print
|
ماهنامهی آفتاب شمارهی ١ - فروردين و ارديبهشت ٨٤ |
دکتر محمدرضا شفيعی کدکنی يکی از شاعران و اديبان بنام معاصر است که در سال ١٣١٨ در کَدکَن، روستايی نزديک تربت حيدريه در استان خراسان چشم به جهان گشود. ايشان ليسانس خود را از دانشگاه فردوسی مشهد گرفتند و از دانشگاه تهران در مقطع دکترا فارغ التحصيل شدند.
به ندرت پيش میآيد که يک نفر هم شاعر خوبی باشد و هم توانايی تحقيق، نظريهپردازی و نگارش کتاب در حوزهی ادبيات را داشته باشد. در ميان گذشتگان تنها موارد موفق معدودی مثل ملکالشعرای بهار يافت میشود. دکتر شفيعی کدکنی هم علاوه بر اتمام تحصيلات آکادميک در رشتهی ادبيات فارسی و سالها تدريس در دانشگاه تهران و تربيت دانشجويان، اين توفيق را يافته که شعرهايش به ميان مردم راه پيدا کند.
احتمالاً همهی شما شعرهايی مثل «به کجا چنين شتابان» يا «نفسم گرفت از اين شب در اين حصار بشکن» را شنيدهايد. شعرهای او که بيشتر در قالب نيمايی است دارای زبانی استوار و پيراسته است. او هميشه از دريچهای تازه به روزگار و اتفاقها نگاه میکند و علاقهی فراوانی به استفاده از عناصر طبيعت مثل درخت، باران، گل و ... دارد. يکی از شعرهای ايشان را که از قضا با بهار و حال و هوای ما دورماندگان از وطن تناسب دارد، با هم میخوانيم.
(١)
در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشههای مهاجر
زيباست.
در نيمروز روشن اسفند
وقتی بنفشهها را
از سايههای سرد
در اطلس شميم بهاران
با خاک و ريشه
- ميهن سيارشان -
از جعبههای کوچک و چوبی
در گوشهی خيابان میآورند
جوی هزار زمزمه در من
میجوشد:
ای کاش ...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشهها
(در جعبههای خاک)
يک روز میتوانست
همراه خويشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران، در آفتاب پاک
(٢)
زان پس که صد هزار شقايق به کوه و دشت
پرپر شدند در ره آن سرخ انتظار
از تنگنای گوشهی مطبخ، پياز پير
با ريش و رشتهای که فرو هشته در سبد
افراشته ست پرچم سبزی که:
اين منم! پيغام اين بهار