سال اول
شماره‌ی

فروردين و ارديبهشت ٨٤

 

 
  به پيشواز آفتاب

يکم: در اتاقی که به انداز‌ه‌ی يک تنهايی است می‌نشينی و برفی را که گويی سر باز ايستادن ندارد تماشا می‌کنی. گويی در سينه‌ات دانه‌های اندوه می‌کارند. می‌خواهی به ياد گذشته‌ها بيتی بخوانی، بيتی از آفتاب. می‌خواهی برای کسی بخوانی، برای همدلی، برای هم‌سخنی و نمی‌يابی.

سال‌هاست که با غربت هم‌نشينی. احساس می‌کنی که روحت را جايی جا گذاشته‌ای. می‌خواهی بگويی: «من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب» می‌خواهی «راه و رسم سفر براندازی». خوب می‌دانی اما که نمی‌توانی. می‌‌دانی که از تلخ گريزی نيست. می‌دانی که نه تو غربت را که غربت تو را برگزيده است.

با هر نسيمی که بويی از آشنايی دارد به دنبال تکه‌های روحت می‌گردی، در هر نجوايی که يادی را از خانه‌ی پدری زمزمه می‌کند، به دنبال پاره‌های هويّتت هستی. نجواها هم اما کم‌کم غريبه می‌شوند. می‌ترسی، از سرانجام اصحاب کهف می‌ترسی. سخن از واژه‌های جديدی است که هيچ‌گاه نشنيده‌ای، فيلم‌هايی که نديده‌ای، کتاب‌هايی که نخوانده‌ای. ايران برای تو ايرانِ همان سالی است که ترکش کرده‌ای. آن سوی آب، زمان اما از حرکت باز نايستاده است.

دوم: تقويم‌ها می‌گويند بهار از راه می‌رسد. پشت شيشه اما هم‌چنان برف می‌بارد. با ياد آفتاب به سرما دهن‌کجی می‌کنی. به پيشواز روز نو، سفره‌ای می‌چينی از تکه‌های روحت. سبزه‌ای می‌گذاری که «آن کس که گندم می‌کارد نيکی می‌افشاند» و قرآنی که «لا اله الا هو الرحمن الرحيم». و اين هر دو بی‌هيچ تضادی در کنار هم می‌نشيند. می‌دانی که اگر اسلام و مليت آرام و دوستانه بر سر يک سفره نشسته‌اند نه از تو که از هنرمندی پدران توست. هم آنان که می‌دانستند چگونه بر تن سنت کهن خلعتی نو بپوشانند.

تو اما، سخت مضطربی. می‌دانی که پاره‌هايی از خودت را بر سر سفره نگذاشته‌ای. پاره‌هايی که از جهان جديد وام گرفته‌ای. پاره‌هايی که نه با سبز‌ه‌ی سفره‌ات هم‌رنگند و نه با قرآنش هم‌نوا. مضطربی چرا که نه توان دل‌کندن از سفره‌ات را داری و نه گريزی از جهان نو.

سوم: می‌دانی که درد تو درد مشترک است. و می‌دانی که درد مشترک را فرياد بايد کرد. «آفتاب» اما نه فرياد که نجوايی آرام از اين درد مشترک است. آفتاب بازتاب دغدغه‌های جمعی است که به هويت خود می‌انديشد و از ناهمگونی پاره‌هايش رنج می‌برد. جمعی که در عين حال به بی‌بضاعتی خود در پاسخ‌گويی به پرسش از هويت، پرسشی انديشه‌سوز که ماهيتی تاريخی دارد، واقف است و تنها بر آن است که محملی باشد برای تعميق پرسش‌ها و محفلی برای درميان‌گذاشتن دغدغه‌ها.

آفتاب را جمعی آغاز کرده‌اند که سوال‌های مشترکی دارند و نه الزاماً پاسخ‌های مشترکی و نيز تنها آغاز کرده‌اند، به اميد گام‌های بعدی که گام‌های شماست.


نظر شما درباره‌ی اين مطلب

لطفاً پيام خود را از طريق اين فرم ارسال کنيد.

نام:
ايميل:
پيام:


  (اختياری)  



Persian / English
: ارسال :

 
بالای صفحه
Copyright © 2005, Aftab Magazine
Designed By: Hamid Zarrabi-Zadeh (See Statistics)