در کنار ريشه‌های ديگر درخت روييده بود.


نظر شما درباره‌ی اين مطلب

لطفاً پيام خود را از طريق اين فرم ارسال کنيد.

نام:
ايميل:
پيام:


  (اختياری)  



Persian / English
: ارسال :

 
بالای صفحه
Copyright © 2005, Aftab Magazine
Designed By: Hamid Zarrabi-Zadeh (See Statistics)