Print print ماهنامه‌ی آفتاب
شماره‌ی ٣ - مرداد و شهريور ٨٤

  شعر کهن: سنائی غزنوی

حکيم ابوالمجد مجدود بن آدم سنايی غزنوی شاعر پرآوازه‌ی ايرانی در سال ٤٧٣ هجری قمری در غزنين ديده به جهان گشود. حکيم سنايی از همان بدو جوانی به دليل قريحه‌ی بالا و استادی خود در سرودن اشعار مدحيه به دربار غزنويان راه يافت و به مدح پادشاهان آن سلسله پرداخت.

سنائی تحصيلات خود را در غزنين به پايان رساند و به علوم و فنون زمان خود دست يافت. وی پس از آن به شهرهای مهم و مراکز علمی جهان آن روز چون بلخ، هرات، نيشاپور و سرخس سفر نمود و به زيارت خانه‌ی کعبه نيز مشرف گرديد. سنايی در سنين ميانی عمرش عازم خراسان شد و در حلقه‌ی درويشان آن ديار درآمد. وی در اين دوره است که به سلک عرفا در می‌آيد و طريقه‌ی آنان را روش خود می‌سازد. سنايی پس از اين دست معاشرت‌ها دست از مدح پادشاهان برداشت.

از آثار او غير از ديوان اشعارش که بيش از سيزده هزار بيت را شامل می‌شود می‌توان به حديقةالحقيقه، که آن را الهی‌نامه يا فخری‌نامه نيز ناميده‌اند، اشاره کرد. مثنوی طريق‌التحقيق، مثنوی سير العباد الی المعاد، کارنامه، عشق‌نامه و عقل‌نامه ديگر آثار اويند. بسياری از استادان ادبيات فارسی «حديقةالحقيقه» او را دايرةالمعارف منظوم تصوف و عرفان می‌شمارند. شعر عرفانی در دوره‌ی سنائی در ادبيات فارسی باب شد و بسياری از اصطلاحات عرفانی -مثل می‌، خرابات، می‌خانه و ...- را او به صورت استعاره وارد ادبيات کرد.

سنائی در سال ٥٤٥ هجری قمری چشم از جهان فروبست. مزار او در شهر غزنين افغانستان واقع است. اهالی غزنه بنا به سنتی ديرين روز‌های سه‌شنبه به زيارت آرامگاه اين عارف بزرگ می‌روند.

*****

ما هيچ کسان پادشاييم

خورشيد تويی و ذره ماييم
بی روی تو روی کی نماييم؟

تا کی به نقاب و پرده؟ يک ره
از کوی برآی تا برآييم

چون تو صنم و چو ما شمن١ نيست
شهری و گلی تويی و ماييم

آخر نه ز گلبن تو خاريم؟
آخر نه ز باغ تو گياييم؟

گر دسته‌ی گل نيايد از ما
هم هيزم ديگ را بشاييم٢!

آب رخ ما مبر ازيراک٣
با خاک در تو آشناييم

از خاک در تو کی شکيبيم
تا عاشق چشم و توتياييم

يک روز نپرسی از ظريفی
کاخر تو کجا و ما کجاييم

زآمد شد ما مکن گرانی
پندار که در هوا هباييم٤

با سينه‌ی چاک هم‌چو گندم
گرد تو روان چو آسياييم

بر در زده‌ای چو حلقه ما را
ما رقص‌کنان که در سراييم

وندر همه ده جوی٥ نه ما را
ما لاف‌زنان که ده‌خداييم٦!

ما را سگ خويش خوان که تا ما
گوييم که شير چرخ ماييم

پرسند ز ما که‌ايد؟ گوييم:
ما هيچ‌کسان پادشاييم

تو بر سر کار خويش می‌باش
تا ما هله خود همی درآييم

کز عشق تو ای نگار چنگی
اکنون نه سناييم ناييم

*****

چند رباعی

با دل گفتم: چگونه‌ای داد جواب:
من بر سر آتش و تو سر بر سر آب
ناخورده ز وصل دوست يک جام شراب
افتاده چنين که بينيم مست و خراب

آنم که مرا نه دل نه جان و نه تن است
بر من ز من از صفات هستی بدن است
تا ظن نبری که هستی من ز من است
آن سايه ز من نيست که از پيرهن است

ای ديده‌ی روشن سنايی ز غمت
تاريک شد اين دو روشنايی ز غمت
با اين همه يک ساعت و يک لحظه مباد
اين جان و دل مرا جدايی ز غمت

تا هشياری به طعم مستی نرسی
تا تن ندهی به جان پرستی نرسی
تا در ره عشق دوست چون آتش و آب
از خود نشوی نيست، به هستی نرسی


مرجع

http://www.sbportal.ir/eventlistview-afa-i-1384-10-22.html


پاورقی

١ شمن: بت‌پرست، کاهن
٢ بشاييم: شايسته‌ايم
٣ ازيراک: زيرا که
٤ هبا: غبار
٥ جوی: يک دانه جو
٦ ده‌خدا: صاحب ده