 ستارهی قطبی محمد فخارزاده
من مردی بیشناسنامهام. همهی زندگیام يک ساک جمع و جور است که با خودم برمیدارم و از اين شهر به آن شهر میبرم. هيچ وقت نتوانستهام بيش از يک هفته در يک شهر بمانم اما دو هفته است که در اين شهرم. خاطراتم بيش از يک هفته باقی نمیمانند و بعد از آن آشوبی در دلم برپا میشود، انگار که جايی از تنم آتش گرفته باشد. موجهايی سهمگين در من برمیخيزند که همه چيز را زيرورو میکنند. آن وقت ساکم را برمیدارم و به ايستگاه میروم و سوار اولين اتوبوسی میشوم که مرا از اين شهر ببرد. وقتی اتوبوس به راه میافتد، وقتی تنم را به راه میسپارم، تازه آرام میشوم. راه برای من گهوارهای است که شيرينترين خوابها را در آن میبينم.
به ياد نمیآورم که تابهحال به کدام شهرها رفتهام اما هيچوقت در شهری که نه رودخانه دارد نه کوه، پياده نشدهام. هميشه در ساحل رودخانهها يا در دامنهی کوهها جايی هست که برای من ساختهاند، آنجا مینشينم، ازصبح تا غروب به مردمانی که رد میشوند نگاه میکنم، به چشمهايشان خيره میشوم، خطوط صورتشان و آرايش موهايشان را مرور میکنم، دنبال بوی عطرهايشان به راه میافتم شايد يکی از آنها خاطرهای از گذشته را در من زنده کند، اما هيچکس به من نگاه نمیکند، انگار هيچکس مرا نمیبيند! همهی مردم شهر از مقابلم رد میشوند اما حتی يکی... آن وقت دوباره در دلم آشوب میشود. میفهمم که يک هفته گذشته است و بايد بروم.
اما دو هفته است که من در اين شهرم. اين شهر هم رودخانه دارد هم کوه، و درختان بلند گردو که در دامنهی کوه رستهاند و از دامن رود آب مینوشند. روز اول که به اين شهر آمدم از ظهر گذشته بود که درويش را ديدم. درويش به هيات سرو میمانست با آن خرقه سپيد بلند که تا روی گيوههايش امتداد داشت، با گيسوانی سپيد که از زير کلاه قلندريش بيرون زده بودند و گرداگرد شانههايش را فراگرفته بودند. درويش نه لباسش به لباس مردمی که ديده بودم میمانست نه صدايش. بار اول که مرا ديد گلابدانش را کج کرد، دستانم را پيش بردم چيزی در آن ريخت که عطری آشنا داشت انگار جزئی از وجودم آن را میشناخت. درويش نگاهی به من انداخت. زير ابروان فرورفتهاش هنوز دو ستارهی قطبی میدرخشيدند. سکهای در کشکولش انداختم و رفت.
شش روز شش سکه در کشکولش انداختم و رفت. شش بار عطری آشنا را بوييدم و رفت. ديگر زير درخت گردو مینشستم تا او بيايد و مردمانی را که بودند يا نبودند نمیديدم. کلمهای برای مکالمه با او نداشتم تا از راز آن عطر آشنا بپرسم. تا آن دو ستارهی قطبی را میديدم دهانم قفل میشد، خاموش میماندم و تا لحظهای که او در ملتقای کوه و رود محو میشد تعقيبش میکردم.
روز هفتم تا نزديک غروب زير درخت گردو منتظر ماندم. درويش نيامده بود و کودکی که میخواست گردو بچيند سنگهايش را به درخت میزد اما سنگها روی من میافتادند و خون از سر و رويم جاری بود. دلم آشوب شد، گفتم بايد از اين شهر ميهمانآزار بروم. اين درويش هم آمدنی نيست. ساکم را برداشتم که از ديگر ملتقای کوه و رود درويش ظهور کرد. خواستم بروم، دستش را بالا آورد و مرا متوقف کرد. لبهايش را به ظرافت شعری وحیگونه گشود و گفت:
«به سنگ کودک نابالغی مرد عاقلی نمیرمد.»
دستمالش را باز کرد، آن را روی صورتم انداخت طوریکه تمام صورتم را پوشاند. چشمانم را بستم دستمالش را پايين لغزاند و خونها را پاک کرد. گفت:
«ديدگانت را بگشای!»
چشمانم را باز کردم. کودک نبود و به جای آن زنی زيبارو ايستاده بود که بوی گلابدان درويش از پيکرش میتراويد. درويش گفت:
«تو عاشقی بیمعشوقی که از اين شهر به آن شهر در پی عشقی آتشناک که روزی تو را خواهد سوخت سفر میکنی.»
زن زيبارو با لبخندی که باران ملاحت از آن میباريد نيمرخش را از من برگرداند. تنها توانستم مرز گيسوان انبوهش را که در سياهی شب محو شده بود، دنبال کنم. زن به سمت ستارهی قطبی چونان موجی دور میشد و من در حيرت از آن همه زيبايی که فراتر از تحملم بود بر جا خشک شده بودم.
حالا دو هفته است که در اين شهرم، اما ديگر نه درويش را میبينم نه از آن زيبارو که در سياهی شب گم شد اثری پيداست. اين روزها بالای درخت میروم تا برای کودکانی که گرداگردم جمع شدهاند و مرا دوست دارند گردو بچينم. کودکانی که در نگاهشان رازی از آن ستارهی قطبی است.
|