 آدمها گلهای باغاند مهران راد
در انگلستان وقتی که تصميم میگيرند منزل شکسپير را به صورت موزه در بياورند، تمام گلهايی را که در نوشتههای او وارد شده بود، در آن فراهم میکنند. اين طور به نظر میرسد که زندگی شاعرانه با گل پيوند ديرپايی دارد.
زمانی از يک شاعر عرب میپرسند اولين شعری که بشر سرود چه بود، شاعر میگويد: «روزی يکی از آدمهای نخستين، زن باردارش را در غاری تنها گذاشت و رفت تا برای او خوراکی فراهم کند. عصر وقتی درمانده و با دست خالی به غار برمیگشت، گلی را ديد که زيباتر از آن پيدا نمیشد. آن گل را چيد و به غار آورد. به همسرش داد و گفت: اين گل را بگير تا فردا چه خواهد شد؟ و اين اولين شعری بود که بشر سرود!»
بدبختانه من نه شکسپير را میشناسم و نه آن شاعر عرب را و نه آن انسان نخستين را، لذا وقتی که دوستان «آفتاب» برای اولين شمارهی نشريه از من خواستند چيزی مناسب با نوروز از شعر و ادب فارسی بنويسم، يک راست سراغ حافظ آمدم و اين عنوان را برای نوشته برگزيدم:
آدمها گلهای باغاند
هرکس که با حافظ به قدر کافی آشنا باشد، هيجان او را از فرارسيدن نوروز و نو شدن طبيعت لمس کرده است.
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد عالم پير دگرباره جوان خواهد شد
قريب به اتفاق نسخ حافظ با همهی پراکندگیهايی که دارند پس از اين بيت آوردهاند:
ارغوان جام عقيقی به سمن خواهد داد چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
و اين بيت اخير، آدمهای رنگ و بوی گل گرفته را مینماياند که با فرارسيدن بهار مهربان شدهاند و دوستی را ازسرگرفتهاند؛ «ارغوان» جامی به «سمن» تعارف میکند و «نرگس» بالاخره التفاطی به «شقايق» نشان میدهد. نرگسی که هميشه با او سرسنگين بود و همواره خونِ دلش میداد. انگار که از دماغ فيل افتاده بود.
چرا چون لاله خونيندل نباشم که با ما نرگس او سرگران کرد
باری گويا با آمدن بهار اين حکايتهای ناگوار از ميان گلها بر میخيزد. دو بيت آغازين در غزلی ديگر با اندکی تفاوت همين پيامد را تصوير میکنند.
رونق عهد شباب است دگر بستان را میرسد مژدهی گل بلبل خوشالحان را
و بعد از بشارت بهار میگويد:
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را
اين احساس رفاقتی که بلافاصله بعد از مژدهی فروردين در ذهن حافظ ايجاد میشود، از طرفی مبين نگرش ايرانيان نسبت به بهار و نوروز و برچيدن قهرها و گلايهها است و از طرفی نمايش روح شاعرانهی اوست. بهويژه اين که در قالب تجسمها و تمثيلهايی اينگونه درخشان از «دلفريبان نباتی» ريخته میشود. در همين دو بيت اخير علیالظاهر غرض از «رونق عهد شباب» برای بستان، طراوت و زيبايیهايی است که جوانان را به دامن طبيعت میکشد و وقتی که از «جوانان چمن» میگويد اين شبهه همچنان تقويت میشود تا ناگهان به مصراع چهارم میرسيم. آيا جوانان چمن سرو و گل سرخ و ريحان هستند؟ پس منظور از رونق عهد شباب در واقع جوان شدن طبيعتی است که يکچند در زمستان پير و فرتوت شده بود.
در حدود ٧٠ غزل از ديوان حافظ با سخنی از نوروز و بهار آغاز میشود با تعابيری از قبيل: وقت گل؛ باد نوروزی؛ بهار؛ نوبهار؛ موسم گل؛ رونق عهد شباب؛ عيد؛ کنون که میدمد از بوستان نسيم بهشت؛ خوش آمد گل؛ کنون که در چمن آمد گل.
جای ترديدی باقی نمیماند که سخن از شکفتگی طبيعت و جشن آغاز سال است. اگر اين غزلها را با دقت بخوانيم (به غير از يک مورد) همواره بشارت بهار و سرخوشی طبيعت به دوستی، کرم و مردمی میگرايد. در آن يک مورد استثنا:
کنون که بر کف گل جام بادهی صاف است به صدهزار زبان بلبلش در اوصاف است
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير چه وقت مدرسه و بحث کشف و کشّاف است
ببُر ز خلق و ز عنقا قياس کار بگير که صيت گوشهنشينان زِ قاف تا قاف است
دور نيست که حافظ حال و روز خوشی نداشته و سخت از دست کسانی عصبانی بوده است. در چهار بيت باقی ماندهی غزل اين دلخوری به طعنه و متلک بر عليه فقيه مدرسه و همکاران مدعی و صراف شهر میانجامد. صرافی که قرار است طلا را از بدل تشخيص دهد و البته به زعم حافظ نه تنها نمیتواند بلکه متقلّب است و نمیخواهد.
از اين مورد که بگذريم آنچه میماند مؤيد دوستی، وفاق و همدلی است که اينک برای نمونه مواردی را ذکر میکنيم. لازم به تذکر است که هر مثال بيش از يک بيت خواهد بود و در همهی موارد بيت نخست نمايانگر فرارسيدن بهار است و بيت دوم و گاه سوم نمونههايی است از همان احساس رفاقتی که عرض کرديم. با مفاهيمی از قبيل: يکرنگی نيکی خدمت و بندگی به سلامتیِ هم نوشيدن کَرَم هواداری دوستی عفو و رحمت بخشيدن.
*****
ساقيا سايهی ابر است و بهار و لب جوی من نگويم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
بوی يکرنگی از اين نقش نمیآيد خيز دلق آلودهی صوفی به می ناب بشوی
شکر آن را که دگر باز رسيدی به بهار بيخ نيکی بنشان و گل توفيق ببوی
*****
خوش آمد گل وزان خوشتر نباشد که که در دستت بهجز ساغر نباشد
ايا پر لعل کرده جام زرين ببخشا بر کسی کش زر نباشد
*****
صحن بستان ذوقبخش و صحبت ياران خوش است وقت گل خوش باد کز وی وقتِ مِیخواران خوش است
از صبا هردم مشام جان ما خوش میشود آری آری طيب انفاس هواداران خوش است
*****
به وقت گل شدم از توبهی شراب خجل که کس مباد ز کردار ناصواب خجل
بود که يار نرجد ز ما به خلق کريم که از سؤال ملوليم و از جواب خجل
*****
خوش نازکانه میچمی ای شاخ نوبهار کآشفتگی مبادت از آشوب باد دی
مسند به باغ بر که به خدمت چو بندگان استاده است سرو کمربسته است نی
*****
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشيم سخن پير مغان است به جان بنيوشيم
خوش هوايی است فرحبخش خدايا بفرست نازنينی که به رويش می گلگون نوشيم
*****
به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم بهار توبهشکن میرسد چه چاره کنم
به تخت گل بنشانم بتی چو سلطانی ز سنبل و سمنش ساز طوق و ياره کنم
*****
گل در بر و می در کف و معشوق بهکام است سلطان جهانم به چنين روز غلام است
گو شمع مياريد در اين جمع که امشب در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مجلس ما باده حلال است وليکن بی روی تو ای سرو گلاندام حرام است
*****
خوشتر ز عيش و صحبت و باغ بهار چيست؟ ساقی کجاست گو سبب انتظار چيست؟
سهو و خطای بنده گرش نيست اعتبار معنی عفو و رحمت آمرزگار چيست؟
*****
ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزيد وجه می میخواهم و مطرب که میگويد رسيد
با لبی و صدهزاران خنده آمد گل به باغ از کريمی گوييا در گوشهای بويی شنيد
|